Wednesday, September 28, 2005

امشب

امشب خيلي اتفاق جالبي افتاد. رفته بودم سر خيابون تلفن بزنم. يكهو يكي از همكلاسي هامو ديدم. خودش جالبه، نه؟ يك چوب بزرگ رو دوشش ، سوار دوچرخه بود. واساد. منم تلفنم رو زود تموم كردم و سلام و احوالپرسي كرديم. چوب رو از تو خيابون پيدا كرده بود تا برا فيلم يك دقيقه ايش صليب درست كنه. اونو بردم اطاقم. با هم كلي حرف زديم. من چند تا فيلماي كوتاه خودم رو و يكي از شاهكارهاي دوست عزيزم رو بهش نشون دادم، بعلاوه ي يه سوپ هوم ميد. شب خيلي باشكوهي بود. فكر كن با يه هموطنت توي زير زمين يه شهر غريب بشيني و در مورد زندگي و هنر گپ بزنيد و هم ديگر رو پيدا كنيد . . . مي دوني يه آشنايي، يه دوست و يه ارتباط مي تونه به زندگي يه معني يه ديگه بده. آدما اصلا همديگه رو نمي شناسن و بعضياشون كه ما اينجا زياد داريم، اصلا نمي خوان هم بشناسن

Sunday, September 25, 2005

كامنت

از وقتي تو اين آدرس جديد اومدم، چون امكان كامنت گداشتن براي غير اعضا وجود نداشت، كامنت ها كاهش يافت. يكي از دوستان جوانم تذكر داد و من هم رفتم و بالاخره ياد گرفتم چگونه اين امكان رو برا همه باز كنم. اگر هنوز مشكلي هست بگيد. اگه نيست، ما را بي نسيب از كامنت هاي خود نگذاريد

تظاهرات عليه اشغال عراق در واشنگتن

بر اساس گزارش خبرگزاري ها، بيش از يكصد هزار نفر از مردم آمريكا در تظاهرات ضد جنگ واشنگتن شركت كرده اند. همزمان با واشنگتن، لس آنجلس، سانفرانسيسكو، و ده ها شهر ديگر آمريكا و نيز شهرهاي بزرگ اروپايي از جمله لندن، پاريس و رم شاهد تظاهرات مشابهي بوده است. مردم در اين تظاهرات خواستار خروج نيروهاي آمريكا از عراق و پايان دادن به سياست هاي تجاوز طلبانه ي آمريكا شده اند

Saturday, September 24, 2005

خطر جنگ بسيار جدي ست


خطر جنگ بسيار جدي ست. آين همه تلاش در جهت تامين توجيه قانوني براي حملات نظامي و اعمال تحريم ها به جمهوري اسلامي از طرف جانيان جهاني حكايت از تجربه اندوزي ائتلاف جنگ طلب بوش – بلر از تجاوز به عراق دارد. آن ها اين بار به تدارك گسترده تري براي همگام كردن ديگر كشور ها در توطئه ي خويش پرداخته اند و مي خواهند تجربه ي عراق در مخالفت هاي شديد و گسترده تكر ار نشود
حقيقت آن است كه هنوز از بحران تازه اقتصادي داخلي آمريكا و اقتصاد جهاني شده خبري نيست و هيچ زمزمه اي هم شنيده نمي شود. ولي كيست كه نداند، بحران ادواري از بدهيات نظام سوداگرانه ي حاكم بر جهان است. بزودي و با آغاز اين بحران، ماشه اي چكانده مي شود كه امروز مجوز هاي لازم براي مشروعيت بخشيدن به آن پيگيري مي گردد. فردا، همين امروز در حال رقم خوردن است. به همين دليل است كه بايد همه چيز را در تقابل صلح و جنگ ديد و اين همان چيزي ست كه متاسفانه مسكوت گذاشته مي شود و با مطرح كردن دوباره بحث حق نبودن آپارتايد هسته اي پوشش داده مي شود
خطر جنگ بسيار جدي ست. بسيار جدي
نادان هايي از آغازش خوشحال اند
مزدوراني به آن دامن مي زنند
و كسان ديگري بي تفاوت به سير رويدادها به دنبال زندگي خويشند
اما فردا حاصل عمل امروز ماست. و عمل امروز ما حاكي از آن است كه مي توانند ما را كت بسته به جهنمش بيندازند. به سايت ها و وبلاگ ها نگاه كنيد! اين همه دهان بسته براي چيست؟ چرا هيچكس فرياد نمي كشد؟

Friday, September 23, 2005

پرنده ها

چند روز پيش كه رفته بودم تورنتو، با همسرم رفتيم پياده روي. چند تا پرنده روي سيمي نشسته بودن. مي دونيد؟ اينجا خيلي كم چيزي رو پيدا مي كني كه صاحاب مشخصي نداشته باشه، خريد و فروش نشه و خلاصه كسي به كارشون كاري نداشته باشه
خوب نگاشون كنين! اينا از نادر موجودات آزاده اينجان

Monday, September 19, 2005

جنگل بارون خورده

الان برگشتم. ده و نيمه شبه. از كلاس كه در اومدم
ديدم بارون اومده. تو جنگل كه رد مي شدم بوي بارون و خاك و درختا تو هم پيچيده بود و تاريكي اونو تقويت مي كرد. برا چند لحظه چشمم هيچ جا رو نمي ديد و اين عالي بود. توي خلائي راه مي رفتم كه اونو خوب مي شناختم- غرق در عطر نمناك شاخه ها و هواي لطيف شبانگاهي . . . جاي همه تون خالي . البته يه دفعه اشتباه كردم و به يكي از همكلاسي هاي كاناداييم گفتم كه شب از راه جنگل مي رم خونه. خيلي اشتباه بدي بود. بيچاره داشت سكته مي كرد. هنوز هم هر از گاهي نگاهش يادم مياد، خنده ام مي گيره . . . مي دوني بعضي آدما دنياشون خيلي كوچيكه

Sunday, September 18, 2005

فاجعه ي ملي

اين روزها گراميداشت سالروز كشتار زندانيان سياسي در سال 67 در همه ي سايت ها و نشريات با يك برجستگي خاصي بازتاب پيدا كرده . . . امروز هم يكي از دوستان برام يه لينك فرستاده كه حاوي ليست قربانيان اين فاجعه است. به خودم گفتم بيا تو هم يه خاطره در اين باره بنويس
حالا ديگه زندان پر از خلافكار بود و جز آثار اندكي از زندان سال هاي 67 باقي نمونده بود. چند نفري زنداني سياسي، مقداري كتاب، برخي زندانبان هايي كه از اون دوران باقي مونده بودن و مقداري خاطرات. يكي از زندانبان هاي ما كه به نظر مي رسيد شديدا معتاد باشه، تعريف مي كرد كه اون روزا تو زندان رجاعي شهر كار مي كرده و موقع اعدام ها از افرادي بوده كه جنازه ها رو به بيرون از زندان حمل مي كردن. او مي گفت
يه وانت داشتيم كه چندين بار با اون جنازه ها رو بار زديم و به خا وران برديم. هر بار كه بر مي گشتيم جنازه هاي بيشتري جمع شده بود. معلوم بود كه نمي شه با اون وسيله اين همه جنازه رو جابجا كرد. مسئولمون دستور داد بريم از تو اتوبان كانتينر يخچال دار بگيريم بياريم. رفتيم تو اتوبان قزوين جلوي راه رو بستيم و يه تريلي يخچالدار خالي رو و متوقف كرديم و گفتيم گزارش داريم تو كانتينرت جاسازي شده و مواد مخدر حمل مي كني. اون بابا اصرار مي كرد كه اهل اين كارا نيست، ولي ما گفتيم بايد بياي بريم تريلي رو بازرسي دقيق مي كنيم، اگه چيزي نبود كه باهات كاري نداريم. يارو رو اوورديم زندان و كرديمش تو انفرادي. تريلر رو بكار گرفتيم و جنازه ها رو ظرف چند روز تخليه كرديم. بعد هم اون بابا رو صداش زديم و گفتيم راست مي گي گزارش اشتباه بوده، بيا تريلي تو بگير برو. بيچاره خبر كه نداشت موضوع چيه،كلي هم خوشحال شده بود كه داره آزاد مي شه

Friday, September 16, 2005

از چشم خود مردم

یکی از دوستان برام لینک یه خبری رو تو بی بی سی داده. موضوع مربوط می شه به نقش وبلاگ ها در خبررسانی به هنکام طوفان کاترینا. در جریان طوفان پوشش خبری شرکت های رسانه ای و سیستم ارتباطی از کار می افته و مردمی که اونجا گیر افتاده و هیچ کمکی رو دریافت نکردن برای جلب افکار عمومی به وبلاگ نویسی پناه می برن- وبلاگ هایی که از طریق تلفن های همراه و دیش های اینترنت ماهواره ای که هنوز کار می کرده، بروز می شن. عکس ها، گزارشات و بحث ها و انعکاس شرایط وحشتناک بعد از طوفان برای مردم بی سرپناه بازتاب وسیعی پیدا می کنه و رسانه های غولپیکری که ضعف مرگ آور سازمان های دولتی در کمک رسانی را مسکوت می گذاشتن، برای عقب نیفتادن از قافله، شروع به انعکاس اون ها می کنن. به گفته ی بی بی سی این مورد در طوفان سونامی نیز در ابعاد محدود تر دیده شده
می دونین؟ شرکت های رسانه ای هر روز که میگذره فن آوری تازه ای رو برا در دست گرفتن انحصاری کنترل افکار عمومی بکار می گیرن. اما همین کار، امکانات بیشتری رو برای گسترش رسانه های مردمی بوجود میاره. ینی می شه روز خبر ها رو همونطوری که هست از زبان خود مردم شنید و از پس چشم خود اونا تماشا کرد؟
آه ای آرزوی شریف انسانی

Saturday, September 10, 2005

پنجره

پنجره ي كوچك چسبيده به سقف اطاق و كف حياط را باز مي كنم كه روز هم چشم انداز روشني ندارد. شب است يا روز؟ نمي دانم. راديو را روشن مي كنم، اگرچه هنوزهم ارتباط آنچه مي گويد را با زندگيم نيافته ام. دست و صورتم را در زلال تاريك آبي كه نمي بينم مي شويم. لباس مي پوشم و به جنگلي مي زنم كه محله ي ما را احاطه كرده . . . مي روم و مي روم . . . و در هوايي لطيف غرق مي شوم. اينجا كه مي رسم، باز درخت درخت است، پرنده پرنده و صبح صبح

سينماي آدم هاي تو كلاس

پريروز تو كلاسمون غوغا بود. معلم كارگرداني مون كه يه زن روشنفكر مترقي اي به نظر مي رسه، اومد و همه رو بهم ريخت. از چند نفر پرسيد اوني كه بقل دستت نشسته كيه و چقدر ازش مي دوني؟ خوب كسي كسي رو درست نمي شناخت. گفت شما ها مي خاين با هم مثلا فيلم بسازين. شما ها مي خاين مثلا داستان بنويسيد. اينهمه داستان زنده كنارتونه نرفتين سراغش. اينهمه آدم نازنين كنارتون نشسته هنوز نمي شناسينش و باهاش رابطه برقرار نكردين؟ اصلا كلاس امروز ما شنيدن داستاناي شماست. همين و بس
قرار شد هركي بقل دستي شو بشناسه و معرفي كنه و بعد همه بيان بشينن روي سن و هركي هر سئوالي داره ازش بپرسه. بايد مي گفتيم كه چرا اومديم دنبال سينما. چطوري به اين كلاس رسيديم و مي خايم بعدش چيكار كنيم. خلاصه محشر بود . . . با چه داستان ها و چه آدماي جالبي آشنا شديم. يكي از تئاتر به اينجا اومده، يكي از موسيقي. يكي وقتي دخترش گم شده به اين نتيجه رسيده كه بايد فيلم بسازه و جامعه رو نسبت به خطرايي كه تهديدش مي كنه آگاه بسازه. دو نفر هندي جايزه ي بهترين فيلم مستند سال كشورشون كه در مورد يه پرنده ي در حال انقراضه رو بردن و به اين دوره راه يافتن. دو تا ايرونيه ديگه سينما خوندن و چند تا فيلم ساختن يا فيلمبرداري كردن و حالا به اينجا مهاجرت كردن. يكي مون كوررنگي داره يعني همه چيز رو سياه و سفيد مي بينه و رنگ ها رو از رو شمارشون تشخيص مي ده و بعضي هامون قهرمان تخته اسكيت و تنيس بودن
مي دونين؟ بين آدما ديوارهاي بسيار ضخيمي وجود داره كه هممونو داره خفه مي كنه. يكي از لازم ترين كارها، شكوندن همين ديواراست

Tuesday, September 06, 2005

سلام


می دونین بدی یه این ارتباطات مدرن اینه که وقتی آدم از دست شون می ده، به عصر حجر بر می گرده. منم به همین وضع دچار شدم. یا اینترنت ندارم، یا فارسی ندارم یا کامپیوتر. الان هم دارم با یه کامپیونری تایپ فارسی می کنم که باید کلید هاشو حدس بزنم. اما بالاخره آدم باید کارشو بکنه دیگه. نه؟ بقیه اش رو می گن غر زدن

Friday, September 02, 2005

روز اول كالج

ديروز رفتم كالج. اولين روز شروع كار بود. مي بايست گرايش و ليست درس هايي رو كه بهمون مي دادن معلوم مي كرديم. فكر كنين با اين موهاي سپيد، وسط پنجاه و چند دانشجوي جوان بيست و چند ساله و فضاي اون سال هاي جووني و قلبي كه به شدت مي تپيد . . . يكهو يه خانم كانادايي كه اونم هم سن و سال من بود، به طرف من اومد و سلام و عليك كرد و گفت مثل اينكه ما دو تا پير هاي اين جمعيم. اونم وقتي تعريف كرد، ديدم درست از اون فضا همون احساس منو داشته. اون خانم چهار تا بچه داشت، همه بالاي بيست سال و تازه اومده بود سينما بخونه. خلاصه از مدت ها انتظار استفاده كرديم و گپ زديم. از سرنوشت ها . . . از گذشته ها و آخر تعريفامون به سالن بخش سينماي كالج مون رسيديم. من خيلي دقت كردم. زندگي اون خوب خيلي فرق داشت و هيچيش شبيه زندگي ما نبود كه از يك كشور جهان سومي ميومديم. اما من كه چشم چرخوندم و همه را بررسي كردم، توي اون جمعي كه اكثرا جوون هاي دختر و پسر كانادايي بودن، هيچكس مثل ما با شور و شوق حرف نمي زد و انگار احساس مشتركي نداشت