Sunday, October 30, 2005

خطر نزدیک است

قدم به قدم به فاجعه نزدیک می شویم. قدم به قدم دام توطئه ای مرگبار برایمان تنیده می شود و ما هنوز هم انگار بی خبر از عاقبت کار به سوی آن کشیده می شویم. عده ای با اظهارات به شدت تحریک کننده و غیر مسئولانه ی خود که هیچ سنخیتی با مسئولیت خطیرشان ندارد، آب به آسیاب دشمن می ریزند و عده ای با اطمینان خاطر اعلام می کنند هیچ خطر جدی ای ایران را تهدید نمی کند. چرا که به زعم آن ها آمریکا توانایی چنین کاری را نداردبه نظر من گروه اول می دانند چه می کنند و اینطور نیست که نفهمیده بدین کارها مبادرت ورزند. اما هر چه تلاش می کنم نمی توانم بفهمم چگونه شخصیت های سیاسی و اجتماعی اپوزیسیون به خود اجازه می دهند حساسیت مردم را به این خطر کاهش دهند
برای مثال اخیرا خانم شیرین عبادی شخصیت برجسته ی فعال در زمینه ی حقوق بشر و برنده ی چایزه ی صلح نوبل به همه اطمینان داد که آمریکا نمی تواند به جنگی تازه بپردازد، چرا که مردم جهان اجازه نخواهند داد. او در این زمینه تنها نیست، آقای عزت الله سحابی، احمد زیدآبادی و . . . عینا همین اظهارات را تکرار کرده اند. پس براستی وقایع اخیر به چه معناست؟ اگر منظور گویندگان آسوده کردن خیال مردم نیست، که قاعدتا نیست، چرا چنین سخنانی اظهار می شود. آیا جز این است که مردم دنیا در جنگ عراق هم همه ی تلاششان را کردند، ولی متاسفانه نتوانستند موفق شوند جلوی حمله ی نظامی را بگیرند. امروز شاید با توجه به درس به اصطلاح دمکراسی در عراق فضای مناسب تری برای مبارزات جنبش صلح فراهم باشد، ولی وظیفه ی راهبران سیاسی اجتماعی ما در این رابطه چیست؟ سازماندهی کارزاری برای صلح یا راحت کردن خیال نیروهای سیاسی و مردم. در مدت کمتر از یک ماه، دو محکومیت،یکی در اجلاس حکام آژانس اتمی و اینک شورای امنیت آیا زمینه سازی برای اقدامات بعدی نیست؟
خانم کاندولیزا رایس بیکار نیست که دور دنیا راه بیفتد،نتایج اقداماتش را چه طور نمی بینیم؟ او امروز پس از جلسه ی شورای امنیت گفته که : وقتی ما می گوئیم جمهوری اسلامی قابل اعتماد نیست و نباید اجازه داد به توانایی های هسته ای دست یابد، به همین دلیل است. و به نظر می رسد شرایطی بوجود آورده می شود که ادعا های او قانع کننده جلوه کند. وقتی بالاترین مقام اجرایی کشور مان وعده می دهد یک کشور دیگر از صحنه ی گیتی پاک شود، دیگر چه می توان گفت؟
اینکه هنوز در کشور ما یک جلسه ی ساده هم برای بررسی خطر واقعی جنگ برگزار نمی شود- چه برسد به جنبشی به نام صلح که بتواند چیزی را باز دارد- و هنوز بیشتر نیروها و تشکلات سیاسی اش خطر را جدی نمی بینند، وقتی فراخوان برای صلح از وبلاگ های ناقص و ناتوانی همانند من پیشنهاد شود. وقتی هنوز هم نیروی جدی اجتماعی فریاد نزده باشد که "برای صلج و علیه جنگی مرگبار بپاخیزیم"، باور کنید که خطر به طرز وحشتناکی نزدیک است

Thursday, October 27, 2005

تا بهار

به هيچ نكته ي تازه اي نياز ندارد
همه چيز را مي داند و
كز كرده بر شاخه هاي زرين رويا
نظاره گر است

از ماه دل خوشي ندارد
زلالي شب هايش گويا
دوست داشتني ترند

آوازي نمي خواند
گوش هم نمي دهد
چشم مي بندد و در خنكاي ملايم نسيم
به خواب مي رود
در چشم او سرما تنها قصه ي مادر بزرگ است
و برف مي تواند با
شكوفه هاي بهاري تفاوت چنداني هم نداشته باشد

آري
به هيچ چيز تازه اي نياز ندارد
تجربه اي سخت همه چيزش خواهد گفت

برگ ها


برگ ها هر كدوم قصه ي خوشونو دارن، رنگ خودشون و حالت خودشون. اما همه با هم چهار فصل رو رقم مي زنن. هر دوره اي رو با يه رنگ و زمستونو با رنگ خاكي كه زير برف ها پنهان مي شه

شركت هاي جهاني شريك جنايت هاي صدام

خبر ها حاكي ست گزارش بازرسان عملكرد نفت در برابر غذاي سازمان ملل به كميته ي پنجاه شوراي امنيت تحويل داده شده است. اين بازرسان بر اساس مدارك بدست آمده بعد از اشغال عراق در پي آن بوده اند كه ميزان سوء استفاده هاي صورت گرفته در جريان هفت سال اجراي طرح نفت در برابر غذاي مصوب سازمان ملل را روشن سازند كه در بدترين سالهاي تحريم براي به اصطلاح كمك به مردم عراق به اجرا گذاشته شد. گزارش حاكي ست كه نيمي از 4500 شركت شركت كننده در اين معاملات به صدام رشوه داده اند و پول هايي را به حساب هاي غير رسمي او ريخته اند. مبلغ اين رشوه ها بر اساس گزارشي كه در روزنامه ها منتشر شده يك ميليارد و هشتصد ميليون دلار بوده است. همچنين در يك توافق محرمانه، ده ميليارد و نه صد نود ميليون دلار نفت اضافه نيز به تركيه و اردن متحدين آمريكا در منطقه حمل شده تا همه ي طرف ها راضي باشند. ناظران سازمان ملل هم از جريانات باخبر بوده اند، ولي سكوت مي كرده اند

Wednesday, October 26, 2005

پاكسازي گورها

پاكسازي گورستان خاوران و قطعه ي 33 آغاز شده است. هدف از اين اقدامات پاكسازي تاريخي مبارزات مردم ميهن ماست. گويا بايد بپذيريم جمهوري اسلامي از روز ازل وجود داشته و تا روز ابد ادامه مي يابد و دامنش به هيچ ننگي هم آلوده نيست ودر تاريخ ما هم جز حزب الله هيچكس ديگري وجود خارجي نداشته و مبارزه اي نكرده است . . .. به اين گزارش مراجعه كنيد

انتخابات عراق

اخبار ضد و نقيضي كه از نتايج انتخابات در عراق ارائه مي شود نشان دهنده ي شكست مطلق دمكراسي اشغالي ست. تجاوز غير قانوني آمريكا و متحدينش به عراق فاجعه اي بزرگ براي مردم اين كشور به ارمغان آورده است. امروز حدود دو سال پس از اشغال متجاوزانه ي اين كشور، انتخاباتي برگزار مي شود تا دولتي قانوني جايگزين دولت موقت موجود شود. ابتدايي ترين گام تصويب قانون اساسي جديد است. البته بسياري از نيرو هاي سياسي ضمن موافقت با تشكيل يك حكومت قانوني و ايجاد زمينه براي خروج نيروهاي متجاوز با شركت در فرايند تدوين قانون اساسي جديد، مردم را به راي دادن به آن تشويق نموده اند. انتقادات جدي اي هم به قانون اساسي جديد كاملا نئوليبرالي وارد شده، مبني بر اينكه دست بخش خصوصي را در همه ي زمينه ها آزاد گذاشته كه زمينه ساز مالكيت مطلق شركت هاي جهاني بر منابع نفتي و غير نفتي اين كشور خواهد شد. نتايج انتخابات كه مطابق مرسوم 99% اعلام مي شود حاكي از مصيبت تازه اي است. و آن رو در رويي مناطق سني نشين با ديگر بخش هاست. مطابق قانون انتخابات، اگر سه استان سني نشين به قانون اساسي راي منفي بدهند، اين قانون رد شده قلمداد مي شود. آراي شمارش شده كه در آن تقلبات وسيعي نيز گزارش مي شود حاكي از آن است كه در دو استان سني نشين چيزي حدود 85% مردم راي منفي داده اند. و شمارش آراي سومين استان در پرده ي ابهام نگه داشته شده است. تصور كنيد در زير فشار مرگ آور نيروهاي متجاوز 85% در صد مردم به خيابان بيايند و راي منفي خود را به صندوق بريزند. مصوب اعلام كردن قانون اساسي جديد يك عوامفريبي بيش نيست و خطر رو در رويي هاي قومي اين كشور را بطور جدي تهديد مي كند و اين مي تواند فاجعه اي را بيافريند كه بسيار فجيع تر از آن چيزي ست كه تا كنون شاهدش بوده ايم. محاكمه ي ديكتاتور جنايتكار عراق مشكلي را حل نمي كند و بر اين راي منفي سرپوش نخواهد گذاشت. پرونده ي سياه تجاوز آمريكا به عراق هيچ نقطه مثبتي در بر ندارد

Monday, October 24, 2005

عشق

می خواهی و می خواهی و هر چه دورترش می یابی، گویی شور ات جز گریز چبزی در او بر نمی انگیزد. دیوانه وار می دوی و با دامن بر چیدن سراب چشم اندازت هم پا پس نمی کشی. هوا هوس بازی با تو را دارد و خاک زانوهای خسته ات را ستون سقف سترگ سرنوشتش غمینش می خواهد. و جزآن نیست که اینهمه بی حاصلی چرخه ی تلاش مضاعفی را در تو برافروزد. پس بر کوره ی پر سوز عواطف یکسویه ات می دمی و شعله ات بالا و بالاتر می گیرد . . . و این همان آتشی ست که مقرر است به عذابش بسوزی و می سوزی. . . خاکستر شده ای و هنوز تبت فرو نمی نشیند . . . بر آینه های زلال کنارت بنگر! انگار زمان بر خاکت گریسته است
شاید خطایی در کار باشد؟ و آری همیشه خطایی در کار است. عشقی که هنوز خواستن است و عذاب نیافتن، و هجری تلخ می باید تا وصلش را شیرین تر کند، عشقی ایده آلیستی ست. این که با رویا هایی خلوت کنی، که تا واقعیشان هزارها فرسنگ فاصله دارند، را به چه چیز دیگری می توان تعبیر کرد. اینکه بخواهی دیگری همچون رویاهای تو باشد، اینکه برایت وهم چیزی زیبا تر از واقعیت پیچیده مقابلت باشد را چه می توان نامید. کسی که شیفته ی زیبایی نگاه تو نیست را چگونه می توانی دوست بداری؟ آیا به راستی عاشق سایه ی خودت نیستی؟
خوب نگاه کن! همین جا در کنارت قلب ها، چشم ها و تلاش های عمیقی ست که قدر ات را می شناسند، با قدم هایت می تپند و هیچ منتی هم بر تو ندارند. اما تو کور شده ای و نمی بینیشان. چرا که هنوز سخت بیمار داعیه های پر توهم خویشی. بر عاشقی که سخت در تکاپوی اثبات حضور خویش است تا دیگری را در دام کام خواسته های خودش ببلعد، باوری ندارم. به وجودت بنگر! براستی دوست داشتنی هم نیستی

ابهامی رنگین

Friday, October 21, 2005

قطار

اينجا قطاراشون يه جوريه كه آدم وقتي سوار مي شه دو تا انتخاب داره. مي تونه روبه جهت حركت قطار بشينه و مي تونه پشت به جهت حركت قطار. هر دو جا هم بخصوص اگر كنار پنجره بنشيني چشم انداز فوق العاده اي داره
وقتي رو به جلو مي شيني تصاوير متفاوتند. از ميون چشم انداز يه چيزايي به طرف تو ميان. اونا معمولا نمي زارن چشم انداز رو در تماميتش نگاه كني. تو از ميون اونها يه چيزايي رو انتخاب مي كني و با نزديك تر شدنشون به خودت، غرق در تماشاي جزئياتشون مي شي. اما تا مياي به خودت بجنبي از كفت رفتن و ديگه نمي بينيشون و اين بار اشكال تازه تري به طرفت ميان
وقتي رو به عقب مي شيني، يه چشم انداز وسيع جلوت شكل مي گيره كه تصاويري ميان و به او اضافه مي شن تا چشم انداز رو به تدريج عوض كنن. نمي شه رو هيچ كدومشون دقت زيادي كرد، چونكه درست از زماني كه اونا رو انتخاب مي كني، مرتبا از تو دور مي شن و جزئيات تصويري شون كم مي شه و در واقع هر چي بيشتر نگاشون مي كني كمتر مي بيني. از اين زاويه، چشم انداز بر اجزاي دائما در حال تغيير خودش غالبه
مي دوني اينكه از كدوم جهت به دنيا نيگا كنيم مي تونه خيلي چيزا رو جلو چشم مون تغيير بده

پائيز

هرچي مي يام يه چيزي بنويسم عكس هاي پائيزيم نمي زاره. مبهوت هوش پائيزي شده ام

پائيز 3

پائيز 2

Wednesday, October 19, 2005

پائيز 1

Monday, October 17, 2005

گلخانه

آوازها

پنجره كه روياهايت را قاب گرفت
شب كه آبي شد
باد كه نوازشت داد
آسمان كه برايت باريد
بشين و اگرچه تنها
آوازهايت را زمزمه كن

غمت كه غروب كرد
تنهايي ات كه دريا شد
سايه ات كه آرام گرفت
گونه ها كه ياريت داد
در خلوت خاطره ها بنشين و
آوازهاي فراموش شده ات را زمزمه كن

Saturday, October 15, 2005

خطر نزدیک است

هنوز هیچ جنبش عملی برای مبارزه علیه جنگ در ایران شکل نگرفته و وجود عینی پیدا نکرده است. ضرورت به کار بستن هر اقدام بازدارنده در بسیاری از تشکل ها، سازمان ها، احزاب و محافل سیاسی مورد تاکید قرار گرفته و زمزمه ها بالا می گیرد، اما هنوز همه چیز در دست بازی های دیپلماتیکی ست که در قضیه ی عراق شاهد عدم کاربرد آن بوده ایم. لحظه هایی که می گذرند، حیاتی اند، بسیار حیاتی. وقتی خانه به آتش کشیده شد، دیگر کار چندانی نمی شود کرد، هرچه کردیم همین امروز است
امروز ترویج جنبش صلح و افشای خطر و ماهیت سوداگرانه ی جنگ یک اولویت غیر قابل انکار است. باید همه تلاش را بکار بندیم. هر اقدامی در این جهت کارساز است

Thursday, October 13, 2005

ماهي و پائيز

تكرار نمي شوي

نه تكرار نمي شوي
و مانند ديروزت نيستي

در ابرهاي مذاب حل مي شوي و
به هزار رنگ
در تمام افق مي ريزي

آبي دريا كه خاموشت مي كند
آيينه مي شوي و
بر پوسته ي يخي آسمان مي غلطي

همچون روياهاي مني
تكرار نمي شوي و
با هيچ خاطره ات شباهتي نداري

بدبيني، خوشبيني و يا واقعبيني

يه دوستي نامه برام نوشته و گفته: خوشبيني مي تونه برا آدم مشكل بيافرينه و هميشه آدم رو با رويداد هاي بدي مواجه كنه كه آمادگي شو نداشته، اما با اين وجود من دوست دارم خوشبين باقي بمونم. منم اين روحيه رو خيلي دوست دارم
ما ها اين سه تا لغت يعني بدبيني، خوشبيني و يا واقعبيني رو زياد بكار مي بريم. نه؟ مي گيم فلاني بدبينه يا فلان كس آدم خوشبيني يه و واقعبيني رو صفتي براي آدم هاي پخته و جا افتاده مي دونيم. اما آيا واقعبين بودن حد بين اين دو تاست يا موضوعي مستقل؟ ميشه واقعبين بود و بدبين و يا واقعبين و خوشبين؟
مي دونين؟ واقعيت واقعيته، و بدي ها و خوبي هاي مستقل خودش رو بيرون از ذهن ما داره. ما هر چه واقعبين تر باشيم، خوب اين واقعيتاي زشت و زيبا رو دقيق تر مي شناسيم و در برخوردمون به رويدادها بكار مي گيريم. اما موضوع اينه كه ما هم مي تونيم بر سير رويدادها اثر بگذاريم و اثر مي گذاريم. خوش بيني و بد بيني بيشتر بر مي گرده به باور به نتيجه بخش بودن تاثير بر سير رويدادها. مثلا ما خوش بينيم كه بتونيم چرخه ي فلان فرايند رفتاري فردي و يا عملكرد اجتماعي رو تغيير بديم. يا نه، بد بينيم و با نگراني از عدم تاثير گذاري هاي خود، از خطر شكست مي ترسيم. البته اينكه چقدر بتونيم تاثير مثبت خودمونو بر ماجرا هاي مورد نظرمون بگذاريم، به خيلي چيزا بر مي گرده، ولي واقعبيني حتما يكي از مهمترين اوناست. خوش بيني اگر به معناي آمادگي و جسارت براي دگرگوني و باور به سعادتمندي انسان آفرينشگر و كنشگر باشه و با واقعبيني هم همراه، خيلي مي تونه كارساز باشه

Tuesday, October 11, 2005

باز پاييز



باز پاييز با آسمان رنگيني كه بر برگ ها مي ريزد و برگ ريزي كه آسمان را به آتش مي كشد. باز پاييز

Monday, October 10, 2005

فاجعه ي عظيم سوداگري

روزنامه ي نيويورك تايمز در شماره ي امروز (ده اكتبر) خود مقاله اي دارد با نام " با آب شدن يخ هاي قطبي روياي ثروت اندوزي در اين قاره افزايش مي يابد". اين مقاله ي مفصل، بعد ازمطرح كردن اين خبر كه امسال ضخامت يخ هاي قطبي به كمترين مقدار خود رسيده و اعلام اين پيشبيني كه به زودي زمين قطب از زير يخ ها سر بر خواهد آورد، به شرح تلاش هاي عظيم سوداگرانه براي تملك و بهره برداري از آن مي پردازد. نويسنده كه علت آب شدن يخ ها را در پرده ي ابهام نگه مي دارد و مشخص است از دهان او هم مانند يخ هاي قطبي آب راه افتاده، هيچ اشاره اي به خطر عظيم اين فاجعه ي عظيم براي بشريت نمي كند. او از كارآفرين صاحب نامي به اسم پت بروئه ياد مي كند كه از هم اكنون بساط سرمايه گذاري هاي خود را در آنجا پهن كرده و سرزمين بزرگي را براي احداث بندر به قيمت 7 (هفت) دلار از دولت كانادا خريده است. مقاله اذعان مي دارد كه آب شدن يخ هاي قطبي چنان هم خبر بدي نيست و در كنار خود خبر خوب فعاليت هاي اقتصادي جديدي را دارد
مي دونين: آدم كه اين روزنامه ها رو مي خونه، گاهي پشتش مي لرزه. اگه اين همه تخصص و دانش، اين همه تحقيق و خرد گرايي قرار باشه بر كور كردن چشم آدما بكار گرفته بشه، خداوند خودش شخصا به همه ي بندگان مورد نظرش رحم كنه
فاجعه اي كه سوداگري و سودجويي بر سر انسان اوورده بزرگ تر از فاجعه ي عظيم گرمايش جهان، آب شدن يخ هاي قطبي و نابودي محيط زيسته

Sunday, October 09, 2005

پيله


با برگ ريز پائيز
پيله ي روياهايم را به هم مي بافم و
در انزواي خويش كز مي كنم
مي دانم
بايد بهار را نقاشي كنم

جواب يك نامه

عمو من از اين روزها و اين روابط مسخره متنفرم. انگار زنداني ام. زندگي برا من فقط شب هايي كه با خودم تنهام و مي تونم اين دست هايي رو كه دائم به ديوار قفس گير مي كنن، يه استراحتي بدم ... عمو دستاي شما بزرگ تر از دستاي منه، نه؟
سلام عمو جان
نه عمو. دست هاي من هم مثل تو ان، كوچك تر از باري كه بايد وردرارن. شايد اون چيزي كه بزرگ تر نشونشون مي ده، اشتياقي يه كه براي در دست گرفتن ديگر دست ها دارن
دست ها چيز عجيبي ان عمو. اونا يه روز و روزگاري باعث شدن آدم آدم بشه. اونا بودن كه مفهوم كار رو برا انسان بوجود اووردن، كار، تلاش. او نا تو هوا رقصيدن و آفرينش تازه ي خودشون و انسان رو جشن گرفتن. اونا تو هم زنجير شدن و پلي شدن تا ما از روشون عبور كنيم و به امروز برسيم، به فردا برسيم. اونا يه روز فرمان ايست دادن، يه روز به هوا برخاستن، يه روز مشت شدن، و يه روز صورت كسايي رو نوازش كردن كه ديگه هيچ اميدي نداشتن
دست ها چيز عجيبي ان، عمو اين دست هاي كوچيك جادو گراي قدرتمندي ان، آفرينشگرهايي عظيم. اونا به هر چيز كه تماس پيدا مي كنن تغييرش مي دن، دگرگونش مي كنن. مثلا اونا مي نويسن و كاغذ و قلم رو كلمه مي كن. اونا پروانه مي شن، پرواز مي كنن و تو ذهن كساي ديگه مي شينن و يه چيزي رو دم گوش اونا زمزمه مي كنن
دنيا مي تونه اصلا طور ديگه اي باشه . . . و اين كار ماست كه تغييرش بديم

Friday, October 07, 2005

آدما

توي يه اطاق سه در چهار، توي خونه ي مستاجر نشين شلوغي كه هر اطاقش دست يه خونواده بود، زندگي مي كرد. از در كه وارد شدم، با اينكه اصلا انتظارم رو نداشت، خيلي زود تر از اوني كه فكر مي كردم منو شناخت. حالا ديگه تقريبا پونزده سال گذشته بود. چند بار ديگه هم عقبش گشته بودم و حتي يه بار از تهران تا فومن رفتم تا پيداش كنم، ولي از اون آدرسي كه من داشتم رفته بوداز آخرين دفعه اي كه سر قرار ديدمش خيلي شكسته تر شده بود. زانوهاشو بغل كرده بود و مي ماليد. پرسيدم چيزي شون شده؟
گفت
چيز خاصي نيست. نمي دونم چشه. مدت هاست درد مي كنه
به دكتر نشون دادي؟
آره. دارو داده، ولي فايده نكرده
يه چراغ والور، يه تلويزيون سياه و سفيد خيلي كوچيك رنگ و رو رفته، يه گليم و دوسه تا استكان جور و واجور، نشون از وضعيتي داشت كه توش زندگي مي كرد
هي منو نگاه مي كرد و مي خنديد. چشاش و خنده اش انگار به يه جاي ديگه تعلق داشت. با همه ي تلاش سعي مي كرد خودشو سرپا نشون بده و با همون صداقت هميشگيش مي گفت
زندگي يه ديگه. مي دوني وقتي آدم هي شكست بخوره، يه جورايي آسيب مي بينه كه توضيحش گاهي سخته... من خيلي تلاش كردم كه
حرفش رو قطع مي كنم و مي گم
ولي نگاهت چيزي ديگه رو مي گه
خوب مي دوني خيلي خوشحال شدم. خيلي دلم مي خواست يه روز دوباره ببينمت. . . برنامه ات چيه؟
بايد برگرديم ختم. فردام بايد برگردم تهران و چند روز ديگه هم مسافرم . . .
اي بابا! كي بر مي گردي؟
يه سال و نيم ديگه
دوباره مياي پيش ما؟ خيلي حرف داشتم كه بزنيم
دوستان ديگه عجله داشتن و بايد بر مي گشتيم. من از يه فرصتي توي ختم استفاده كرده بودم و به پيشنهاد دوست ديگري كه اونو مي شناخت و آدرسش رو داشت به اونجا رفته بودم. گفتم ايندفعه هر جا باشي پيدات مي كنم
تو راه كه بر مي گشتيم، همش تو فكر بودم. آخه اين ديگه چه جور دنيايي يه؟
مي دونين؟ آدمايي همه ي زندگي شونو گذاشتن برا مبارزه . . . و همه چي شونو در اين راه از دست دادن و هيچ كسي هم هيچ توجهي بهشون نكرده، و با اينهمه هنوز لبخند مي زنن. ايني كه اونا كين رو فقط مي توني از تو چشماشون بخوني. از اون نگاهي كه اصلا يه جوره ديگس

به روز نيستم

عده از دوستان برام ايميل زدن و مي گن چرا وبلاگت رو به روز نمي كني، يا دير مي كني. من قبلا هم توضيح دادم كه خيلي زياد درس و مشق دارم و تا مدتي كمتر به وبلاگ مي رسم . . . مي دونين نمي رسم . . . چي كار كنم . . . مشكل نوشتن نيست، مشكل چيز به درد خوري نوشتنه كه كار مي بره

دوستان عزيز

ايميل من همچنان به آدرس زير است. كاري داريد در خدمتيم
homaahmad@hotmail.com

Monday, October 03, 2005

ما كه بچه بوديم

ما كه بچه بوديم يه اصولي تو خونمون حاكم بود. اون موقع هم بودن افرادي از فاميل كه با زد و بند و هزار پدر سوخته بازي پولدار شده بودن و پولشونو به رخ بقيه مي كشيدن، اما خانواده هاي ما با اونا رفت آمدشونو قطع و كسي رو كه به مهموني يه اونا مي رفت محكوم مي كردن. صحبت از خوب و بد مثل يه درس نامه تكرار مي شد و هميشه مثال هاي خودش رو داشت. هيچ كلاهبرداري رو من يادم نمي ياد تشويقش كرده يا مجيزش رو گفته باشن. هيچوقت يادم نم ياد برا يه همچين آدمايي صفاتي رو بكار ببرن كه امروز بكار مي ره: زرنگ، دست و پا دار، با عرضه و . . .. هيچكس از اونا خوشش نمي اومد و اونا موجودات منفوري بودن . . . وقتي ما بچه بوديم، چهره هاي فقير زيادي بودن كه تو فاميل ما احترام بسيار داشتن
مي دونين؟ اتفاقي كه امروز افتاده اينه كه نزد خيلي ها ديگه انگار ارزش گذاري مستقلي جز ميزان موجودي در حساب شخصي وجود نداره و اصلا هم ديگه مهم نيست طرف اون رو چه جوري بدست اوورده. . . امروز كلاش ها با حفظ سمت فرزانگان جامعه ي ما نيز شده اند و اين بزرگ ترين بلايي ست كه بر سرمان آورده اند

Sunday, October 02, 2005

گفتگو

به همين مناسبت
مي گويم
چاره أي كه نداريم
انتخاب بين بد است با بدتر
هر چيز قانون خودش را دارد
بازي را كه نمي شود بر هم زد
عصر انقلاب ديگر گذشته است

مي گويد
آري
مي توان كفش هايشان را واكس زد
لباس هاي كثيفشان را شست
و ظاهري مناسب تر به آنان بخشيد
نمي توان منكر آن شد نمبز بودن
براي شيادان هم صفتي شايسته است
مي گويم
باز هم همان حرف هاي بي حاصل
پشت پرچم هاي سرخ شما
بارها به خيابان نريختيم و قيام نكرديم؟
هميشه هدف نزديك بود و پيروزي قطعي
و هميشه از نشئه سراب ها مست
اما هر بار مسلخي خونين ماند و سرداب هاي سياه
بر چهره ها ماسك هاي دروغ كشيدند
و بر نگاه ها چشم بندي كه هيچگاه پاك نشد
با چشم هاي خود ديديم
افسانه بود آن كه بالاتر از سياهي رنگي نيست
بالاتر از سياهي سكوت عظيمي ست
كه تلخ و بي رنگ است
آن عدالت رويايي
حقيقتي بود كه ربوده شد
قضاوتي كه شكست

مي گويد
مي دانم
مي توان از كشته شدن ترسيد و فراموش كرد
براي نابودي تنها راه جوخه اعدام نيست
دهها هزارمان را همين اواخر كشتند
زير آواري كه خانه هاي هنوز خشتي را
بر سرمان فرو ريخت
و سيلابي كه از غارت جنگل ها برخاسته بود
صدها مان را هر ماه مي كشند
در شعله هاي آتشي كه از ياس
بر پيكر خود مي كشيم
و جو مسمومي كه در تخديرش
به تدريج خفه مي شويم
آري، بالاتر از سكوت بغض فرو خورده ايست
كه تن دادن پنهان ترين تظاهر آن است
مي گويم
اما مگر فروپاشي، خود
دليل نارسايي آن باورها نيست؟
آيا مي توان براي هيچ قيام كرد؟

مي گويد
نيازي به طعنه نيست
ما بارها شكسته و روئيده ايم
گام اول هر انقلاب
تعميق و ارتقاي درك هدف هاست
بار اول دهها روز و چند شهر
بار دوم دهها سال و چند كشور
و اينبار براي دهها قرن
جهان را آماده مي كنيم