Wednesday, November 30, 2005

Aboriginal

Saturday, November 19, 2005

برگريز

دانش سوزي

Thursday, November 17, 2005

نهر رويا

سكوت

ديدي گاهي ديگران مي دونن تو قرار چي بگي و هر چيز ديگه اي هم بگي، همون رو مي شنون. اصلا تو مجبوري همون رو بگي . . . اصلا همون رو مي گي . . .. ديدي چه خلاقانه حرف هات به اون چيزي كه انگار قرار بوده بگي، تفسير مي شه؟
مي دوني؟ شنوايي خيلي پديده ي عجيبي يه، بسيار عجيب. يك سيستم صوتي ساده ي مكانيكي نيست كه بر اساس شدت صداي ورودي علائمي و امواجي رو ضبط كنه. اون يه سيستم هوشياره كه مي تونه اصلا هيچي رو ثبت نكنه، مي تونه يه چيز ديگه اي رو ثبت كنه و مي تونه، اگه بخواد، پيامي رو كه هست به طرز عجيبي از يك مشت اصوات مبهم بيرون بكشه. انگار آدما يه مشت فيلتر دارن كه حرف ها رو تصفيه مي كنه، همين ها هستن كه بين آدما ديوار صوتي مي كشن. همين ها هستن كه گوشها رو به يكي در و ديگري دروازه تبديل مي كنن. همين ها هستن كه حرف زدن رو واقعا سخت مي كنن . . .. چند وقت پيش يه دوست هنديم بهم گفت: تو خيلي دوست داري حرف بزني، نه؟ من از اون روز تو فكرم . . . مي دوني به اين فكر افتاده ام كه يه مدت سكوت كنم و هيچي نگم . . . همش دارم فكر مي كنم تو حرفش يه پيام مهمي هست كه من تا حالا بهش بي توجه بوده ام

Sunday, November 13, 2005

ما ها

حتما شده كه از خودت بپرسي اصلا ما برا چي زندگي مي كنيم، نه؟ حتما جواب هاي را هم كه بهش مي ديم چه در قالب باورهاي مذهبي و چه در تحليل هاي فلسفي يا روايت هاي اسطوره اي متعدد بلدي ديگه . . . ما به دنيا آمده ايم تا . . .چه بكنيم و چه نكنيم . . .. از همش جالب تر اينه كه ما آمده ايم كه به جاي ديگه اي بريم، اما فعلا تو اين كارامسرا كه اسمش دنياست، گير كرديم. بحث ديگه اي هم هميشه در كنارش داشتيم و اون اينه كه وظايف ما در اين دنيا چيه. برامون كلي هم وظيف تعيين شده . . . بعدم قراره يه روز امتحان پس بديم و كارنامه ي قبولي بگيريم. البته جواب هاي ديگه اي هم داريم مثل اين جواب نازنين خيام وار كه: چون آمدنم به من نبد روز نخست/ وين رفتن بي مراد عزمي ست درست/ برخيز و ميان ببند اي ساقي چست/ كه اندوه جهان به مي فرو خواهم شست./ حتما گاهي اين جواب ها متقاعدت كرده و گاهي هم فكر كردي چه پاسخ هاي ناقصي اي ممكنه به نظر برسن، نه ؟
واقعيت اينه كه ما برا خيلي چيزامون هنوز جواب هاي قطعي نداريم. از كجا، از كي، به كجا، تا كي، چرا و . . . سئوال هاي دشواري هستن و برا جواب دادنشون بايد تصور دقيقي از جهان كهين و مهين داشته باشيم كه هنوز نداريم. ما زمان رو دقيقا نمي شناسيم، به همين دليل جواب هايي كه با اون رابطه دارن شكل مبهمي پيدا مي كنن
مي دوني ما تو جهان عظيمي از نادانسته ها به سر مي بريم. از يه جاش واردش شديم، ولي اون گذشته و آينده ي عظيمي داره كه ما نمي دونيم . . . مولوي مي گه پشه كي داند كه اين باغ از كي است/ او به فردين زاد و مرگش در دي است
اما يه چيزي رو مي دونيم و اون اينه كه ما مي تونيم قدم به قدم جهان رو بشناسيم و تغييرش بديم. مي دونيم كه سرنوشت اون ديگه به سرنوشت ما گره خورده . . . مي دونيم واقعيت اجتماعي داريم و درسته كه تك تكمون مي ميريم، ولي اجتماعمون زنده است و زنده باقي مي مونه. مي دونيم زندگي مصيبت مي تونه نباشه و يك موهبت باشه و مي دونيم ما آدم ها موجودات غريبي هستيم. مي تونيم بشينيم و تو فكر و خيالمون رويا هايي رو بپرورونيم و اون ها رو تحقق ببخشيم، مثلا پرواز كنيم، زير درياها بگرديم و . . . و يك دنيا پر از آزادي و عدالت رو با دستامون بسازيم. ممكنه بعضيايي كه به فرديت خوشون اصالت مي دن، اين كا را رو ابلهانه بپندارن و بخوان يه جوري منتظر بشن تا بميرن و راحت بشن. ما آخه نمي ميريم و از اينكه نمي ميريم هم ناراحت نيستيم. ما زندگي شگفت انگيزي داريم و شادمانه تلاش مي كنيم. مي دونيم كه خيلي چيزا هست كه نمي دونيم، ولي براي يافته هامون ارزش قائليم و اونا رو گسترش مي ديم. ما روياهامون رو مي پرورونيم و جهان رو شبيه اونا مي كنيم و براي اين كار از همه ي دانش ها، گفته ها، داستان ها و اساطيرمون بهره مي گيريم

زمستاني

با باد
با ابر
با كوچه باغ هاي چهار فصل، هزار خاطره

با باد برف روب
و پوسته ي شفافي كه شاخه ها را به هم مي دوزد
با آن غبار آبي نور كه پنجره آن را مي پوشد

لحظه ها
سر در لاك
سر مي رسند و
در كنار آتش سرخ
گرم مي شوند

Saturday, November 12, 2005

سياهچال

Thursday, November 10, 2005

داريم مي پوسيم

آره داريم مي پوسيم. يني پوسيده ايم. يادم مياد اون موقع ها رفيق مسئولمون در جواب يكي از بچه ها كه خيلي محتاط بود و هميشه معتقد بود نبايد خودمون رو به آب و آتش بزنيم، مي گفت: منم با افراط و تفريط مخالفم. ولي تو عالم مبارزه آب نمك نداريم. يني نمي شه كسي رو تو آب نمك خوابوند كه سال ها بعد ازش چيزي در بياد، چون اگه كاري نكنيم مي پوسيم
بعد از مدت ها رفتم سراغ روزنامه ي شهروند، تواين محل جديد ما گير نمي ياد. منم رفتم سر سايتش ويه چرخي زدم. ديدم دو تا شعر از اسماعيل خويي چاپ كرده. اسماعيل خويي كيه و چي كار كرده، خودش يه داستان طولاني يه. سال هاي دهه ي پنجاه و بعد شب هاي شعر انجمن ايران وآلمان و بيانيه ي مشتركش با احمد شاملو در دفاع از مقاومت مسلحانه سال شصت و . . . رو قديمي تر ها يادشونه. ماها تو دوره ي اوج شاعريش، يعني دهه پنجاه، كتاب هاي شعرشو هميشه تو كوله پشتيمون داشتيم و از بس كه مي خوانديم، ديگه از بهر شده بوديم: " ما اين گروه مست/ ما اين گروه مست/ چه خواهيم كرد/ با اين شب سترون بن بست/". شعر اول رو ازش مي گذرم . . . هنوز اثري از اون رو داشت، اگرچه خيلي خيلي ضعيف تر از اوني كه فكرش رو مي كردم. اما شعر دومش . . . مي دونين؟ دردناك بود . . . بعد از اون همه تلاش و اون آفرينش هاي به واقع سترگ . . . مگه مي شه قبول كرد كه گفته باشه: هرکه، چون من، بهانه جو باشد/ آبجو نزدش آبِ جو باشد/ گفتم اين بيت، تا قصيده ي من/ صاحبِ مطلعي نکو باشد/ . . . _ يکم اکتبر 2005 ـ بيدرکجاي لندن http://www.shahrvand.com/FA/Default.asp?Content=NW&CD=PM&NID=2#BN1033
مي دونين؟ ياد حرفاي رفيقم افتادم . آره داريم مي پوسيم. يني پوسيده ايم. نمي دونم ، مثل اينكه اين فقط سرنوشت شهريار هاي شعر ما نيست، وسيع تر از اين حرفاست. . . تو يكي از شعراي خودش كه خوب يادم هست مي گه: ميخانه كشف من نيست/مي دانم/ ما بوده ايم /فرسوده ايم/( ما بودگان- اسماعيل خويي) تنها مي تونم با افسوس بگم: يادش بخير و گرامي باد

برگ

صلح را نمی توان کشت

تقدیم به اسماعیل خطیب با آن شاخه زیتون خونینش*

صلح را نمی توان کشت
حتي اگر كه گلوله اي مغزش را بشكافد
و سربازانی خشمگین
بر استخوان های در هم شکسته اش
رژه روند

صلح را نمی توان کشت
حتي اگر كه در مسیر آمدنش
هزار بمب کار بگذارند و
باورهایی را رونق دهند
که کابوس مرگ در دل آدمی می نشاند

صلح را نمی توان کشت
حتی وقتی که قدرتمند ترین دروغ ها
کمر به قتلش بسته باشند و
بزرگترین فتنه ها را برای به شیشه کردن خونش
بکار بگیرند

صلحی که
با دستان بزرگوار تو به قلب ها پیوند می خورد
باور کن روئین تن است و
دیگر به هیچ نیرنگی نمی توان آن را کشت



اسماعیل خطیب، پدر يک پسربچه فلسطينی که هفته گذشته به ضرب گلوله سربازان اسرائيلی کشته شد، اعضای بدن فرزند خود را به اسرائيلی هايی که در انتظار پيوند عضو بودند اعطا کرد (http://www.bbc.co.uk/persian/news/story/2005/11/051109_si-ismail-khatib.shtml).

Saturday, November 05, 2005

شورش های شهری فرانسه

شورش های شهری پیامد ناگزیر و دردناک تبعیض نژادی و جهانی سازی شرکتی ست
شورش های حاشیه نشینان شهرهای فرانسه همه ی اخبار و رویدادهای جهانی را تحت شعار قرار داده است. خیابان ها در آتش خشم می سوزند و زخم ها سر باز می کنند. این تنها پاریس نیست که در چنین بحرانی گرفتار است. چندی پیش شاهد نمونه ی مشابهی در انگلیس و در آمریکا بودیم. آنچه این جنگ خانگی را دامن زده و می زند چیزی جز تبعیض های روا شده به اقلیت های حاشیه نشین شهر های توسعه یافته نیست و متاسفانه هیچ چشم اندازی هم جز تشدید رودررویی های نژادی در پی نداشته است. نرخ بیکاری افسار گسیخته، پایمال شدن باور نکردنی حقوق انسانی و سرکوب و تبعیض خفقان آور نژادی تا حد آنچه آن را بردگی مدرن می نامند را باید از جمله ریشه های این اعتراضات خشن و کور دانست. اینکه امروز شرکت های رسانه ای جهانی همه چیز را به شکلی بیان می کنند که انگار جنگ اسلام و تمدن است، دلایل روشنی دارد، این اسلام و تمدن نیست که رو در رو قرار گرفته، این مردم زخمتکش جهانند که در زیر چرخ های جهانی سازی شرکتی له می شوند و هر از گاهی صدای انفجار خشمشان از جایی شنیده می شود. گسترش حاشیه نشینی یکی از پیامد های وحشتناک توسعه ی ناموزون و غارت شرکت های جهانی ست. حاشیه نشینی همه ی شهر های جهان را بلا استثنا فرا گرفته است. روز به روز حقوق انسان های بیشتری زیر پا گذاشته می شود و متاسفانه جهان به سمتی برده می شود که دیگر کمتر کسی روز خوشی را ببیند

Thursday, November 03, 2005

Flicker (http://www.hi-beam.net/)

روزگار سخت

روزگار داره سخت تر مي شه. اينبار نوبت ماست كه طعمه ي جنايتكار هاي جهاني بشيم. چند وقت پيش جلو چشمامون در دو سوي همسايگي مون فاجعه رو ديديم. دو تا كشور در حال سويس شدن يادتون كه نرفته؟ دو تا سوئيس اسلامي رو تماشا مي كنين چه خبره؟! يا ما از همسايه هاي خودمون هم بي خبريم. هنوز هم تصاوير واقعي حمله نظامي به عراق يا افغانستان رو نديديم، چون نخواستن ببينيم. خوب اونا كه ما نبودن. آره اما ايندفعه مائيم. دارن تارها رو مي تنن. وقايع رو كه كنار هم مي ذاري مي بيني چقدر هم با همه ي تنوعشون، سناريو ها باز شبيه هم اند و چقدر هم باز ما به سادگي فريب مي خوريم
سعيد اسلامي يادتونه؟ ماجراي ارسال موشك هايي كه تو بنادر اروپايي ضبط شد؟ اينا كين كه تو بد ترين شرايط جلوي سفارت انگليس بمب مي زارن و هيچوقت هم دستگير نمي شن؟ ظاهرا يه عده مشغولن ديگه. تو خوزستان كي داره بمب مي ذاره؟ آيا گزارش دو تا افسر لباس شخصي انگليسي دستگير شده رو تو روزنامه ها رو خونديد كه به نيرو هاي پليس عراق تير اندازي مي كردن و تانك هاي انگليسي اونا رو با وقاحت تمام از زندان نجات دادند؟ اينا كين كه هي نفت تو تنور جنگ رواني پيش رو مي ريزن؟
باز زمين گيريم و هيچ كاري انگار نمي تونيم بكنيم. نمي دونم چرا نمي خواهيم خطر رو باور كنيم؟ يه عده ي وسيعي از سياست مدارهامون انگار دارن برا انتخابات بعدي خودشونو آماده مي كنن. روند دمكراسي اصلاحطلبانه است ديگه . . . يه عده انگار نمي خوان بفهمند ديكتاتور هاي ديروز همون جنگ طلب هاي امروز ان. يه عده از روشن فكرامون دارن خاك تو چشمامون مي پاشن كه بابا اينا از خود ماست. نمي شه همه چي رو كه به گردن ديگري انداخت. اونا همش مي خوان بگن اين آمريكا و نظام جهاني سازي نيست كه به جنگ احتياج داره، اين سياستمداراي حاكم ما هستن كه بحران ايجاد مي كنن و تازه همه چي براي اينه كه روند دمكراسي رو متوقف كنن وديكتاتوري بيشتري حاكم بشه
روزگار سخت و سخت تر مي شه. آره فردا صبح ممكنه هيچ حمله اي به ما نشه و فردا هاي ديگه هم همين طور. اما حمله اي كه به عراق شد هم مدت ها قبل از حمله رقم خورد. مي دونين چه روزي؟ روزي كه آمريكايي ها فريبش دادن برو كويت ما باهات هستيم. موقعي كه آتش شروع شد كه كاري نمي شه كرد. بايد امروز خطر آتش سوزي رو ديد و جلوش وايساد. من سخت احساس خطر مي كنم