Sunday, January 21, 2007

وضعيت قرمز

ابراهيم نبوی برگرفته از خبرنامه گويا
روزهای سختی در پيش است. ايرانی که امروز می بينيم، ممکن است آخرين روزهای ايرانی باشد که همه چيزش سرجای خودش است. ممکن است ديگر شاهد حاکميت ايرانی که ايرانيان در آن می توانند احساس کنند در سرزمين خودشان هستند، نباشيم. مرا ريشخند خواهيد کرد و خواهيد گفت که مگر ممکن است بدتر از اين که هست به سر کشورمان بيايد؟ می گويم که دقيقا همين است. ما وارد جنگ با آمريکا شده ايم؛ نه فقط جنگ با آمريکا، بلکه جنگ با تمام جهان، يا اگر کمی با تساهل سخن بگويم، می توانم بگويم که ايران وارد جنگ با جهان غرب شده است، جنگی که معلوم نيست الزاما تا چه زمانی طول می کشد. به گمان من ما مردم ايران حالا ديگر مانند افرادی که با چشم بسته وسط ميدان مين رها شده اند، در دشتی بزرگ و بی نشان اند که هر گامی که هر کسی بردارد، ممکن است انفجاری را در پی داشته باشد. بی ترديد، حکومت جمهوری اسلامی، نيروهای سياسی درون حکومتی، منتقدان و مخالفان کشور و روشنفکران، اپوزيسيون و مردم ايران، هر کدام به نحوی و به ميزانی در اين فاجعه بزرگ مقصرند، خودکردگان بی تدبيری را ماننديم که در وضع بحران دچارمی شوند و لب به حسرت می گزند و ای کاش می گويند برای آنچه می بايد می کردند و نکردند. تا دو سال قبل اصلاح طلبان می توانستند، از يک سال و نيم قبل ملت می توانستند، از شش ماه قبل ميانه روها می توانستند، از دو ماه قبل راست ها می توانستند، می توانستند کاری کنند که چنين نشود، اما ديگر از کسی کاری ساخته نيست. ما به پايان خط رسيديم. حالا ديگر وقت گله گزاری هم نيست، بايد برای روزهای جنگ فکر کنيم.ممکن است کاساندرای بدبينی به نظر برسم که با تلخ گوئی و سياه انديشی، آب در آشيانه شما می ريزم و خواب راحت را بر چشمها حرام می کنم. ممکن است فکر کنيد دارم اغراق می کنم. ممکن است گمان کنيد که می خواهم مردم را بترسانم تا آنان را به چيزی تحريک کنم، اما چنين نيست. اين همان آژير نحسی است که ۱۸ سال است از حافظه ما پاک شده بود. صدای مجری راديو قطع می شد و شنيده می شد که: توجه توجه، صدايی که می شنويد علامت وضع قرمز يا احتمال حطر است، محل خود را ترک کنيد و به پناهگاه برويد.... اين هشدار بسيار جدی است. نظر مشخص و صريح من اين است که ما تمام شانس ها را از دست داده ايم و حالا ديگر آمريکا و ساير جهان قدرتمند به اين نتيجه رسيده اند که حکومت ايران، يکی از عوامل اصلی تشنج در جهان امروز است و قصد دارند يا اين حکومت را تسليم قواعد بين المللی کنند، يا تمام قدرتی را که ممکن است در خدمت تشنج قرار بگيرد، نابود کنند. برای آن که خواب را از چشمان تان بيشتر بپرانم، می گويم که دل خوش نکنيد که جهان قدرتمند فقط دولت و حکومت ايران را نابود می کند، نه، آنان هر ضربه ای که بزنند، به دليل چسبيدگی نظام قدرت و جامعه ايران به کشور ايران و به مردم ايران می خورد. ديگر حتی ايرانيانی که بيرون ايران زندگی می کنند و حتی تابعيت ايران را هم ندارند، امنيت نخواهند داشت. من نمی دانم اين فاجعه چند سال يا اگر خوش بين باشيم چند ماه طول می کشد، اما اين را می دانم که به دليل وضع بحرانی جامعه ايران و شکاف های فراوان در تمام عوامل متحد کننده ايران، با ضربه خوردن به حکومت موجود، تمام دستآوردهای صنعتی، فرهنگی، اجتماعی و سياسی ملت ايران نيز در معرض انهدام است. در يک روند فرسايشی و فشار سنگين، ممکن است که کشور ايران مانند خانه ای کهنه که صاحبان آن در فرصت های درخشان اقدام به بازسازی آن نکردند، روی سر مردم آوار شود. اين وضع خطرناک است. برای توضيح اين وضع، به ناچار مواردی را روشن می کنم.اول: حکومت ايران در طول قريب به سی سال گذشته، توسط دو گروه اداره شده است. گروه اول کسانی اند که ايران را کشوری با مردم مسلمان و با هويت ايرانی اسلامی می ديدند و ادامه عمر حکومت را در صورت بازسازی کشور و اصلاح آن ميسر می دانستند و معتقد بودند ايران بايد الگوی قابل قبولی از يک کشور مسلمان نشين باشد و گروه دوم کسانی که گمان می کردند و می کنند که روند اصلاح کشور مستلزم تجديد نظر در اصولی است که در صورت تغيير يا تجديد يا اصلاح آن، هويت حکومت شيعی جمهوری اسلامی نابود می شود. از منظر گروه دوم، ايرانی که بر آن نظام حکومت دينی و شيعی حاکم نباشد، کشوری نيست که لازم باشد آن را حفظ کرد و برای حفظ آن بتوان از معيارهای ارزشی و دينی و ايدئولوژيک حاکم صرف نظر کرد. اين دو ديدگاه همواره در درون حکومت وجود داشته و هميشه در رقابت با هم بودند. در شانزده سال هاشمی و خاتمی گروه اول قدرت اجرايی را در دست داشتند، در دولت هاشمی اصلاحات اقتصادی محور ايجاد اقتدار قرار گرفت و زمانی که گروه دوم احساس کرد که ادامه اصلاحات اقتصادی ممکن است باعث حذف گروه دوم شود، با راندن هاشمی از سياست خارجی، فرهنگ و سياست داخلی او را خلع يد کرد و بتدريج او را خسته کرد و از صحنه راند. در دولت خاتمی نيز گروه اول اصلاحات سياسی و اجتماعی را پی گرفت، اما پس از اينکه اين اصلاحات باعث شد که گروه دوم خود را در معرض خطر ببيند، خاتمی خلع يد شد و رئيس جمهور خسته شد و گروه دوم قدرت را به دست نماينده شان يعنی آقای احمدی نژاد دادند. دوم: گروه دوم، بنيادگرايانی هستند که به اين نتيجه رسيده اند که اداره کشور با شراکت گروه اول ممکن نيست. آنان بر اين گمانند که اصلاح منجر به فروپاشی می شود و گمان می کنند که ليبراليسم اقتصادی هاشمی و دموکراسی دينی و سياسی خاتمی، چنان که در اردوگاه سوسياليسم باعث سقوط حکومت های ايدئولوژيک شد، در جمهوری اسلامی نيز همين کارکرد را خواهد داشت. آنان به اين نظريه شناخته شده جامعه شناسی سياسی معتقدند که اصلاحات در جامعه به دليل خصوصيت الاستيکی جامعه، الزاما در همان جهتی که اصلاح گران قصد کرده اند پيش نمی رود و معمولا منجر به نغيير رژيم سياسی می گردد. از همين رو، بنيادگرايان گروه دوم معتقدند که حوزه سياسی بايد از دست نخبگان خارج شده و در اختيار نظاميان وفادار و مردم فقير قرار بگيرد. اقتصاد بايد از دست توليد کنندگان و تاجران خارج شده و در اختيار شرکت ها و موسسات قابل اعتماد که توسط نظاميان اداره می شود قرار بگيرد و رسانه ها و فرهنگ بايد از دموکراسی و خردمندی، پالايش شده و از يک سو به توليد سرگرمی و از سوی ديگر به رواج ترکيبی از سوسياليزم و ناسيوناليسم عوام زده بپردازد. آنان معتقدند مرکز تنش را بايد از داخل کشور به منطقه و يا جهان کشاند و بحران داخلی را به بيرون صادر کرد. سوم: بنيادگرايان، به دليل داشتن نگاهی آرمانگرايانه به برخی توهمات دچارند؛ يک توهم اين که گمان می کنند جهان غرب در حال نابودی است و اگر نيروهای منتقد درون دنيای صنعتی رقيبی برای غرب ليبراليست و دموکراتيک بيابند، به سپاهی که از شرق می آيد می پيوندند و در نتيجه غرب دچار فروپاشی می شود و در يک پروسه چند ساله حکومت های چپ مانند ونزوئلا، نيکاراگوئه، بوليوی، شيلی و حتی فرانسه در انتخابات جانشين دولت های نزديک به آمريکا می شوند. از سوی ديگر بنيادگرايان ايرانی چنين توهم می کنند که به دليل نبودن هيچ رهبری قدرتمند و ثروتمندی در دنيای اسلام، حکومت دينی ايران می تواند رهبری ملت های جهان اسلام را عهده دار شود و در نتيجه دولت های وابسته به غرب که حاکم بر کشورهای مسلمان نشين هستند، تحت فشار نيروهای اسلامی يا تغيير ماهيت می دهند، يا سقوط می کنند. توهم ديگر اينکه به دليل موقعيت ژئوپليتيک ايران، آمريکا و متحدانش چون نمی توانند روی زمين با ايران بجنگند و مردم اين کشورها در صورت جنگ دولت های شان را تحت فشار قرار خواهند داد، ايران می تواند در کوتاه مدت اختيار گلوگاه انرژی جهان را در دست گرفته و غرب محتاج انرژی را در يک پروسه چند ماهه فشار به زانو درآورد و با عقب نشينی آمريکا و متحدانش از منطقه، ايران با تسلطی که روی دولتها و افکار عمومی در خاورميانه دارد، می تواند قدرت را در خاورميانه قبضه کند و امنيت خود را برای هميشه تامين کند. تمام اين توهمات بر توهم ديگری استوار است و آن اينکه کسانی که چنين می انديشند، گمان می کنند اين نقشه ها را فقط خودشان می دانند و دنيای غرب هيچ کدام از اين چيزها را نمی داند و برای مواجهه با آن هيچ راهی را نمی انديشد.چهارم: گروه بنيادگرايان ايرانی، نه شاگردان مصباح يزدی هستند و نه نيروهای آبادگران اسلامی و نه اصولگرايانی که سالها در احزابی مانند موتلفه حضور فعال داشته و در حکومت هميشه حاضر بوده اند. همه اينها هستند، اما محور تمرکزشان اينها نيست. اين گروه، در اثر نبوغ آقای احمدی نژاد در يک پروسه يک ساله به نظريه « فتح جهان» نرسيده است. اين گروه مجموعه ای است از نيروهای نظامی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که از يک سو شبکه ای از نيروهای اجتماعی را در بسيج رهبری می کند و از سوی ديگر با مجموعه ای از شرکت های اقتصادی، عظيم مهم ترين پروژه های عمرانی و صنعتی کشور را در اختيار دارد. روی کار آمدن احمدی نژاد حاصل تلاش اين گروه بود و نتيجه حکومت يک ساله احمدی نژاد اين بود که وزارت کشور را در اختيار اين گروه قرار دهد تا کل سيستم امنيتی و پليسی کشور را قبضه کنند و همچنين بخش اعظم درآمد ارزی کشور و ذخيره ارزی را در اختيار پروژه های شرکت های صنعتی نظامی گذاشت تا ميزان کسانی که در صورت آسيب به حکومت دچار آسيب می شوند بشدت افزايش يابد. چنان که معلوم است بودجه سال آينده نيز انحصارا توسط سپاه پاسداران و بدون حضور همين دولت نظامی نوشته شده و قرار است بودجه در فرصتی کوتاه در اختيار مجلس قرار بگيرد، تا مجلس هم مجبور باشد سرنوشت اقتصادی سال آينده را چشم بسته در اختيار نظاميان قرار دهد. پنجم: آنچه گفته شد مجموعه داده هايی است که هر ناظری که خبرهای ايران را دنبال کند، اين داده ها را می تواند بيابد. اصلاح طلبان و نيروهای ميانه رويی مانند کارگزاران و حتی اصولگرايان ميانه رو نيز خود بارها در لابلای اظهارات مبهم و حتی صريح خود، بارها خطر اين بحران را اعلام کرده اند. اما چنان که به نظر می رسد، تلاش احمدی نژاد و نظاميان اين بود که پيش از آن که نيروهای ميانه رو موفق به تغيير جهت برنامه بنيادگرايان شوند، بازی را به جنگ بکشانند. جنگ برای بنيادگرايانی که دچار توهمات فوق الذکر هستند، يک راه نجات است. راه نجات از فشارهای داخلی و بحران انتظارات جامعه، راهی که دولت در جنگ می تواند ضعف های خود را در اداره کشور بپوشاند و خواسته های دموکراتيک مردم را در سايه امنيت و شرايط جنگی قرار دهد. از سوی ديگر جنگی چنين می تواند هر دولت حاکمی را مورد حمايت ملتی قرار دهد که ناخودآگاه احساس ملی گرايی شان به سوی دوستی با حکومت و دشمنی با جهانيان پيش می رود. بدين ترتيب من گمان نمی کنم که دولت موجود در هيچ حالتی دچار ترس از جنگ بشود، چون خواسته دولت نظاميان اين است که اين جنگ اتفاق بيفتد.ششم: اما، آمريکا، اروپا و جهان آرامش و پيشرفت خود را می خواهد و اگر احساس کند در معرض خطر نابودی است، تلاش می کند با کمترين زيان و در کوتاه ترين مدت خطر را کنترل کند و زمينه های آن را برای هميشه از بين ببرد. آمريکا و نيروهای متحدش حکومت و جامعه ايران را از نظر اقتصادی فلج می کنند و از نظر نظامی تمام ارتش ايران را زمين گير می کنند. به گمان من آنان نه اينکه اختيار تنگه هرمز را در آينده در اختيار می گيرند، بلکه همين امروز نيز اختيار تنگه هرمز را در اختيار دارند. هر دولتی که با ايران نزديک شود بسرعت تحت فشار قدرت های جهانی قرار می گيرد. سپاه پاسداران در هر جای جهان تحت تعقيب و مورد مواجهه قرار خواهد گرفت. آمريکا می تواند تمام پروازهای نظامی و حتی غيرنظامی ايران را متوقف کند و نيروی دريايی و هوايی ايران را از هر نوع تحرکی بازدارد و منتظر فرسودگی سريع همه چيز در ايران بماند. آمريکا فقط به دنبال يک سند کوچک برای رديابی هر نوع حضور ايران در کمک به تروريست های خاورميانه است. سازمان ملل با مديريت جديدش و قطع اميد ايران از هر پانزده عضو شورای امنيت، تبديل به يک شريک همراه با ماشين جنگی آمريکا و متحدانش شده است.هفتم: بازی جنگ آغاز شده است. از يک هفته قبل ديگر شانس های مختلف ما تبديل به گزينه های بسيار محدود شده است. ديروز خانم رايس و امروز آقای سولانا آخرين دعوت ها را از مسوولان ايرانی برای مذاکره کردند. در اين حالت ديگر مذاکره برابری وجود ندارد، بلکه حکومت ايران فقط می تواند تسليم خود را در برابر شرايط تعيين شده اعلام کند. ممکن است گمان کنيم که اين سرنوشت جبارانه ای است، اما اين انتخابی است که دولت ايران کرده است. دولت ايران نمی تواند از شورای امنيت انتظار داشته باشد آمريکا را محکوم کند، چرا که پيش تر از اين اعلام کرده است که تصميمات شورای امنيت هيچ اعتباری ندارد. دولت ايران نمی تواند از مجمع عمومی انتظار داشته باشد که در مقابل آمريکا و متحدانش بايستند، چون دو ماه قبل تصميم مجمع عمومی و سازمان ملل را در مورد نقض حقوق بشر در ايران فاقد ارزش حقوقی دانسته است. حکومت ايران و حتی نيروهای ميانه رو و اصلاح طلب ايرانی نمی توانند به نقض حقوق ديپلماتيک در حمله به کنسولگری ايران در عراق اعتراض کند و افکار عمومی آمريکائيان و مردم جهان را عليه اين اقدام برانگيزد، چرا که ما سالها قبل سفارت آمريکا را در ايران اشغال کرده ايم و حتی امروز هم هيچ مقام مسوول و حتی اصلاح طلب ايرانی حاضر نيست آن را محکوم کند و معتقديم که در آن شرايط اين کار درست بود، چون سفارت آمريکا لانه جاسوسی آمريکا بود، آمريکا هم معتقد است که کنسولگری ايران لانه جاسوسی است. اصلاح طلبان ايرانی نمی توانند در مجادله آمريکا با ايران ادعا کنند که چون دولت ايران نماينده ملت ايران نيست، آمريکا نبايد به جنگی دست بزند که باعث ضربه خوردن مردم می شود، چرا که ما اولا نمی توانيم ثابت کنيم که مخالفان حکومت اکثريت دارند، چرا که اين مخالفان در انتخابات مخالفت خودشان را نشان نداده اند و اگر هم اعلام کنيم که هيچ امکانی برای اصلاح در ايران نيست، و ما نمی توانيم حکومتی که عامل تشنج جهان است، اصلاح کنيم، کسانی که احساس می کنند اين تشنج امنيت شان را بخطر می اندازد، به ما می گويند اگر نمی توانيد کسانی را که به شما حق انتخاب هم نمی دهند تغيير دهيد، برويد کنار تا ما اين حکومت را تغيير بدهيم. در اين حالت ما نمی توانيم اعلام کنيم که اين عمل دخالت آمريکا و متحدانش در مسائل داخلی ماست، چون دولت ايران در همين چند ماه اخير صريحا در مسائل داخلی عراق و لبنان و فلسطين دخالت کرده است. ما حتی نمی توانيم اعلام کنيم که آمريکا حق از بين بردن کشوری مانند ايران را ندارد، چون ايران اعلام کرده است که قصد از بين بردن کشوری مانند اسرائيل را دارد. ما در فرصتی که به مدت يک سال و نيم داشتيم تمام اسلحه هايی را که می توانستيم با آن از خود دفاع کنيم، نابود کرديم.هشتم: اما ايران نبايد نابود شود. اين را می توانيم بخواهيم، اما در جهان هيچ چيزی را نمی توان بی بها به دست آورد. هاشمی رفسنجانی و خاتمی همين امروز هم می توانند اگر قدرتی دارند، آن را بکار ببرند تا با ايجاد فضای سازش در ميان قدرتمندان روحانی کشور جلوی دولت را بگيرند، اگر امروز از اين قدرت استفاده نکنند بعيد می دانم در هيچ زمان ديگری اين قدرت قابل استفاده باشد. تاريخ مصرف قدرت اين آقايان فقط تا چند روز ديگر است. مجلس هشتم فقط يکی دو هفته وقت دارد که جلوی جنگ را بگيرد و از حقوق ملت ايران حمايت کند. مجلس حتی اگر نتواند رئيس جمهور را برکنار کند، حداقل می تواند فرصت بيشتری را برای مردم فراهم کند تا آخرين تلاش شان را بکنند. آنچه می گويم انتظارات يا اميدهايی است که می دانم بسرعت در حال نابودی است.نهم: حتی در صورت وقوع جنگ نيز داستان ايران تمام نمی شود. کسانی که نمی خواهند مرگ اين سرزمين را ببينند، حالا ديگر وظيفه دشوارتری دارند. اين وظيفه تلاش برای روشن کردن ذهن جامعه ايران از خطر مهلکی است که حالا ديگر سايه اش بالای سر ماست. جامعه ايران دچار خوابزدگی خطرناکی است که تمام قدرت او را در مهلکه مرگ از او می گيرد. چونان خواب زده ای که از وحشت بيداری و مواجهه با خطر ترجيح می دهد به خواب مرگ برود. خوابی در وضعيت قرمز.دهم: ما هميشه در شرايط خطر به بدترين پناهگاهها می رويم، می توانيم مست باشيم و ديوانه وار و ناهشيارانه از خطر نترسيم، می توانيم تا سرحد مرگ آخرين لحظه های مان را لذت ببريم، می توانيم راديوها را ببنديم و تلويزيون ها را خاموش کنيم تا خبرهای بد را نشنويم، می توانيم صدای موسيقی را چنان بلند کنيم که صدای آژير خطر را هم نشنويم، می توانيم شوخی کنيم و بخنديم تا جلوی ترس خودمان و عزيزان مان را بگيريم، می توانيم خودمان را به هر نوع مخدری بسپاريم تا با توهمی دلپذير جلوی ترس مان را بگيريم، می توانيم به جای خواندن خبرهای بد و ترسناک و واقعی بچه های لوس و ننری باشيم که تا پای مرگ هم با خودمان بازی کنيم و کابوس اقليم مان را زير مجموعه ای از دشنام ها بپوشانيم و بازی کنيم و بازی کنيم و بازی کنيم. می توانيم حتی تا لحظه ای که صدای بمب را می شنويم و نور تندی آخرين تصوير از جهان را به چشم ما می آورد، با موش کوچکی که در پناهگاه مان است بازی کنيم و آخرين ضربه را برای آخرين کليک بزنيم. اما يادمان باشد، اين خوابی بی فرداست. صدای آژير وضعيت قرمز را بشنويم و از اين وضع بترسيم. من می ترسم و اميدوارم شما هم آنقدر عاقل باشيد که بترسيد. فقط ديوانه ها از خطر نمی ترسند. بيست و سوم دی ماه

Tuesday, January 16, 2007

مرگ و زندگی

شبه جنگ بال می گسترد و ما سر به زیر از چهره ی کریه اش روی بر گردانده ایم. همسایه ی ما می گوید: نه، نه انشاء الله که اتفاق نخواهد افتاد. صمد آقا معتقد است مسئله ای نیست، ما در تصادفات رانندگی هم ده ها هزار کشته و زخمی می دهیم. مظفر خان نواده ی خلفش فکر می کند کاش می شد سلاح ها را به سریال آورد و با تبلیغ به پول بدل کرد. رئیس جمهور کشور بزرگمان دارد از روستائیان آن سوی خاک سان می بیند. به خیابان می زنم تا تب تپش قلبم شاید آرام گیرد. شهر کم کم به خواب رفته است و چراغ های مدادی پر نور میوه ها را داغ داغ کرده اند. می توان زیاد هم نگران نبود. هنوز یک خشاب چسب زخم از یک انار درشت دهن باز کرده ارزان تر است

Monday, January 15, 2007

علیه جنگ و برای صلح به پا خیزیم

همه چیز حکایت از آن دارد که با خطر بسیار جدی حمله ی تجاوزکارانه ی آمریکا مواجهیم. جنگ سالاران جهانی مستقر در کاخ سفید که از بوی خون های ریخته شده در عراق مست اند، دستور عملیات نظامی را داده اند و کشتی های جنگی شان را برای آغاز عملیات راهی منطقه کرده اند. آنچه ما امروز به آن نیازمندیم درایت و عقب نشینی به موقع از سیاست های افراطی طراحی شده در سال های اخیریم، نه گسترش سفرهای روستایی به سراسر جهان. امروز بر همه ی صلح طلبان ایران و جهان واجب است پیش از آنکه دیر شود صدای اعتراض خود را علیه توطئه شوم صاحبان صنایع نظامی جهانی شده بلند کنند. فراد می تواند بسیار دیر باشد

Saturday, January 13, 2007

بهترین کار توی وبلاگ می دونین چیه؟ اینکه آدم کمک کنه یکی دیگه هم وبلاگ راه بندازه. من الان دارم همین کار و می کنم. جای همه ی دوستان خالی

Monday, January 08, 2007

در باره پخش فیلم از رابطه ی جنسی هنرپیشه سریال نرگس

راه حل، اعدام توزیع کننده ی فیلم نیست، بلکه نقض حکم اعدام شخصیت قربانی این فاجعه توسط بخش هایی از جامعه است

مدتی پیش روزنامه ها خبر تکاندهنده ای را انتشار دادند که تنش و بحث های خانوادگی بسیاری را در جامعه دامن زد. موضوع آن بود که فیلمی از عشقبازی هنرپیشه سریال نرگس با نامزدش به شکل غیر قانونی آنهم در ابعاد بسیار گسترده تکثیر و پخش شد و با این روش غیر انسانی ترور شخصیتی صورت گرفته که به نظر می رسد نقطه اوجی در پخش تصاویر موهن در تاریخ رویداد های اجتماعی باشد. صفحه حوادث روزنامه ها را که ورق بزنیم، پر است از موارد مشابه، اما هیچ کدام به چنین شوکی تبدیل نشده است
به نظرم رسید بد نیست من هم از دو منظر مختلف به موضوع بپردازم و مسائلی را در این زمینه به بحث های عمومی اضافه کنم
یک - فن آوری های مدرن تصویری و سیاست های همچنان ناصواب موجود در برابر آن
فن آوری های مدرن دیجیتال امروزین این امکان را ایجاد می کنند که از همه چیز و همه کس عکس، صدا و فیلم ضبط کرد و آن را - در یک آن - در سطح جهان انتشار داد. برای مثال با فروش هر گوشی دستی مدرن، یک دوربین قوی ( امروزه تا 10 مگا پیکسل در هر فریم) در دستان افراد قرار می گیرد که می توان با آن بطور غیر مستقیم یا مخفیانه عکس، صدا و فیلم از صحنه های مختلف گرفت و آنرا با روش های مختلف به دیگر گوشی ها( اینفرا رد
[1] و بلو توث[2]) و یا کامپیوترها( دانلود[3]) به صورت مستقیم انتقال داد. این از جمله ویژگی های جهان معاصر است که در آن بکار گیری مدیا های تصویری و از جمله فیلم و تصاویر متحرک قابلیت کاربردی همگانی می یابد. قابلیت تکثیر دیجیتال و نرم افزارانه ی بسیار سریع و تقریبا غیر قابل کنترل این فایل ها آن ها را به یک پدیده ی بسیار تاثیر گذار تبدیل می کند و این یک واقعیت است که اگر این امکان با تدابیر درست فرهنگی و حقوقی همراه نباشد می تواند پیامد های خطرناکی برای جامعه ایجاد کند
سردمداران فرهنگی جامعه ما که بسیاری از آن ها درک محدودی از انقلاب دیجیتال دارند، متاسفانه تاکنون جز تن دادن به راهکارهای کنترل امنیتی ناصواب بر اینگونه پدیده ها کار مهمی نکرده اند. ممنوعیت استفاده از ویدئو، ماهواره و اینترنت که با سرمایه گذاری های بسیار و تلاش و برخورد زیاد ادامه داشته، نمونه ی گویایی از اینگونه اقدامات مخرب و بی نتیجه است (هم اکنون گوگل ویدئو که طلایه دار اینترنت تصویری جدید است به کل فیلتر و مسدود شده است. این امر در جهان سابقه ای ندارد). اما روشن است که سرعت گسترش محصولات دیجیتال که تجار بزرگ بازار اشتهای عجیبی در وارد کردن آن ها دارند، این کار ها را بی نتیجه می سازد. برای مثال در حالی که آنتن های بشقابی از بالای پشت بام ها به کوچه و خیابان پرتاب می شود و قرار است کلیه ی سایت های بدون مجوز تا دو ماه دیگر (و احتمالا وبلاگ های بدون مجوز هم تا چند ماه دیگر) مسدود شود، با سرعتی افسانه ای شبکه ای عظیم از ارتباطات بوسیله گوشی دستی در جامعه گسترش می یابد که مکمل شبکه های قبلی ست. اگر روش کنترل امنیتی می توانست ملاک کار باشد( که قطعا نیست) پس می باید از هم اکنون خرید گوشی موبایل دوربین دار دارای امکان بلو توث و اینفرا رد با مجوز صورت گیرد و هر فردی موظف باشد گزارش فایل های موجود خود بر روی حافظه های گیگابایتی را آن هر شب به یک ستاد امنیتی مورد نظر برای کنترل امور بفرستد!؟
البته اگر گوشی برای شنیدن باشد، تجربه های گذشته برای درک ناکارآمدی اینگونه روش ها کافی ست - در خانه اگر کس است یک حرف بس است. آن ها که خود بوجود آورنده ی این فن آوری ها هستند و قطعا بهتر از گردانندگان امور ما از پیامدهای اختراعات خود با خبرند، این کار را نمی کنند. آن ها متوجه این امر هستند که راهکار جلوگیری از پیامدهای مخرب این فن آوری ها علاوه بر توسعه ی قضایی، توسعه فرهنگی ست که بزرگترین تاثیر را در فراهم سازی زمینه برای توسعه بکارگیری فن آوری دارد. چرا ما برای دانش فنی آن ها در ساخت این وسایل ارزش قائلیم ولی اهمیتی به تحقیقات مثلا روانشناسانه و جامعه شناسانه ی آن ها مبنی بر ضرورت پذیرش الگوهای دمکراتیک تر اداره ی امور به علت تاثیرات اجتماعی این وسایل نمی گذاریم؟

دو – توسعه بینش اخلاقی نیز بخشی از توسعه ی فرهنگی ست
دوستی برایم تعریف می کرد که در خیابان با پسران جوانی مواجه شده که مشغول انتقال فیلم موسوم به عشقبازی هنرپیشه ی مورد نظر( از بحث جعلی بودن یا نبودن فیلم می گذرم) به موبایل های یکدیگر بوده اند. آن ها با خنده و شادمانی و در عین بی مسئولیتی مطلق به کاری مشغول بودند که در عرف اجتماعی ما و همه ی جهانیان یک کار جنایی ست. این دوست عزیز می گفت: بی مقدمه برگشتم و گفتم چگونه به خود اجازه ی چنین کاری را می دهید؟ اگر مثلا این فیلم عینا از خواهر و مادر خودتان هم بود همین کار را می کردید؟
البته نه. ولی می شود حدس زد که تنها به نزدیکان درجه یک و دوشان چنین حساسیتی وجود داشته باشد و از آن فراتر که برویم هیچ محدودیت اخلاقی چنین افرادی را مهار نکند. آیا از خود پرسیده ایم چرا؟
در میان بحث ها مورد دیگری را هم شنیدم که از بسیار نظر ها با این ماجرا مشابه است. قضیه از این قرار بود ه که گویا صدای یک دختر دانشجو به هنگام مغازله با دوستش با موبایل ضیط شده و در دانشکده تکثیر و پخش شده است. بسیاری هنوز متوجه عمق مسئله نشده اند و احساس می کنند که مشکل مثلا از نامشروع بودن و بی بند و باری در روابط ( البته بر اساس عرف و ازدواج موقت مورد پذیرش سیستم قضایی موجود می تواند کل ماجرا کاملا هم مشروع باشد) نشات گرفته است، اما موضوع فرا تر از این هاست
چندی پیش یکی از نزدیکان خانوادگی ما که با تلاش بسیار در صدد گرفتن طلاق از همسرش بود، از نگرانی ای سخن گفت که تکاندهنده بود. او می گفت شوهرش تهدید کرده که از صحنه های عشقبازی با او فیلم تهیه کرده و در صورت انجام این یا آن کار، آن ها را تکثیر خواهد کرد. از خود پرسیدم همین امروز چند زن زیر چنین تهدید های مشمئز کننده ای زندگی می کنند؟
شک نیست که پخش اینگونه تصاویر و صدا ها در جامعه ما چیزی جز ترور شخصیتی یک زن نیست، اما آیا از خود سئوال کرده ایم چرا پخش اینگونه فیلم ها برای مردان شرکت کننده در آن، مصیبتی قلمداد نمی شود؟
چرا با زهرا امیر ابراهیمی که قربانی یک انتقام گیری کور و سنگدلانه شده است احساس همدردی نمی شود؟ آیا ما با یک عقب ماندگی مردسالانه اخلاقی در این زمینه مواجه نیستیم؟ آیا با اینکار تایید کننده ی حکم اعدام ناجوانمردانه ی شخصیت او نیستیم؟ حکم اعدام آن جوان پخش کننده ی فیلم چه دردی از کار این اخلاق به غایت عقب مانده می گشاید؟ آیا بهتر نیست به جای آن، نقض حکم اعدام شخصیت زهرا امیر ابراهیمی اعلام شود که قربانی یک ستم ناجوانمردانه شده است


[1] Infra Red
[2] Blue Tooth
[3] Download

Monday, January 01, 2007

رای مردم در ایران و آمریکا

آرای مردم در انتخابات ایران نیز از یک جنبه همان رایی بود که مردم آمریکا به صندوق های رای ریختند و آن چیزی جز طرد سیاست های رودررویی گرایانه نیست. در تحلیل رویداد انتخابات نکته های ارزشمند بسیاری نوشته شده است. تبلیغات انتخاباتی نیز هنوز ادامه دارد و بسیاری خود را پیروز آن اعلام می کنند. اینکه اصلاح طلبان هنوز از بخشی از آرای جامعه برخوردارند و یا اینکه اصولگرایان توانسته اند به تحرکات جناح تند رو خود برای قبضه ی قدرت مهار بزنند و نیز اینکه مردم در انتخابات به چه میزان شرکت کردند و بالاخره اینکه صندوق ها در کجا و به چه میزان شمارش شد، همه بحث هایی است که هنوز به نقد ها و بررسی های جدی تری نیازمند است. اما توجه من به چیز دیگری جلب شده است که از منظر جنبش صلح دارای ارزش کلیدی ست
مردم ایران به حق نشان دادند که بسیار هشیار تر از آنی هستند که برخی از متولیان امور می پندارند. آن ها بدرستی احساس کردند که برخی افراط گری ها می تواند کشور ما را به یک رودررویی ناخواسته با قدرت های جهانی بکشاند و هستی همه مان را به باد دهد. عراق در مقابل چشم های ماست و مردم شهر و روستای ما علاوه بر اخبار و اطلاعات رسانه ای، تجربه های مستقیم بسیاری از سفر بدانجا دارند. و طبیعی ست که هیچکس نمی خواهد آن تجربه دوباره تکرار شود: نه مردم آمریکا، نه مردم ایران و نه مردم عراق
سیاست گروه های اقتدارگرای حاکمیت و از جمله دولت محمود احمدی نژاد از فردای پیروزی در انتخابات قابل بحث ریاست جمهوری در دو چیز اساسی خلاصه می شده است: دمیدن در تنور مقابله به مثل با سیاست های جنگ طلبانه دولت تجاوزگر آمریکا به بهانه های مختلف - از جمله دستیابی به انرژی هسته ای - و تکمیل کار تبلیغاتی برای قبضه ی کامل قدرت در داخل کشور به شیوه پخش کردن پول عظیم فروش نفت در بخش هایی از جامعه نظیر بازار و روستا و روستاشهرها که به نظر می رسید استعداد جذب شدن به برنامه های ایشان را دارد. سفرهای متعدد استانی که با سیاست به اصطلاح عدم تمرکز، سازوکار هرگونه برنامه ریزی و مدیریت دانش را در اقتصاد در عمل برهم زده است و کشور را با مشکلات بسیار و از جمله تورمی افسارگسیخته مواجه ساخته، در واقع چیزی جز کمپینگ های پرهزینه ی تبلیغاتی نبوده و نیست. سخنرانی های ضد آمریکایی و ضد اجنبی در مجامع مختلف، اقدامات تحریک آمیز تا حد برگزاری کنفرانس بررسی هولوکاست، و تلاش برای دستیابی به چرخه ی سوخت هسته ای "علیرغم خواست جهانخواران" در پشت پرچم منافع ملی که توانسته بود برای مدت کوتاهی بازتاب مثبتی در بخش هایی از جامعه بیابد، همه را می توان در همین راستا ارزیابی کرد
اما انتخابات شوراها ورق دیگری را رو کرد. چهره ی ناامید آقای محمود احمدی نژاد در اولین سخنرانی پس از انتخابات آئینه ی تمام نمای شکستی بود که فرا رسیده است. مردم ما به خوبی عواقب دردناک هرگونه سیاست افراطی و بی تدبیری در برخورد به ژازخواهی های آمریکا و نومحافظه کاران حاکم بر آن را درک کرده اند. "نه" ی آنها به احمدی نژاد و ستاد سازمانیافته اش به نام "رایحه ی خدمت" برای او و بارانش باید بسیار غیر مترقبه بوده باشد. آقای محمود احمدی نژاد می تواند این درس درست - اگرچه تلخ - را بگیرد که مردم ما به هیچ قیمتی جنگ نمی خواهند، نه به نام عدالت، نه به نام دین، و نه به هر نام دیگر. آنچه آنان بدان نیازمند اند، صلح، آزادی و عدالت اجتماعی آنهم درست در کنار توسعه ی معقول و همه جانبه ای ست که کشور را به پیش برد و معضلات کمرشکن موجود را از برابر آن بردارد. آن ها ارزیابی هایشان را از اینهمه جار و جنجال کرده اند و در سیاست های افراطی و مدیریت سیاسی اقتصادی بسیار ضعیف ایشان چیز درخوری نیافتند که به آن رای دهند.
اینکه امروز صاحبان اقتصاد جنگی حاکم بر جهان با محدودیت های جدی برای آغاز تجاوزی دیگر روبرو هستند، یک واقعیت است. اما ریشه و دلیل اصلی آن آن چیزی جز مبارزات صلحجویانه مردم جهان و مقاومت جدی در برابر جنگ طلبان نیست. می توان تصور کرد که پیروزی دوباره بوش در آمریکا می توانست فضای دیگری را در برابر جهان بگذارد. همچنانکه باید این توقع را داشت که رای ریخته شده به صندوق انتخابات در سراسر ایران نیز به اصلاح سیاست هایی بینجامد که قابل بهره برداری مستقیم برای ایجاد رودررویی تازه ای در منطقه است
قطعنامه جدید شورای امنیت هرچند به ظاهر رقیق و کم مایه به نظر رسد، گامی برای تنگ تر کردن دام محاصره بر گرد کشور ماست و آن را باید پاتکی از طرف جنگ طلبان جهانی دانست. در چنین شرایطی، گسترش اقدامات هسته ای جمهوری اسلامی که وعده علنی کردن آن در 22 بهمن داده شده، می تواند زمینه را برای گام بعدی آن ها بردارد و به همین دلیل کار صحیحی به نظر نمی رسد. اگر این سیاست ها تا کنون به نظر تئوری پردازانش مصرفی داخلی داشته، باید متوجه بود که رای مردم نشان از پایان عمر مفید آن دارد و به همین دلیل لازم است چرخشی را در این زمینه شاهد باشیم
رای بخش هایی از مردم که در انتخابات شوراها شرکت جستند در هر حال یک پیروزی برای صلح طلبان ایران و جهان است و باید آن را به فال نیک گرفت. باید به تلاش آگاهی بخش در زمینه ضرورت اجتناب از رودررویی ادامه داد. تجربه نشان می دهد که پیام صلح طلبان راه خود را می گشاید و خود را علیرغم محدودیت های جدی رسانه ای به قلب و ذهن مردم می رساند. می توان و باید این پیام را به گوش مردم رساند که امروز بزرگ ترین مبارزه علیه جهانخواران جهانی مبارزه در جبهه ی صلح است و هر سیاستی که باعث شود فروش سلاح آنان بالا رود، تحت هر نامی، تنها می تواند خدمت به آنان قلمداد شود

گزارش فشار و سانسور مطبوعات، آذر 1385