Tuesday, January 31, 2006
تلویزیون کانادا دیشب یک فیلم به اصطلاح مستند بازسازی شده راجع به 11 سپتامبر پخش کرد که کاملا هدفمندانه ساخته شده بود. در این فیلم هواپیما ربا ها چهره ای کاملا ایرانی داشتند و اسم یکی از آن ها احمد بود. یکی از سرنشینان نیز که با تلفن دستی ماجرای ربوده شدن هواپیما را به خانواده اش اطلاع می داد، در پاسخ به ماهیت هواپیما ربایان گفت به نظرش آن ها ایرانی هستند. از ابتدای حمله به برج های د وقلو در 11 سپتامبر تا کنون هیچگاه ادعا نشده که یک ایرانی در دارو دسته ی ساخته و پرداخته ی آمریکای القاعده در این عملیات وچود داشته است. سئوال آنست، پس چگونه است که این فیلم پرهزینه ی به اصطلاح مستند چنین پیام دروغی را در ذهن بینندگانش می نشاند؟ یکبار به دروغ عراق به این جنایت متهم شد و جزایش را دید، آیا اکنون نوبت ایران است که تلاش می شود افکار سازی لازم برای آن صورت گیرد؟
Monday, January 30, 2006
Sunday, January 29, 2006
Saturday, January 28, 2006
بی جهان
دیروز که خاکمان را به توبره می کردند
مشتی بی وطنمان می خواندند و
امروز که دنیا را به یغما می برند
جمعی بی جهان شده ایم
هر روزصبح
تصویر آشنایی را دفن می کنیم
آوازی را
که هیچ جایگزینی ندارد و
با تلاش عجیبی فریادهامان را در گلو خفه می کنیم
خاطره ها با زباله های هر شبه جاروب می شود
و نوشته هایمان را خود به دور می ریزیم
تا سندی بر محکومیتمان نشود
کوچه ها مملو از تاریخی فراموش شده ای است
و دروغ برایمان سرنوشت می بافد
دیروز مشتی بی وطن مان می خواندند و
امروز آواره هایی بی جهان شده ایم
مشتی بی وطنمان می خواندند و
امروز که دنیا را به یغما می برند
جمعی بی جهان شده ایم
هر روزصبح
تصویر آشنایی را دفن می کنیم
آوازی را
که هیچ جایگزینی ندارد و
با تلاش عجیبی فریادهامان را در گلو خفه می کنیم
خاطره ها با زباله های هر شبه جاروب می شود
و نوشته هایمان را خود به دور می ریزیم
تا سندی بر محکومیتمان نشود
کوچه ها مملو از تاریخی فراموش شده ای است
و دروغ برایمان سرنوشت می بافد
دیروز مشتی بی وطن مان می خواندند و
امروز آواره هایی بی جهان شده ایم
Friday, January 27, 2006
پیروزی حماس
هنگامیکه ده ها هزار نیرو با ناوهای نیروی دریایی آمریکا به سواحل خلیج فارس گسیل می شدند تا کار اشغال غیر قانونی عراق را به انجام برسانند، سخنگویان پنتاگون دلایل یمختلفی را بر ضرورت جنگ ددمنشانه خود عنوان می کردند که برای آشنایان به امور مضحک بودن آن آشکار بود، اما کمتر کسی تصور می کرد نتایج کار تا این حد بر خلاف آن ادعا ها باشد. آن ادعا ها چه بود"؟
نفت ارزان و به بحران های نفتی پایان داده می شود
آزادی و دمکراسی بعنوان هدیه به عراق باز می گردد
بنیادگرایی اسلامی برای ابد پایان می یابد
در مورد دو ادعای اول حرف زیادی برای گفتن باقی نمی ماند، اگر چه برگزاری انتخاباتی با سلام و صلوات را با بوق و کرنا به نام دمکراسی به خوردمان می دهند. اینکه دمکراسی را به برگزاری یک انتخابات پر مسئله خلاصه کنیم و چشم مان را بر زندان های مملو از قربانیان شکنجه شده ببندیم جای تامل بسیار دارد. آینده تکرارپذیری همین نوع انتخابات را هم نشان خواهد داد. ما در منطقه، به خصوص به هنگام چرخش های سیاسی، بارها شاهد انتخاباتی بوده ایم که به حاکمیت های ضد دمکراتیک انجامیده است
اما وقتی کار به ادعای سوم می رسد، نتایج حاصله بیشتر به توطئه می ماند تا انحراف از برنامه های از پیش تعیین شده. همان زمان هم بسیاری از تحلیل گران سیاسی متذکر شدند که اقدامات آمریکا در منطقه نه به تضعیف بنیادگرایی، بلکه به تقویت آن می انجامد. آنچه در عراق گذشت را شاهد بودیم وکیست که نداند در عراق امروز بنیادگرایی مذهبی چه غوغایی می کند. پیروزی حماس درانتخابات دولت خودگردان فلسطین نشان از آن دارد که تا چه حد بنیاد گرایی مذهبی تقویت شده و با توجه به وجود زمینه های بسیار مشابه در خاورمیانه تا کجا قابل توسعه است. اینبار دمکراسی تا آنجا گسترش یافت که در آستانه ی در ورودی به جای کفش کنی مرسوم در مساجد، محلی برای تحویل دادن سلاح قبل از ورود تعبیه شده بود و رسانه های جهانی هم بدون هیچ اعتراض جدی با آب و تاب آنرا نشان می دادند. اگر به خاطر بیاوریم همین حضرات چه موضعگیری های رزیلانه ای در مقابل سازمان آزادی بخش فلسطین و رهبر آن یاسرعرفات به عمل آوردند و چه سرکوب وحشتناکی را متوجه دولت خودگردان فلسطینی کردند( ماحرای حمله و محاصره ستاد و بستن آب و برق بروی آن)، چگونه تانک های اسرائیلی برای پیداکردن یک تفنگ به خانه های فلسطینیان هجوم می بردند و چگونه سر انجام او را به جرم عدم برخورد قاطع با بنیادگرایان فلسطینی و از جمله همین حماس به خاک سپردند، بیشتر به عمق فاجعه پی می بریم. براستی که دمکراسی شگفت انگیزی ست. یک دمکراسی ناب که حکومت های بنیادگرا می زاید. مشکل بتوان باور کرد که گردانندگان امور از نتایج کارشان بی خبرند
این سئوال پیش می آید پس چرا اینگونه اقدامات صورت می گیرد. براستی چرا از روندهای اصلاح طلبانه حمایت نمی شود و شرایط برای ظهور بنیادگرایی فراهم می گردد، آن هم بنیادگرایی ای که ظاهرا مواضع تند تری علیه آنان دارد و مشغول رودررویی حتی نظامی با آنان است؟ براستی چرا
نفت ارزان و به بحران های نفتی پایان داده می شود
آزادی و دمکراسی بعنوان هدیه به عراق باز می گردد
بنیادگرایی اسلامی برای ابد پایان می یابد
در مورد دو ادعای اول حرف زیادی برای گفتن باقی نمی ماند، اگر چه برگزاری انتخاباتی با سلام و صلوات را با بوق و کرنا به نام دمکراسی به خوردمان می دهند. اینکه دمکراسی را به برگزاری یک انتخابات پر مسئله خلاصه کنیم و چشم مان را بر زندان های مملو از قربانیان شکنجه شده ببندیم جای تامل بسیار دارد. آینده تکرارپذیری همین نوع انتخابات را هم نشان خواهد داد. ما در منطقه، به خصوص به هنگام چرخش های سیاسی، بارها شاهد انتخاباتی بوده ایم که به حاکمیت های ضد دمکراتیک انجامیده است
اما وقتی کار به ادعای سوم می رسد، نتایج حاصله بیشتر به توطئه می ماند تا انحراف از برنامه های از پیش تعیین شده. همان زمان هم بسیاری از تحلیل گران سیاسی متذکر شدند که اقدامات آمریکا در منطقه نه به تضعیف بنیادگرایی، بلکه به تقویت آن می انجامد. آنچه در عراق گذشت را شاهد بودیم وکیست که نداند در عراق امروز بنیادگرایی مذهبی چه غوغایی می کند. پیروزی حماس درانتخابات دولت خودگردان فلسطین نشان از آن دارد که تا چه حد بنیاد گرایی مذهبی تقویت شده و با توجه به وجود زمینه های بسیار مشابه در خاورمیانه تا کجا قابل توسعه است. اینبار دمکراسی تا آنجا گسترش یافت که در آستانه ی در ورودی به جای کفش کنی مرسوم در مساجد، محلی برای تحویل دادن سلاح قبل از ورود تعبیه شده بود و رسانه های جهانی هم بدون هیچ اعتراض جدی با آب و تاب آنرا نشان می دادند. اگر به خاطر بیاوریم همین حضرات چه موضعگیری های رزیلانه ای در مقابل سازمان آزادی بخش فلسطین و رهبر آن یاسرعرفات به عمل آوردند و چه سرکوب وحشتناکی را متوجه دولت خودگردان فلسطینی کردند( ماحرای حمله و محاصره ستاد و بستن آب و برق بروی آن)، چگونه تانک های اسرائیلی برای پیداکردن یک تفنگ به خانه های فلسطینیان هجوم می بردند و چگونه سر انجام او را به جرم عدم برخورد قاطع با بنیادگرایان فلسطینی و از جمله همین حماس به خاک سپردند، بیشتر به عمق فاجعه پی می بریم. براستی که دمکراسی شگفت انگیزی ست. یک دمکراسی ناب که حکومت های بنیادگرا می زاید. مشکل بتوان باور کرد که گردانندگان امور از نتایج کارشان بی خبرند
این سئوال پیش می آید پس چرا اینگونه اقدامات صورت می گیرد. براستی چرا از روندهای اصلاح طلبانه حمایت نمی شود و شرایط برای ظهور بنیادگرایی فراهم می گردد، آن هم بنیادگرایی ای که ظاهرا مواضع تند تری علیه آنان دارد و مشغول رودررویی حتی نظامی با آنان است؟ براستی چرا
Tuesday, January 24, 2006
فریاد
باز هم همان بازی مرگ تکرار می شود، انگار بسیاری از تاریخ درس نمی گیرند. جمهوری اسلامی تنها یک بازی در این شطرنج فاجعه بار عقب می ماند و همین یک بازی تا مات شدن همه کافی ست. و این بسیار شبیه به وضعیتی ست که برای صدام پیش آمد. او همیشه مسائل را وقتی می پذیرفت که بازی بعدی آغاز شده بود و این حرکت او دیگر تنها تمسخر حریف را بر می انگیخت. دعوت به پذیرش مذاکره با اروپا را وقتی می دهیم که دیگر امکان مذاکره ای نیست و تهدید های اتمی آغاز شده است. همین که سیاست هایی باعث زمینه سازی شود که شیراک گستاخانه چنین اظهارات تاریخی در تهدید اتمی کشور ها بکند و بلر آن را بطور مشخص به جمهوری اسلامی بسط دهد، نشان از ضربه ای مهلک است که به منافع مردم جهان وارد می شود. امروز بسیاری سیاستمداران کشور حتی میان نیرو های مستقل چنین استدلال می کنند که باید متحد و یکپارچه در مقابل این تهدید ها بایستیم. اخیرا خانم شیرین عبادی برنده ی جایزه صلح نیز مدعی همین سیاست شده است. من می پرسم متحد و یکپارچه جلوی چه چیزی بایستیم؟ جلوی جنگ که جایزه ی نوبل صلحش را به حق به شما داده اند یا پشت حاکمیت کشور که به سوی جنگ می رود. آیا حمایت قاطع و یکجانبه از حاکمیت کشور آن ها را از تهاجم باز می دارد؟ آیا این موضعگیری کمکی به تصحیح خطا های مرگ بار سیاسی از طرف راهبران سیاسی ما می کند؟ چندی پیش ایشان صریحا نظر داد که هیچ خطر نظامی ای ما را تهدید نمی کند و من در یادداشت هایم به آن اشاره کردم. اینکه امروز باید متحدا جلوی آن ها بایستیم آیا نشان از آن ندارد که بزرگان ما متوجه فرایندهای سیاسی جدید جهانی نیستند و حتی آنچه مشهود است را هم نمی بینند؟ وقتی شیرین عبادی نبیند، از دیگران چه توقعی می توان داشت.
برگشتن آقای رفسنجانی از مشهد به تهران دردی را دوا نمی کند، کاش ایشان همان جا می ماند و دست به دعا بر می داشت. طرح روسیه هم به درد بازی در حرکت قبل می خورد و امروز طرحی سوخته است. آقای لاریجانی نیز وقت خودشان را بی خود تلف نکنند. من حتی شک دارم دیگر اعلام توقف همه اقدامات در زمینه ی انرژی هسته ای نیز امکان مانور تازه ای برای کنترل حوادث باز کند. طرح محکومیت بعدی مان را هم ریخته اند و آن برگزاری کنفرانس هولوکاست در تهران است.بازی مرگ آغاز شده است. بازی ای که هیچ برنده ای ندارد و تنها به نفع صنایع نظامی آمریکا و جهانی سازی شرکتی ست. مطمئن باشید همه خواهیم باخت، همه. امروز هیچ ضرورتی بالا تر از آن نیست که جبهه ای مستقل برای دفاع از صلح و علیه جنگ بر پا کنیم. می دانم صدای من تنها از این گوشه ی دنیا بسیار نا رساست، دارم فریادی می کشم که شاید کسی نشنود، اما دارم فریاد می کشم . . . فریاد
برگشتن آقای رفسنجانی از مشهد به تهران دردی را دوا نمی کند، کاش ایشان همان جا می ماند و دست به دعا بر می داشت. طرح روسیه هم به درد بازی در حرکت قبل می خورد و امروز طرحی سوخته است. آقای لاریجانی نیز وقت خودشان را بی خود تلف نکنند. من حتی شک دارم دیگر اعلام توقف همه اقدامات در زمینه ی انرژی هسته ای نیز امکان مانور تازه ای برای کنترل حوادث باز کند. طرح محکومیت بعدی مان را هم ریخته اند و آن برگزاری کنفرانس هولوکاست در تهران است.بازی مرگ آغاز شده است. بازی ای که هیچ برنده ای ندارد و تنها به نفع صنایع نظامی آمریکا و جهانی سازی شرکتی ست. مطمئن باشید همه خواهیم باخت، همه. امروز هیچ ضرورتی بالا تر از آن نیست که جبهه ای مستقل برای دفاع از صلح و علیه جنگ بر پا کنیم. می دانم صدای من تنها از این گوشه ی دنیا بسیار نا رساست، دارم فریادی می کشم که شاید کسی نشنود، اما دارم فریاد می کشم . . . فریاد
Sunday, January 22, 2006
باز هم درباره صلح
یکی از دوستان در کامنتی بر مطلب "جنبش صلح" این نکته را گوشزد کرده که در جامعه ی امروز ایران هیچکس روند رودر رویی و نزدیکی به شرایط جنگی را نمی بیند و چگونه می توان در چنین شرایطی از جنبش صلح دم زد. نمی دانم. آدم وقتی بیرون از شرایط واقعی جامعه باشد، درک افکار و روانشناسی مردم دشوار است و من هم شاید به همین مشکل دچارم. اما در این نوشته نکاتی وجود دارد که علاقه مندم در باره شان توضیح دهم
دیدن سیر رویداد های احتمالی آتی البته کار دشواری ست، به خصوص که با توجه به سیر تحولات دهه اخیر، تغییراتی در جهان صورت گرفته که برخی روابط علت و معلولی شناخته شده در مشی های سیاسی سنتی را دگرگون کرده است. جهانی سازی شرکتی عنوانی ست که به آن داه اند و در شرایط فعلی دولت آمریکا پیشبرنده آن. متاسفانه هنوز بسیاری از سیاست ورزان ما هم مسلط به مسئله نیستند و وقایع را در چهارچوب سنتی تحلیل می کنند. به همین دلیل ترویج دستاورد های جنبش ضد جهانی سازی شرکتی در زمینه های تئوریک و چه پراتیک یکی از نیاز های جدی ماست. تحلیل از علل و ماهیت جنگ های اخیر یکی این دستاورد هاست. آنچه من به عنوان نقطه عطف برشمردم آن است که در هفته های اخیر مطالبی را خواندم که نشان از درک شرایط تاریخی و خطرات جدی پیش رو در میان نیرو های سیاسی ترقی خواه ایران از چپ به معنای عام تا ملی مذهبی ها و اصلاح طلبان داشت
در میان مردم مسئله متفاوت است و همیشه عکس العمل ها موقعی بروز می کنند که کار به صحنه ی عملی اجتماع کشیده شده است. سیر واقعی همیشه در اعماق می گذرد و گاه تا زمان های طولانی دیده نمی شود. اگر به زمان حمله ی آمریکا به افغانستان و عراق بر گردیم و یادمان بیاید قرار بود افغانستان سوئیس بشود و عراق آزادترین کشور دنیا و مردم ما چه فکر می کردند و چه تصوراتی داشتند و آن مجموعه را با امروز بسنجیم، تحولات در اعماق ذهن جامعه را خواهیم دید
خلاصه آنکه منظور من از آماده شدن شرایط برای یک جنبش صلح در میان فعالان اجتماعی است و نه عموم مردم. منظورم یک جلسه ی سخنرانی ست، یک نشریه، یک ان جی او، یک نشست، یک بیانیه مشترک. منظورم جبهه صلح و آزادی وعده داده شده ی ملی مذهبی ها و اصلاح طلبان است که معطل مانده. جنبش گاه با یک حرکت کوچک آغاز می شود. ما هیچ سازمان و تشکیلاتی برای دفاع از صلح نداریم. هیچ نشریه ای، هیچ تریبونی و ... امروز روز کلید خوردن آنست. اگر کسانی توانایی آن را داشته باشند و کوشش کنند، بنیان خواهد گرفت. یک جلسه کوچک دانشگاهی اگر برگزار شود انعکاس جدی خواهد داشت. بزودی وقایع پای همه ی مردم را به میان می کشد. این فرایندی ست تدریجی. بدین معنی که گروه های مختلف مردم با گذر از هر مرحله به این واقعیت پی می برند و قدم در راه می گذارند. پیشروان باید از هم اکنون راهگشایی کنند
دیدن سیر رویداد های احتمالی آتی البته کار دشواری ست، به خصوص که با توجه به سیر تحولات دهه اخیر، تغییراتی در جهان صورت گرفته که برخی روابط علت و معلولی شناخته شده در مشی های سیاسی سنتی را دگرگون کرده است. جهانی سازی شرکتی عنوانی ست که به آن داه اند و در شرایط فعلی دولت آمریکا پیشبرنده آن. متاسفانه هنوز بسیاری از سیاست ورزان ما هم مسلط به مسئله نیستند و وقایع را در چهارچوب سنتی تحلیل می کنند. به همین دلیل ترویج دستاورد های جنبش ضد جهانی سازی شرکتی در زمینه های تئوریک و چه پراتیک یکی از نیاز های جدی ماست. تحلیل از علل و ماهیت جنگ های اخیر یکی این دستاورد هاست. آنچه من به عنوان نقطه عطف برشمردم آن است که در هفته های اخیر مطالبی را خواندم که نشان از درک شرایط تاریخی و خطرات جدی پیش رو در میان نیرو های سیاسی ترقی خواه ایران از چپ به معنای عام تا ملی مذهبی ها و اصلاح طلبان داشت
در میان مردم مسئله متفاوت است و همیشه عکس العمل ها موقعی بروز می کنند که کار به صحنه ی عملی اجتماع کشیده شده است. سیر واقعی همیشه در اعماق می گذرد و گاه تا زمان های طولانی دیده نمی شود. اگر به زمان حمله ی آمریکا به افغانستان و عراق بر گردیم و یادمان بیاید قرار بود افغانستان سوئیس بشود و عراق آزادترین کشور دنیا و مردم ما چه فکر می کردند و چه تصوراتی داشتند و آن مجموعه را با امروز بسنجیم، تحولات در اعماق ذهن جامعه را خواهیم دید
خلاصه آنکه منظور من از آماده شدن شرایط برای یک جنبش صلح در میان فعالان اجتماعی است و نه عموم مردم. منظورم یک جلسه ی سخنرانی ست، یک نشریه، یک ان جی او، یک نشست، یک بیانیه مشترک. منظورم جبهه صلح و آزادی وعده داده شده ی ملی مذهبی ها و اصلاح طلبان است که معطل مانده. جنبش گاه با یک حرکت کوچک آغاز می شود. ما هیچ سازمان و تشکیلاتی برای دفاع از صلح نداریم. هیچ نشریه ای، هیچ تریبونی و ... امروز روز کلید خوردن آنست. اگر کسانی توانایی آن را داشته باشند و کوشش کنند، بنیان خواهد گرفت. یک جلسه کوچک دانشگاهی اگر برگزار شود انعکاس جدی خواهد داشت. بزودی وقایع پای همه ی مردم را به میان می کشد. این فرایندی ست تدریجی. بدین معنی که گروه های مختلف مردم با گذر از هر مرحله به این واقعیت پی می برند و قدم در راه می گذارند. پیشروان باید از هم اکنون راهگشایی کنند
Saturday, January 21, 2006
جنبش صلح
فکر می کنم دیگر آنقدر فاکت های روشنی در مقابل ما قرار گرفته باشه که خطر جنگ و رودررویی رو با گوشت و پوست احساس کنیم. سایت های مختلف را که مرور می کردم، به نظرم رسید داریم به یک نقطه ی عطفی در این زمینه می رسیم، اگرچه هنوز هم عده ای تلاش دارند اهمیت و احتمال وقوع آن را کم جلوه بدهند. سایت بی بی سی فارسی با زیرکی تمام القا می کند که مردم ایران خواهان برخورداری از حق توسعه ی انرژی هستند و آن ها زورشان به ایران نمی رسد. هدف از این سخنان چیست؟
براستی در مقابل این توطئه ی شوم چه باید کرد؟ آیا وقتی از هر دوسو بحران دامن زده می شود و رسانه های قدرتمند جهانی خاک در چشم مردم می پاشند، از دست نیروهای سیاسی کاری ساخته است. آیا روشنفکرانی نظیر ما می توانند نقشی برانگیزاننده برای صلح داشته باشند؟ پاسخ من به هر دو سوال مثبت است. باید تلاش شود جنبشی صلح را در ایران پایه گذاری کرد. امروز درست همان لحظه ی تاریخی است که این مهم قابلیت شکل گیری یافته و این جنبشی است که طی سال های آتی نقش مهمی را ایفا خواهد کرد. امروز سیاست ورزان و فعالان اجتماعی وظیف ی بزرگی به دوش دارند
براستی در مقابل این توطئه ی شوم چه باید کرد؟ آیا وقتی از هر دوسو بحران دامن زده می شود و رسانه های قدرتمند جهانی خاک در چشم مردم می پاشند، از دست نیروهای سیاسی کاری ساخته است. آیا روشنفکرانی نظیر ما می توانند نقشی برانگیزاننده برای صلح داشته باشند؟ پاسخ من به هر دو سوال مثبت است. باید تلاش شود جنبشی صلح را در ایران پایه گذاری کرد. امروز درست همان لحظه ی تاریخی است که این مهم قابلیت شکل گیری یافته و این جنبشی است که طی سال های آتی نقش مهمی را ایفا خواهد کرد. امروز سیاست ورزان و فعالان اجتماعی وظیف ی بزرگی به دوش دارند
Friday, January 20, 2006
نوشتنم نمی یاد
دیدی یه وقت آدم خفه خون می گیره و هر چی میاد بنویسه، نمی تونه. من همین حال رو دارم. نوشتنم نمی یاد. ذهنم خیلی تصویری شده. همش دوست دارم عکس بگیرم و با تصویر ها ور برم. یک کم اینجاشو آبی تر کنم. یک کم اونجا رو سایه بیندازم . . . دارم تو زمینه ی سناریو نویسی که این ترم درسش رو گرفتم، کار می کنم و کتاب می خونم. تو یکی از کتابا به نکته ی جالبی برخوردم. نوشته برای اینکه بتونید سناریو بنویسید، باید ذهن تصویری داشته باشید. و بهترین تمرین برای اینکار اینه که عکس بگیرید و با تصویر ها ور برید . . .
Saturday, January 14, 2006
کلمه
و کلمه آفریده شد تا انگار
پوچ و بی تاثیر باقی بماند
باقی بماند
و از بغض آنچه نمی شنود، بترکد
نگاه کن
تشتی از خون فرو می ریزد و اکنون
فرصت ابر ها ست که خاموش ببارند
خاموش ببارند
و سیاهی ها را تا اعماق وجود بشویند
پوچ و بی تاثیر باقی بماند
باقی بماند
و از بغض آنچه نمی شنود، بترکد
نگاه کن
تشتی از خون فرو می ریزد و اکنون
فرصت ابر ها ست که خاموش ببارند
خاموش ببارند
و سیاهی ها را تا اعماق وجود بشویند
Friday, January 13, 2006
روشنفکران و سیاست
طی چند دهه ی اخیر بحثی بسیار تکرار شده، اما هنوز جذابی وجود داشته و دارد با این سر فصل که " آیا هنرمند – و گاه در معنایی گسترده تر روشنفکر - باید از سیاست یا دست کم تعلق سازمانی خاص دوری گزیند یا نه". تصور می کنم هرکس که با نشریات روشنفکری آشنا باشد و حتی هر از چند گاه یک بار آن ها را ورق زده باشد، چند مقاله ای در ضرورت غیر قابل انکار این جدایی و فاصله گرفتن ضرور، خوانده باشد. این ضرورت همیشه از یک نگاه نیز بیان نشده و دلایل مختلفی برای آن شمرده می شود
گروهی سیاست را دون شان هنرمندان و روشنفکران دانسته و اصولا سیاست را پر از آلودگی ها یافته و به آن با نگاهی تردید آمیز و منفی نگریسته اند- در این مقاله به بیان نظرات خود نسبت بدین گروه نپرداخته ام
و گروهی دیگر بر آن بوده اند که یک روشنفکر می باید تعهد عظیمی نسبت به حقیقت و واقعیت داشته باشد و تعلقات سیاسی و سازمانی را سدی در مقابل آن دانسته اند. در واقع، اگرچه آن ها برای سیاست ورزان اهلیت قائل بوده اند، اما گستره ی کار را تا آن حد متفاوت دیده اند که پایبندی به یکی را نقض دیگری بیابند
پیشینه ی تاریخی ماجرا حکایت از آن دارد که تقریبا اکثر روشنفکران کشور ما دستی هم – حد اقل برای یک دوره - در سیاست و سیاست ورزی داشته اند. قبلا چنین تصور می شد که دوره سیاست ورزی و شرکت در فعالیت های مشخص سیاسی به دوره ی جوانی و تجربه آموزی های این عزیزان بر می گشته و اصولا فرزانگی هنرمندانه درجه ی رشد یافته تری است که بعد ها بدان دست یافته اند، اما سیر رویداد ها در تاریخ اخیر سیاسی ما نشان از آن دارد که برخی نمایندگان بسیار شناخته شده ی جامعه هنری و روشنفکری ما که نه در هنرمندی شان تردیدی وجود دارد و نه در سلامت شخصیت اجتماعی شان، در بزنگاه های مهم سیاسی از خود مجددا سیاست ورزی و تعلقات سیاسی نشان داده اند که جبهه گیری ها مختلف در تحولات دوم خرداد و انتخابات اخیر مثال های روشنی در این زمینه اند
در اینکه فعالیت های فرهنگی و سیاسی عرصه های متفاوتی را تشکیل می دهند، نمی توان تردیدی روا داشت. تعهد سیاسی نیز اگر ریشه در اندیشه ای انسانی و تعهدی اجتماعی نسبت به مردم و بویژه اقشار زحمتکش آن داشته باشد، نه تنها با حقیقت و واقعیت تناقض و تباینی ندارد، بلکه هم سرشتی ذاتی دارد. اینکه حکم صادر شود که فرد نمی تواند در هر دوعرصه فعالیت های سازنده ای داشته باشد، مبنای دقیقی ندارد و با واقعیت های تاریخی ما هم همخوان نیست. مسلما کار همزمان در هر دو عرصه ویژگی های خاصی را به یک روشنفکر می دهد و محدودیت هایی را در هر دو زمینه برایش بوجود می آورد، اما کیست که نداند محدودیت خود انگیزه بخش خلاقیت های هنری ست. فعالیت هنری و روشنفکرانه نیزبه نوبه ی خود باعث تلطیف فعالیت های سیاسی فرد می شود- و ای کاش همه ی سیاست ورزان ما هنرمند هم بودند. ما روشنفکران و هنرمندان برجسته ای داشته ایم که حد اقل در دوران های پر تلاش هنریشان، خود را به همان عرصه محدود داشته اند و در مقابل نیز فرزانگانی که در هر دو عرصه چه هم زمان و چه با تناوب به آفرینشگری و کنشگری پرداخته اند.الیته من بویژه از نام بردن و مثال زدن خود داری می کنم که به پیش داوری های مصطلح کسی را دچار نکنم. در جامعه ما که به شور شدید سیاسی، آن هم درست به علت وضعیت بسیار بحرانی و پرتلاطمش، دچار بوده و هست، یافتن مثال های متعدد در این زمینه چندان هم سخت نیست. جا دارد بر این نکته تاکید کنم که ظاهرا ما در سیاست- آن هم نوع جهان سومی آن- با شکست ها، چرخش ها و تالمات فردی بسیاری مصادف بوده ایم و هستیم و آن را برای یک کار فرهنگی بلند مدت روشنفکرانه بر نتافته و خوش نداشته ایم
واقعیت آن است که در آمیحتن این عرصه ها در گستره ی جهانی نیز رو به افزایش است و سیر رویداد ها و چشم اندازهای آینده، زمینه ی مناسبی برای اینگونه احکام ارائه نمی دهد. شاید مشکل ما آمیختگی سیاست و فرهنگ بوسیله ی عده ای خاص نباشد و مشکل را بتوان در ابراز احکام جزمی و یا این یا آن کردن های ساده انگارانه ای یافت که متاسفانه گاه حقیقت محرز قلمداد می شوند. ما در میان سیاست ورزان سنتی مان نیز بی اعتنایی به فعالیت های هنرمندانه و روشنفکرانه ی مستقل – اگر نگوئیم نگاهی تحقیرآمیز – را شاهدیم و این نقیصه تنها به گروه هایی از روشنفکران خلاصه نمی شود. یک جامعه ی پویا نیازمند فعالیت های سیاسی، روشنگرانه و هنری است و گروه های وسیعی را به کار در این زمینه ها فرا می خواند. به نظر می رسد آنچه ما بدان نیازمندیم نه رو در رویی ، بلکه احترام متقابل این گروه های بسیار تاثیر گذار اجتماعی ست. پذیرش وجود تنوع در عملکرد روشنفکران و سیاست ورزان شاه کلید چنین تفاهمی ست
گروهی سیاست را دون شان هنرمندان و روشنفکران دانسته و اصولا سیاست را پر از آلودگی ها یافته و به آن با نگاهی تردید آمیز و منفی نگریسته اند- در این مقاله به بیان نظرات خود نسبت بدین گروه نپرداخته ام
و گروهی دیگر بر آن بوده اند که یک روشنفکر می باید تعهد عظیمی نسبت به حقیقت و واقعیت داشته باشد و تعلقات سیاسی و سازمانی را سدی در مقابل آن دانسته اند. در واقع، اگرچه آن ها برای سیاست ورزان اهلیت قائل بوده اند، اما گستره ی کار را تا آن حد متفاوت دیده اند که پایبندی به یکی را نقض دیگری بیابند
پیشینه ی تاریخی ماجرا حکایت از آن دارد که تقریبا اکثر روشنفکران کشور ما دستی هم – حد اقل برای یک دوره - در سیاست و سیاست ورزی داشته اند. قبلا چنین تصور می شد که دوره سیاست ورزی و شرکت در فعالیت های مشخص سیاسی به دوره ی جوانی و تجربه آموزی های این عزیزان بر می گشته و اصولا فرزانگی هنرمندانه درجه ی رشد یافته تری است که بعد ها بدان دست یافته اند، اما سیر رویداد ها در تاریخ اخیر سیاسی ما نشان از آن دارد که برخی نمایندگان بسیار شناخته شده ی جامعه هنری و روشنفکری ما که نه در هنرمندی شان تردیدی وجود دارد و نه در سلامت شخصیت اجتماعی شان، در بزنگاه های مهم سیاسی از خود مجددا سیاست ورزی و تعلقات سیاسی نشان داده اند که جبهه گیری ها مختلف در تحولات دوم خرداد و انتخابات اخیر مثال های روشنی در این زمینه اند
در اینکه فعالیت های فرهنگی و سیاسی عرصه های متفاوتی را تشکیل می دهند، نمی توان تردیدی روا داشت. تعهد سیاسی نیز اگر ریشه در اندیشه ای انسانی و تعهدی اجتماعی نسبت به مردم و بویژه اقشار زحمتکش آن داشته باشد، نه تنها با حقیقت و واقعیت تناقض و تباینی ندارد، بلکه هم سرشتی ذاتی دارد. اینکه حکم صادر شود که فرد نمی تواند در هر دوعرصه فعالیت های سازنده ای داشته باشد، مبنای دقیقی ندارد و با واقعیت های تاریخی ما هم همخوان نیست. مسلما کار همزمان در هر دو عرصه ویژگی های خاصی را به یک روشنفکر می دهد و محدودیت هایی را در هر دو زمینه برایش بوجود می آورد، اما کیست که نداند محدودیت خود انگیزه بخش خلاقیت های هنری ست. فعالیت هنری و روشنفکرانه نیزبه نوبه ی خود باعث تلطیف فعالیت های سیاسی فرد می شود- و ای کاش همه ی سیاست ورزان ما هنرمند هم بودند. ما روشنفکران و هنرمندان برجسته ای داشته ایم که حد اقل در دوران های پر تلاش هنریشان، خود را به همان عرصه محدود داشته اند و در مقابل نیز فرزانگانی که در هر دو عرصه چه هم زمان و چه با تناوب به آفرینشگری و کنشگری پرداخته اند.الیته من بویژه از نام بردن و مثال زدن خود داری می کنم که به پیش داوری های مصطلح کسی را دچار نکنم. در جامعه ما که به شور شدید سیاسی، آن هم درست به علت وضعیت بسیار بحرانی و پرتلاطمش، دچار بوده و هست، یافتن مثال های متعدد در این زمینه چندان هم سخت نیست. جا دارد بر این نکته تاکید کنم که ظاهرا ما در سیاست- آن هم نوع جهان سومی آن- با شکست ها، چرخش ها و تالمات فردی بسیاری مصادف بوده ایم و هستیم و آن را برای یک کار فرهنگی بلند مدت روشنفکرانه بر نتافته و خوش نداشته ایم
واقعیت آن است که در آمیحتن این عرصه ها در گستره ی جهانی نیز رو به افزایش است و سیر رویداد ها و چشم اندازهای آینده، زمینه ی مناسبی برای اینگونه احکام ارائه نمی دهد. شاید مشکل ما آمیختگی سیاست و فرهنگ بوسیله ی عده ای خاص نباشد و مشکل را بتوان در ابراز احکام جزمی و یا این یا آن کردن های ساده انگارانه ای یافت که متاسفانه گاه حقیقت محرز قلمداد می شوند. ما در میان سیاست ورزان سنتی مان نیز بی اعتنایی به فعالیت های هنرمندانه و روشنفکرانه ی مستقل – اگر نگوئیم نگاهی تحقیرآمیز – را شاهدیم و این نقیصه تنها به گروه هایی از روشنفکران خلاصه نمی شود. یک جامعه ی پویا نیازمند فعالیت های سیاسی، روشنگرانه و هنری است و گروه های وسیعی را به کار در این زمینه ها فرا می خواند. به نظر می رسد آنچه ما بدان نیازمندیم نه رو در رویی ، بلکه احترام متقابل این گروه های بسیار تاثیر گذار اجتماعی ست. پذیرش وجود تنوع در عملکرد روشنفکران و سیاست ورزان شاه کلید چنین تفاهمی ست
Wednesday, January 11, 2006
Tuesday, January 10, 2006
Sunday, January 08, 2006
اشکال کار در کجاست
مدتی یه هیچ کامنتی دریافت نکردم. برام سوال شده که من اشکالی پیدا کردم، وبلاگ یا خواننده هام. کسی می تونه جواب این سوالم رو بده
ماه
تا خنجر خونینش را به کبودی آب آبدیده کند
بر آهن سرخ خورشید می کوبد شب
وینک ماه آخته و گرده ی خمیده ی کوه
بر آهن سرخ خورشید می کوبد شب
وینک ماه آخته و گرده ی خمیده ی کوه
Saturday, January 07, 2006
Friday, January 06, 2006
شهر
چراغ های یخ زده
توان گرم کردن این همه برف را ندارد
و در ابهام راه ها
رد هیچ جای پایی نیست
شهر در دود مرطوب مهی عمیق خوابیده است
بیدار شور کدام حرف تازه ای
مگر با کلام بی حاصل شیرینت
سنگی را هم از پیش پا برداشته ای؟
کدام گل به هرم لرزان صدایت شکفت
کدام پرنده ی بال شکسته
پرواز را تجربه کرد؟
تا شیشه های خونین پنجره خاموش شوند
آژیری گوشخراش
پریشانی آرام شهر را می درد
بگو هنوز تا کجاست؟
از آتش بازی رویائیت که هیچ خبری نیست
خورشید در تل خاکستریش می سوزد و
با شعله های کبودش
کورمال کورمال
شب را می کاود
توان گرم کردن این همه برف را ندارد
و در ابهام راه ها
رد هیچ جای پایی نیست
شهر در دود مرطوب مهی عمیق خوابیده است
بیدار شور کدام حرف تازه ای
مگر با کلام بی حاصل شیرینت
سنگی را هم از پیش پا برداشته ای؟
کدام گل به هرم لرزان صدایت شکفت
کدام پرنده ی بال شکسته
پرواز را تجربه کرد؟
تا شیشه های خونین پنجره خاموش شوند
آژیری گوشخراش
پریشانی آرام شهر را می درد
بگو هنوز تا کجاست؟
از آتش بازی رویائیت که هیچ خبری نیست
خورشید در تل خاکستریش می سوزد و
با شعله های کبودش
کورمال کورمال
شب را می کاود
روشنفکر
اینجا گاهی- فقط گاهی- آفتاب زمستونی که می یاد بالا، هوا سرد تر می شه و گاهی هم ابرها زندگی رو گرم ترمی کنن. امروز برفایی که داشتن آب می شدن یکهو همه یخ زدن و کبود شدن. شوخی که نیست ده درجه زیر صفره و باید کاسه کوزه ها رو جمع و جور کرد. خوب اگر این فرضیه ی ما توی یه سرزمینی همیشه درست باشه، درخشش آفتاب می تونه مظهر سرما باشه و ابر مظهر گرمایش
بعضی ها روشنفکری رو همینجوری درک می کنن و و برای اینکه حرف تازه ای زده باشن، جای یک چنین عواملی رو با هم عوض می کنن، یا شاید بهتر باشه بگیم جای چنین عواملی تو ذهن شون عوض می شه. آبی ها قرمز می شن، ابر ها آتش می بارن، تابش خورشیدشون همه جا رو کبود می کنه و ... جذاب هم هست، ولی فقط یه اشکال اساسی داره و اونم مخاطب شونه.
خوب اگه این حادثه فقط تو ذهن آقای روشنفکر ما اتفاق افتاده باشه، تکلیف مخاطبینش چی می شه؟ اونا که دنیاشون اینجوری نیست. آخه اونا پوست شون از تابش خورشید سیاه می شه و تاول می زنه. به همین دلیل خلاقیت های آقای روشن فکر ما رو درک و دنبال نمی کنن. اون بابا می مونه و یه عده روشنفکر دیگری که از این فضاهای خلاقانه لذت می برند، یا از فضای بیرونی بی خبر مونده اند و چون تجربه ی مشخصی ندارن هر شکلی رو می پذیرن. برا همینه که واژه ی مخاطب گاهی برای فرم گرا ها مثل فحشه. اما فکر نکنیم کار این دوستان روشنفکر تماما منفی ست. نه ابدا اینطور نیست.ا ونا فرم هایی رو می آفرینند که بعد ها توی کارهای دیکه مورد استفاده قرار می گیره. خودش تاثیرات اجتماعی یه زیادی نداره- اگر چه معمولا تماما هم منفی – اماکار اونا توی آفرینش های تاثیرگذار اجتماعی به شکلی غیر مستقم و گاه معکوس مورد بهره برداری قرار می گیره و اعجاز می آفرینه
اگه یه هنرمند یا روشنفکر، مثلا نویسنده و شاعر، عرصه ی کار خودش رو بشناسه و متوجه باشه داره این کار رو می کنه به نظر من کار یزرگی کرده. او مثل یک ریاضی دان نظری، تجربه های تازه ای رو می آفرینه که بعد ها در آفرینش های دیگر بازآفرینی می شن. کسی به یه ریاضی دان نظری نمی گه: این کارها چیه که تو می کنی، اینا که کاربردی ندارن؟ مشکل معمولا اونجایی رخ می ده که ما بخوایم به آفرینش ها و پژوهش های فرم گرایانه ی خود بستر اجتماعی بدیم. می دونی؟ بالاخره ما مجبوریم از سفر های اشراقی کائنات روی زمینی بر گردیم که مخاطبینی روش زندگی می کنن و کار های ما جدا از خواست ما رو سرنوشت اونا اثر می ذاره. البته می شه اینجا هم خلاقانه تحقیق کرد و دید کار ما کدومه اثر رو داره و کدوم اثر رو نداره. اگه کانون توجه ما فقط در بخش اوله، بهتر برا مخاطب هامون مشخص کنیم و از وارد شدن در موضعگیری های اجتماعی بپرهیزیم. اینا رو برا این گفتم که توی این شوربای وبلاگ من از همه ی این نوع کار ها هست. من هنوز نتونستم سایت رو باز سازی کنم و یه دسته بندی ای به اون ها بدم، بهمین دلیل قاطی پاطی هستن. از این بابت منو باید ببخشید. تا اون زمان این رو از من بپذیرید که بویژه در کار عکس و ترکیب عکس ها من بیشتر به چنین کاری پرداخته ام و با توجه به مرحله ی آموزشی خود، آن را مفید می دانم. پس لطفا یکهو ما را به صفت روشنفکر با معنی آنچنانیش موصوف نفرمائید
بعضی ها روشنفکری رو همینجوری درک می کنن و و برای اینکه حرف تازه ای زده باشن، جای یک چنین عواملی رو با هم عوض می کنن، یا شاید بهتر باشه بگیم جای چنین عواملی تو ذهن شون عوض می شه. آبی ها قرمز می شن، ابر ها آتش می بارن، تابش خورشیدشون همه جا رو کبود می کنه و ... جذاب هم هست، ولی فقط یه اشکال اساسی داره و اونم مخاطب شونه.
خوب اگه این حادثه فقط تو ذهن آقای روشنفکر ما اتفاق افتاده باشه، تکلیف مخاطبینش چی می شه؟ اونا که دنیاشون اینجوری نیست. آخه اونا پوست شون از تابش خورشید سیاه می شه و تاول می زنه. به همین دلیل خلاقیت های آقای روشن فکر ما رو درک و دنبال نمی کنن. اون بابا می مونه و یه عده روشنفکر دیگری که از این فضاهای خلاقانه لذت می برند، یا از فضای بیرونی بی خبر مونده اند و چون تجربه ی مشخصی ندارن هر شکلی رو می پذیرن. برا همینه که واژه ی مخاطب گاهی برای فرم گرا ها مثل فحشه. اما فکر نکنیم کار این دوستان روشنفکر تماما منفی ست. نه ابدا اینطور نیست.ا ونا فرم هایی رو می آفرینند که بعد ها توی کارهای دیکه مورد استفاده قرار می گیره. خودش تاثیرات اجتماعی یه زیادی نداره- اگر چه معمولا تماما هم منفی – اماکار اونا توی آفرینش های تاثیرگذار اجتماعی به شکلی غیر مستقم و گاه معکوس مورد بهره برداری قرار می گیره و اعجاز می آفرینه
اگه یه هنرمند یا روشنفکر، مثلا نویسنده و شاعر، عرصه ی کار خودش رو بشناسه و متوجه باشه داره این کار رو می کنه به نظر من کار یزرگی کرده. او مثل یک ریاضی دان نظری، تجربه های تازه ای رو می آفرینه که بعد ها در آفرینش های دیگر بازآفرینی می شن. کسی به یه ریاضی دان نظری نمی گه: این کارها چیه که تو می کنی، اینا که کاربردی ندارن؟ مشکل معمولا اونجایی رخ می ده که ما بخوایم به آفرینش ها و پژوهش های فرم گرایانه ی خود بستر اجتماعی بدیم. می دونی؟ بالاخره ما مجبوریم از سفر های اشراقی کائنات روی زمینی بر گردیم که مخاطبینی روش زندگی می کنن و کار های ما جدا از خواست ما رو سرنوشت اونا اثر می ذاره. البته می شه اینجا هم خلاقانه تحقیق کرد و دید کار ما کدومه اثر رو داره و کدوم اثر رو نداره. اگه کانون توجه ما فقط در بخش اوله، بهتر برا مخاطب هامون مشخص کنیم و از وارد شدن در موضعگیری های اجتماعی بپرهیزیم. اینا رو برا این گفتم که توی این شوربای وبلاگ من از همه ی این نوع کار ها هست. من هنوز نتونستم سایت رو باز سازی کنم و یه دسته بندی ای به اون ها بدم، بهمین دلیل قاطی پاطی هستن. از این بابت منو باید ببخشید. تا اون زمان این رو از من بپذیرید که بویژه در کار عکس و ترکیب عکس ها من بیشتر به چنین کاری پرداخته ام و با توجه به مرحله ی آموزشی خود، آن را مفید می دانم. پس لطفا یکهو ما را به صفت روشنفکر با معنی آنچنانیش موصوف نفرمائید
Tuesday, January 03, 2006
Monday, January 02, 2006
کارزار تازه
کارزار تازه ی ضد دمکراتیک اتحادیه اروپا برای ممنوع اعلام کردن فعالیت کمونیست ها ریشه در برآمد موج تازه ی جنبش های اجتماعی در اروپا و در سراسر جهان دارد. در واقع رای منفی مردم فرانسه و بلژیک به قانون اساسی اتحادیه ی اروپا که تثبیت قانونی پروژه ی جهانی سازی در ابعاد عظیم اروپای متحد را به بن بست کشانیده، به صاحبان شرکت های جهانی اروپایی بسیار گران آمده است. آری براستی هم کمونیست های اروپایی و بویژه کمونیست های فرانسوی نقش قاطعی در آگاهی بخشی به مردم و زمینگیر کردن طرح تصویب این قانون اساسی ضد مردمی داشتند که در آن حقوق برسمیت شناخته شده ی مردمی در کشورهای مختلف اروپا با وقاحت تمام نادیده انگاشته شده است
در سند پیشنهادی برای اجلاس 24 تا 27 ژانویه سران اتحادیه کمونیسم با نازیسم برابر انگاشته شده و بدین وسیله بزرگنرین تحریف تاریخ می رود که به سندی به اصطلاح قانونی تبدیل گردد. به نظر می رسد، پیروزمندان جنگ سرد از واگذار کردن دوباره ی عرصه های قدرت وحشت زده اند و می خواهد طومار دستاورد های مبارزات ده ها ساله ی زخمتکشان را به خیال خود تا دیر نشده در هم بپیچند
متاسفانه صدای شورش های سراسری حاشیه نشینان فرانسوی یا رای قاطع مردم بولیوی به کمونیست ها نه تنها آن ها را به تجدید نظر در سیاست هایشان وا نداشته، بلکه آنان را در طی کردن راه نابودی مردم و جهان به نفع گسترش سوداگری هایشان تهییج کرده است. آنچه بیش از هر چیز به فاشیسم شبیه بوده و هست محافظه کاری نوین است نه کمونیست ها
چگونه می توان کتمان کرد که این مقاومت مردم اتحاد شوروی ومبارزه ی قهرمانانه ی کمونیست های جهان بوده که پشت فاشیسم را به خاک کشانده است. شاید بتوان با ربودن آرشیو عظیم حزب کمونیست اتحاد شوروی و انتقال غیر قانونی آن به انگلیس جلوی مراجعه آزادانه محققین به این اسناد و درس گرفتن صحیح از اشتباهات در کنار ستایش از ارزش آفرینی ها را گرفت اما نمی توان با جعل اسناد حقایق را وارونه جلوه داد. هنوز بسیاری از آزادشدگان اردوگاه های مرگ زنده اند و اروپا کابوس ننگ فاشیسم را از یاد نبرده است
کجا هستند آن هایی که برای حق فعالیت آزادانه ی احزاب حتی مخالفشان به خیابان می آمدند؟ امروز علیه این حرکت ننگ آور اقدامی جسورانه لازم است. تکیه ی هر چه بیشتر به دروغ و فاصله گرفتن از حقایق تاریخی و آرمان های مردمی با وجود انحصار غیر قابل تصور بر هیولای بسیار قدرتمند رسانه ای جهانی توسط این حضرات، نه نشانه ی قدرت که نشانه ی ضعف این سردمداران است. و این از ویژگی های حقیقت است که با دستان خالی هم معجزه گر است
در سند پیشنهادی برای اجلاس 24 تا 27 ژانویه سران اتحادیه کمونیسم با نازیسم برابر انگاشته شده و بدین وسیله بزرگنرین تحریف تاریخ می رود که به سندی به اصطلاح قانونی تبدیل گردد. به نظر می رسد، پیروزمندان جنگ سرد از واگذار کردن دوباره ی عرصه های قدرت وحشت زده اند و می خواهد طومار دستاورد های مبارزات ده ها ساله ی زخمتکشان را به خیال خود تا دیر نشده در هم بپیچند
متاسفانه صدای شورش های سراسری حاشیه نشینان فرانسوی یا رای قاطع مردم بولیوی به کمونیست ها نه تنها آن ها را به تجدید نظر در سیاست هایشان وا نداشته، بلکه آنان را در طی کردن راه نابودی مردم و جهان به نفع گسترش سوداگری هایشان تهییج کرده است. آنچه بیش از هر چیز به فاشیسم شبیه بوده و هست محافظه کاری نوین است نه کمونیست ها
چگونه می توان کتمان کرد که این مقاومت مردم اتحاد شوروی ومبارزه ی قهرمانانه ی کمونیست های جهان بوده که پشت فاشیسم را به خاک کشانده است. شاید بتوان با ربودن آرشیو عظیم حزب کمونیست اتحاد شوروی و انتقال غیر قانونی آن به انگلیس جلوی مراجعه آزادانه محققین به این اسناد و درس گرفتن صحیح از اشتباهات در کنار ستایش از ارزش آفرینی ها را گرفت اما نمی توان با جعل اسناد حقایق را وارونه جلوه داد. هنوز بسیاری از آزادشدگان اردوگاه های مرگ زنده اند و اروپا کابوس ننگ فاشیسم را از یاد نبرده است
کجا هستند آن هایی که برای حق فعالیت آزادانه ی احزاب حتی مخالفشان به خیابان می آمدند؟ امروز علیه این حرکت ننگ آور اقدامی جسورانه لازم است. تکیه ی هر چه بیشتر به دروغ و فاصله گرفتن از حقایق تاریخی و آرمان های مردمی با وجود انحصار غیر قابل تصور بر هیولای بسیار قدرتمند رسانه ای جهانی توسط این حضرات، نه نشانه ی قدرت که نشانه ی ضعف این سردمداران است. و این از ویژگی های حقیقت است که با دستان خالی هم معجزه گر است
Sunday, January 01, 2006
سال جدید
امروز اول سال نو اینجایی هاست. اولین قتل در سال جدید، اولین خبر رسانه ها از سال جدید بود. آخه اخبار قتل و جنایت خیلی طرفدار داره. اولین طرفدارش نظام حاکم جهانی یه که از تاثیر ارعاب آور و حس عدم امنیتی که ایجاد می کنه بهره می بره. حس عدم وجود امنیت لزوم وجود ارگان هایی برا حفظ امنیت رو القا می کنه. اونام که ماشالله استاد این کارن
مدت هاست اخبار و که می خونم احساس اضطراب می کنم. می دونین: حس می کنم این ویژگی رو توش ایجاد می کنن. یکی از دوستان قدیمم در رابطه با بد درس دادن تاریخ تو مدرسه می گفت: می دونی یه کاری می کنن که متنفر بشی و بعدا خودت هم نری یه وقت بخونی . . . اخبار هم همین حالت رو پیدا کرده. انگار هیچ اتفاق جالبی تو دنیا نیست که ارزش خبری داشته باشه و از قتل یه خلاقکار بدبخت به دست یه تبهکار قربانی دیگه مهم تر باشه
امروز روز اول سال جدیده، منم نوشتنم رو با بهترین آرزو ها دوباره آغاز می کنم
مدت هاست اخبار و که می خونم احساس اضطراب می کنم. می دونین: حس می کنم این ویژگی رو توش ایجاد می کنن. یکی از دوستان قدیمم در رابطه با بد درس دادن تاریخ تو مدرسه می گفت: می دونی یه کاری می کنن که متنفر بشی و بعدا خودت هم نری یه وقت بخونی . . . اخبار هم همین حالت رو پیدا کرده. انگار هیچ اتفاق جالبی تو دنیا نیست که ارزش خبری داشته باشه و از قتل یه خلاقکار بدبخت به دست یه تبهکار قربانی دیگه مهم تر باشه
امروز روز اول سال جدیده، منم نوشتنم رو با بهترین آرزو ها دوباره آغاز می کنم












