Wednesday, August 31, 2005

با قاضي بيدادگاهم

باز به چه محكومم مي كني؟
به آنچه نكرده ام
به آنچه كه بوده ام؟

زندگي پيچيده اي كه نداشته ام
تمام عمر كار كرده ام و تلاش
و براي آنچه درست مي دانم مي رزمم

اندوخته ي كمي دارم، اما
بر توشه ي روياهايم هر روز افزوده ام
و آنقدر خاطره دارم
كه هزار سال به سلولي تنها نيز
كم نياورم
و كارم هنوز هم خاطره انگيزي ست

محكوم چه ام ؟
به هر كه راي دادم
به جايي ره نيافت تا مسئول مصيبت چيزي باشد
به هر چه اميد بستم ممنوع شد
و هر آنكه مورد نفرت من بود
جايگاه رفيعي را ميهمان بخت بلندش كرد
و اينهمه از سم مهلك جهلي بود كه تو گسترده اي

اما من باز شاكرم كه
لحظه لحظه ي هستي را بي اغراق
صرف بازآفريدن آن مي كنم
و براي آنكه نانش حلالم باشد
تمام وقت براي عدالت و آزادي مي كوشم

و صبح كه برمي خيزم و
از زير وجدان ملحفه ي پاكم
سپيدي نور را
گيرم از دريچه ي مسدود بند حس مي كنم
به زندگي پر سعادت خويش درود مي گويم

خوب گوش بديم

يادتونه گفتم آدم بايد خيلي خوب گوش بده. گفتم بعضي وقت ها يه كسايي دارن يه چيزي رو به آدم ميگن. اونوقت آدم چون درست گوش نمي ده، مي ره به جاي پيام اصلي اشكال حرف اونا رو بهش مي پردازه؟ همين اتفاق برا م افتاده. خوب كه فكر كردم ديدم كامنت اون دوستمون روي پاسارگاد مي خواست منو متوجه چيزي بكنه و اون مسائل و مشكلات مردم در كف شهره كه من تو وبلاگم بهش كمتر توجه كرده ام. من اون موقع چيز ديگه اي رو شنيدم كه اونم مهم بود و به اون پرداختم. آره بايد جبران كنم. مي بينين خوب گوش دادن كاره خيلي دشواريه

باز هم از سياست - توزيع عادلانه


به اين گفته توجه كنيد
كدام عاقل است كه به تحقق عدالت اجتماعي نينديشد. از مهمترين شعارهاي ما اهتمام به عدالت اجتماعي بود و البته اين را هم مد نظر داشتيم كه تحقق عدالت اجتماعي به معناي توزيع عادلانه ي فقر نيست، بلكه توزيع عادلانه ي رفاه و ثروت است. اصلي ترين راه براي نيل به اين امر نيز سرمايه گذاري و ايجاد امنيت براي كار و ثروت است . . . براي تحقق عدالت اجتماعي بايد سرمايه گذاري داشته باشيم و توليد و بعد با روش هاي توزيع عادلانه مثل توسعه ي تامين اجتماعي به توزيع ثروت بپردازيم. به جرات مي توان گفت دولت در اين امر موفق بوده است
محمد خاتمي - سخنراني درجلسه ي تشكل هاي غير دولتي خراسان- رسانه ها
از نظر نئو ليبرال ها توسعه ي عدالت اجتماعي در توسعه ي اقتصادي مسستتر است. آنها اعتقادي به توسعه ي عدالت اجتماعي ندارند، ولي چون نمي شود آن را به صراحت بيان كرد، پشت برخي لفاظي ها پنهان مي شوند. اين درست است كه در اقتصاد جهاني سازي شده ي امروز، توسعه ي اقتصادي به تامين امنيت براي سرمايه وابسته است. اما اينكه تصور شود توسعه ي اقتصادي خود به خود به توزيع عادلانه ي رفاه و ثروت مي انجامد، يا اول بايد توسعه ي اقتصادي داشت و بعد توسعه ي عدالت اجتماعي، با هيچكدام از تجربه هاي اخير جهاني سازي در كشور هاي مختلف نمي خواند. از جمله در كشور خود ما نيز در طي شانزده سال پياده سازي اين سياست ها توسط دو دولت هاشمي رفسنجاني و خاتمي شكاف فقر و ثروت به حد انفجار آميزي گسترش يافته است. وقتي با دستورات بانك جهاني بهداشت، آموزش و خدمات شهري، بدون وجود هيچ مكانيزمي براي حمايت از اقشار كم درآمد جامعه، خصوصي سازي مي شود; وقتي همين پوشش خدمات بيمه ي اجتماعي ناقص، كه همه مي دانيم چه چيزي ته دفترچه هاي آن مانده، نيز با مستثني قلمداد كردن كارگاه هاي زير ده نفر ( بخش بزرگي از نيروهاي كار) محدود مي شود; وقتي قراردادهاي كار از شمول الزامات قانون كار خارج اعلام مي گردد و بيمه ي بيكاري نيز عليرغم گرفتن همان تعرفه ي معمول 27 در صد به آن تعلق نمي گيرد، وقتي جلوي چشم همه ي مردم كاخ- برج ها به آسمان مي روند و مردم زحمتكس كف شهر ها به خاك سياه مي نشينند، ادعاي موفقيت در امر توسعه ي عدالت اجتماعي را چه مي توان ناميد؟
توسعه ي عدالت اجتماعي يعني تامين عادلانه ي امكانات رشد و توسعه براي عموم مردم. تامين عدالت اجتماعي يعني اينكه كودك كسي روي دستانش به خاطر فقر نميرد. يعني اينكه كسي به علت فقر از تحصيل محروم نگردد. يعني همگان بتوانند از امكان اشتغال و حداقل امكانات يك زندگي آبرومند آنهم در كشور ثروتمندي همچون كشور ما برخوردار باشند. آيا براستي چنين است؟ آيا اين امر در دوره ي گذشته بهبود يافته است؟ آمارهاي ارائه شده عكس اين واقعيت را نشان مي دهند؟ و برخي از دست اندركاران جبهه ي اصلاحات حتي به اين ضعف جدي اذعان كرده اند. توزيع عادلانه توزيع عادلانه است، چه توزيع عادلانه ي فقر باشد چه ثروت
لفاظي و كلي گويي هاي نيمه درست، ولي اساسا غلط، يكي از روش هاي شناخته شده ي سياست بازان
است

Tuesday, August 30, 2005

رژه ي پنگوئن ها

امشب رفته بوديم فيلم رژه ي پنگوئن ها. زندگي پنگوئن ها و فيلمي كه ازش ساختن واقعا جالب وعجيبب بود. يه ساعت و نيم محو پرده ي سينما شده بوديم بدون اينكه هيچ طرح داستاني اي وجود داشته باشد. پنگوئن ها تو فيلم شخصيت داشتن. انگيزه داشتن. و تو سرماي حيرت آور قطب زندگي مي كردن و عشق مي ورزيدن. آدم همش با اونا خودش رو يه جوري هم سرنوشت مي ديد. فقط تو تيتراژ آخر فيلم و نشون دادن فيلمبرداري توي قطب با ساده ترين امكانات بود كه متوجه شدم دارم فيلم مي بينم . . . اگه دستتون رسيد ببينينش. فيلم متفاوتي يه

مبارزه ي سياسي يا فرهنگي

دوست بسيار عزيزي يك كامنت نوشته كه وقتي اينهمه مكافات برا آدما مي آفرينن، نابودي پاسارگاد چه اهميتي داره. يك كد سمبليك 28 مرداد هم داده كه تو زبان كنايه آميز به غلط جا افتاده ي سياسي، يعني به جاي دفاع از منافع مردم و ايستادن و مبارزه كردن در برابر كودتا به جبهه پشت كردن و خود رو به اون راه زدن و دنبال مسائل درجه چندم خود را مشغول داشتن0
اما دفاع از مردم يعني چي؟ دفاع از ارزش هاي تاريخي، دفاع از سرمايه هاي ملي، دفاع از خرد در برابر جهل مگر دفاع از منافع مردم نيست؟ آيا مبارزه تنها به مبارزه ي سياسي خلاصه مي شود - آنهم از نوع غير 28 مردادي آن؟
امروز در جهان مبارزات مختلفي در جريان است. جنبش هاي اتحاديه اي، جنبش هاي علمي، حفظ محيط زيست، حفظ ميراث هاي فرهنگي، جنبش براي گسترش آزادي هاي فردي، جنبش هاي ادبي و هنري و نيز جنبش هاي صلح، پذيرش تنوع فرهنگي و ... از اجزاي جنبش براي ايجاد جهاني ديگرند. ممكن است هر فردي كانون توجه خاصي را براي مبارزه اش برگزيند. ممكن است براي كسي اولويت ها چنان باشد كه پرداختن به فلان موضوع را در برنامه ي فعلي زندگي اش نگنجاند. اما فكر مي كنم نمي توان منكر ضرورت مبارزه در همه ي عرصه هاي مختلف در برابر زندگي اجتماعي نوع بشر شد0
اين يك واقعيت است كه بسياري از مبارزين جنبش هاي اجتماعي، علمي و فرهنگي در جامعه ي ما از ميان مبارزين سياسي سابق برخاسته اند. در واقع به لحاظ ضعف مبارزه در عرصه هاي ديگر بار اين مبارزات نيز بر دوش مبارزه ي سياسي سنگيني كرده است و اين به 28 مرداد هم ربطي نداشته است. البته وقتي به گذشته بر مي گرديم چون تنها يك حزب سياسي چپ وجود داشته همه ي پديده ها به نوعي سرنوشت خود را از آن شروع مي كرده اند. ولي امروز هنوز هم بخش مهمي از جنبش ادبي ما را مبارزين سياسي سابق چپ تشكيل مي دهند كه به لحاظ واقعيت تاريخي ديگر تنها به يك حزب يا سازمان چپ تعلق ندارند0
در پس هر شكست سياسي و تنش هاي عظيم ناشي از آن، مبارزين سياسي سابق راه هاي مختلفي را بر مي گزينند. برخي هم راه شركت در كلاهبرداري سوداگري حاكم را برگزيده و مي گزينند. ما يك روز توده اي هاي واخورده اي داشتيم كه توجيه گر نظام شاهنشاهي شده بودند و زندگي مرفهي را براي خود تامين مي كردند. امروز علاوه بر آن ها كلاهبرداران سابقا چريك يا سابقا پيكاري و يا سابقا . . . به آن ها اضافه شده اند. بسياري نتيجه مي گرفتند كه چون آن ها مثلا توده اي بوده اند اينگونه رفتار كرده اند، ولي واقعيت آن است كه واخوردگي و پشت به مبارزه كردن، ناشي از شكست جنبش هاي سياسي ست و به گروه خاصي خلاصه نمي شود. اما گزينش مبارزه در جبهه هاي ديگر را نمي توان اساسا با آن قابل مقايسه دانست0
اگر نقيصه اي در گذشته ي ما وجود داشته، همين بي اهميت ديدن ديگر مبارزات بوده است. ما تقريبا در همه ي جريان هاي سياسي، ديگر مبارزات را در نهايت بازي هايي براي منحرف كردن مبارزه ي سياسي قلمداد مي كرديم و من امروز معتقدم كه اين يكي از همان ضعف هاي جدي ما بوده است. اگر به ليست كتاب هاي منتشره توسط گروه هاي چپ بعد از انقلاب نگاهي بيندازيم، اين تيتر ها چشم را مي زند: اقتصاد به زبان ساده، تاريخ مختصر جهان، معرفي جامعه شناسي، فلسفه چيست؟ آزادي زنان و غيره كه همگي كتاب هاي بسيار ابتدايي براي آموزش ابتدايي ترين آگاهي هاي علمي در ميان اقشار جامعه بوده است. فكر نكنيم اينها را براي ديگران مي نوشتيم. بسياري از كادر هاي برجسته ي چپ هم از چپ همينقدر مي دانستند. چرا؟ چون جنبش هاي اجتماعي اي كه در گسترش فرهنگ و آگاهي هاي اجتماعي مسئوليت داشتند از كارشان بازمانده بودند0
بحث به درزا كشيد و بايد از اين بابت پوزش بخواهم. من باور دارم كه بايد در همه ي زمينه ها و به ويژه فرهنگ، مبارزه را كليد زد و گسترش داد و با اين عمل از مبارزات سياسي پراهميت پيش رو حمايت و پشتيباني كرد و تا كنون سعي كرده ام همين "سياست" را به پيش برم و امروز خود را بيشتر يك مبارز فرهنگي مي دانم و اين مهم بيشتر توجه مرا به خود جلب مي كند0
فردا را خدا هم نمي داند000

Monday, August 29, 2005

پاسارگاد نابود مي شود

در خبر ها آمده بود كه با آبگيري سد سيوند فارس، پاسارگاد بطور كامل زير آب مي رود. و جالب اينكه سازمان ميراث فرهنگي فارس به گفته ي رئيس سابقش با ساخت اين سد مخالفتي نكرده است. پاسارگاد آرامگاه كوروش بنايي منحصر به فرد بوده و در منطقه اي قرار دارد كه يكي از برجسته ترين سايت هاي توريستي ايران است. اگر چه اين محل امروز به علت تنگ نظري هاي حكومتي و ايجاد محدوديت هاي شديد براي توريست هاي خارجي از رونق افتاده، ولي در گذشته و آينده يكي از سرمايه هاي بزرگ ملي ما براي جذب توريست بوده و خواهد بود. نابودي پاسارگاد چيزي مشابه با تخريب مجسمه ي بودا توسط طالبان است و توسط بشريت مترقي جهان محكوم خواهد شد. در برابر اين عمل جاهلانه به هر وسيله به اعتراض برخيزيم0

عاليجناب سياهپوش

با ياد خاوران
مي تواني
ظاهري آراسته بخود بگيري
با دستكش هاي سفيدي
كه بوي جسد هاي سوخته ندارد0
مي تواني از زخم زخمي هايت
مدال بر سينه بياويزي
و از دندان هاي طلا تاجي بر سر0
مي تواني آنچنان مرعوب كننده باشي
كه جز سكوتي عميق آوازي شنيده نگردد
اما
حفره هاي پيچ در پيچ دروغ
پنهانت كه نمي كند
جنايت ناديده نيز باز جنايت است

زندگي ماجراي عجيبي يه

هيچ ديدي زندگي چه چيزايي عجيبي جلوي پاي آدم مي ذاره؟
فكر كن يه دوست قديمي اي داشتي كه بعد ها باهات رفتار افتضاحي داشته. تو رو به خاطر زندگي يه متفاوتت يه ديونه ي احمق ناميده، لجن مال كرده و همه كاري كرده كه تو رو تو جمع دوستات و محيط زندگيت خراب كنه. و تو به اجبار سال ها از اون فاصله گرفته باشي0
فكر كن اون بد رفتارترين آدمي بوده كه تو جمع رفقات داشتي ولي با تلاشي زياد برا خودش آقاي دكتري شده و برو و بياي بهم زده و استاد دانشگاهي شده و مطبي راه انداخته و مردم را به اصطلاح روان درماني مي كنه و انتشارات و تحقيقاتي هم داره و خلاصه از نظر معيار هاي اجتماعي اين جمهوري اينچناني شخصي موفقي هم قلمداد بشه، و اونوقت توي بيچاره كه اونو خوب مي شناسي از فكر بلايي كه بوسيله او ممكنه سر مريضاش بياد بدنت بلرزه0
حالا بيا و تصور كن دختر دلبندت كه خيلي هم به تو علاقه داره و بهت احترام مي ذاره، بخواد عروس اون بابا بشه چون خوب با پسرش كه هيچ تضادي هم با اون پدر در عمل نداره دوست شده و به اون علاقه داره و حالام با اون خانواده به سفر و گردش مي ره و هي برات از احساس خوشبختي در اين هم نشيني هاي بسيار دلنشين تعريف مي كنه0
مي دوني آدم خوب چاره اي نداره جز اينكه به خواسته ي ديگران احترام بذاره و اون ها رو بپذيره، ولي از خودش و زندگي اي كه انگار تفاوتي نمي ذاره مايوس مي شه 000

Saturday, August 27, 2005

در پاي قله


با پلك هايي خسته
و لبخند طنزآميز گلبوته هايي
كنار جوي شناور
و آن باد نمناك
و اين آبي يه دور ترها سير
و تاريك و روشن يال هاي
از زير پا تا ابر
كوله بارهاي گرگرفته ي خود را
به زمين مي گذاريم
ديرك چادر ها را بر مي پا مي كنيم
مي نشينيم و مي نوشيم و
در خستگي سنگين راه فراز آمده
دراز مي كشيم
آنقدر
آنقدر كه تا شب
به شرشر شفاف چشمه خلاصه شود

عكس ها









اينجا نزديك محل ما يه زميني يه كه زير كابل هاي فشار قوي قرار داره و به همين دليل غير مسكوني يه. اين زمين رو كه لوله كشي آب هم داره ، هر سال به صورت قطعات كوچيك اجاره مي دن تا هر كي مي خواد بره توش سبزي و صيفي و گل و . . . خلاصه هر چي مي خواد بكاره و برداشت كنه. و بدين ترتيب مي شه وسط شهر روحيه هاي روستايي و كشت و كار رو هم حفظ كرد0
خوب ما كه كمرشو نداريم. گفتيم پس چيكار كنيم. رفتيم از گلاش عكس گرفتيم. اينم بعضي از عكس هاش

Thursday, August 25, 2005

بر بالاي

بر بالاي پرتگاه و
ابر هاي مهاجر
و سايه هاي پر شتاب دره اي ژرف
با سبزي سير شيب هاي جنگل پوش
و شياري كه همهمه ي رودي خروشان است

همچون ساقه ي علف هاي ظريف
همچون گلبرگ گلبوته هاي چند روزه
همچون رطوبتي كه به سرعت بساط بر مي چيند000
با بادي كه گهگاه
مي كوبد و مي گذرد

با زمزمه زمانه در گوش
دور از ديار
دور از تويي كه جهان را معنا مي بخشي000

دون كيشوت

امسال چهارصدمين سالگرد انتشار كتاب دون كيشوت نوشته ي سروانتس است كه با برگزاري نمايشگاه هاي هنري و نمايشگاه هاي كتاب، و نيز اجراي تئاتر و باله در سراسر جهان جشن گرفته مي شود. بعد از انجيل اين كتاب بيشترين ترجمه به زبان هاي ديگر را دارد و يك نظر خواهي در سال هاي اخير از يكصد موسسه ي انتشاراتي معتبر در كشور جهان براي معرفي ده اثر محبوب در تاريخ نشر نشان مي دهد كه راي اعلام شده به دانكيشوت 50% بالاتر از دومين كتاب برگزيده بوده است0
اين كتاب كه در دو مرحله يعني سال 1605 و 1615 ميلادي و بالغ بر هزار صفحه به چاپ رسيده ماجراي طنزآميز سفرهاي يك شواليه ي اسپانيايي و دستيار وفادارش سانچو براي مبارزه با دشمنان حقيقت و دفاع از محرومان ست كه با دلبري از معشوق دنكيشوت دولسينا صورت مي گيرد. خبرنامه ي كتابخانه ي عمومي تورنتو به همين مناسبت در شماره ي اخيرش صفحه اي را به اين ياد بود اختصاص داده و يادآوري كرده كه نسخه اي از چاپ سال 1652 آن و نيز ترجمه اش را به زبان هاي فرانسوي، پرتغالي، لهستاني، مجاري، كره اي، چيني، هبرو، آلماني، عربي، ايتاليايي، روسي، اكرايني، و فارسي در مجموعه هايش دارد. متن بالا ترجمه ي بخشي از مطلب خبرنامه است
اين كتاب ارزشمند با ترجمه ي بسيار عالي توسط زنده ياد محمد قاضي به فارسي انتشار يافته و خوانندگان بسياري داشته است. از داستان دون كيشوت، اين اثر ارزشمند ارج گذاري افسانه اي آرمانگرايي و روياپروري، چندين فيلم ساخته شده كه به فارسي دوبله شده و به نمايش در آمده است. نمي دانم آيا در كشور ما نيز برنامه اي براي اين بزرگداشت وجود داشته يا نه؟ اما بيائيد به هر صورتي كه مي توانيم حتي با خواندن بخش هايي از اين رمان يا ديدن كارهايي كه بر اساس آن ساخته شده، ياد نويسنده ي خلاق و گرانقدر آن سروانتس را گرامي بداريم

Monday, August 22, 2005

فيلم

امشب رفته بوديم سينما، فيلم چهار برادر. محشر بود. يک <اين گروه خشن> مدرن. آنقدر توش آدم کشتند که هيهات. چه صدا برداری ای، حيرت آور. چه ساختی، محکم و پر هيجان. پايانبنديش هم فوق العاده. همه قهرمان های فيلم منهای يکی که کشته شد، بعد از گرفتن انتقام خون مادرشان، و عدم اعتراف به قتل، عليرغم کتک خوردن از بازجویان پليس، پیروزمندانه شروع به بازسازی خانه ی مادری شان کردند تا در آن به زندگی بپردازند. اونا تازه پليس را هم از شر يکی از افسران فاسد بلند پايه اش نجات دادند که خودش افتخار آفرين می تواند باشد0
از سينما که اومديم بيرون رفتيم نشستيم توی يه کافه يه چيزی بخوريم. سر ميز بقل دستی ما يه عده چينی نشسته بودند که تولد يکی شون بود. اونقدر بلند بلند می خنديدند که ما نمی تونستيم حرف بزنيم. به دخترم گفتم بابا می دوني هوس چی کردم0
گفت: نه
گفتم يکی از اون کلت ها. چقدر راحت می شه با اونا صدا های اضافه رو خاموش کرد. همگی به شدت خنديديم0
ولی امسال تعداد قتل های ناشی از شليک مستقيم گلوله در تورنتو ۵۰٪ افزايش يافته . آره ۵۰٪ و قراره هزار تا پليس جديد استخدام کنن که مثلا جلوی اين قتل ها رو بگيرن0
فکر کنم قاتل های واقعی تهيه کنندگان ميلياردر اين فيلم ها باشن که دائما با کشت و کشتار در تلويزيون و سينما و ويدئو ها، آنهم با تکنيک های پيشرفته خشونت را تبليغ می کنن. برای جلوگيری از اين همه خشونت نون خور جديد لازم نيست، قدری خرد لازمه که متاسفانه نيست0

باز هم از سياست

به اين نقل قول توجه كنيد
دكتر فرهاد رهبر معاون رئيس جمهور و رييس جديد سازمان مديريت و برنامه‌ريزي گفت: با تكيه بر شعار عدالت محوري، در حوزه بازار سرمايه و بازار پول كشور، اصلاحات به گونه‌اي شكل خواهد گرفت كه امكان دسترسي همه مردم به فرصت‌هاي سرمايه‌گذاري فراهم شود
در فرهنگنامه ي سياسي واژه ها معناي يكساني ندارند. گروه ها، اقشار، جريانات سياسي و طبقات اجتماعي مختلف درك متفاوتي از اصطلاح های سياسي متداول در جامعه دارند. شايد ظاهرا همه از واژه هاي مشابهي استفاده كنند ولي مفاهيمي كه با آن انشا مي شود كاملا متفاوت است. اگر در اظهار نظر فوق دقت كنيم با دو واژه ي كليدي عدالت و اصلاحات برخورد مي كنيم كه معناي تازه اي يافته اند. عدالت در حوزه ي بازار سرمايه و پول كشور، و اصلاحات در امكان دست يافتن همه ي مردم به فرصت هاي سرمايه گذاري0
همين يك جمله خط مشي كامل دولت جديد را روشن مي سازد و اگر لفاظي ها را از آن بزدائيم، معني آن اين است كه هر جا قبلا نام مردم را بكار برديم يعني ثروتمندان. و قرار است پول نفت تنها بر سر سفره آنان تقسيم شود. البته وعده داده مي شود كه بر انحصار گروه هاي قبلي لگام زده خواهد شد و گروه هاي جديدي از نعمت وارد شدن بر اين خان يغما برخوردار مي شوند كه البته تعجبي هم ندارد0اما آيا معناي عدالت و اصلاحات براي مردم و نيروهاي كار همين بوده است؟
درك طبقاتي از جامعه و نمايندگان سياسي آن يكي از مهمترين درس هايي است كه همه به آن نيازمنديم. چنين شناختي ست كه باعث مي شود از قدرت فريب سياست بازان و رسانه های وابسته بدان به شدت كاهش يابد. شايد لازم باشد آن را آموخت و آموخت 000

آسمون






دیروز اینجا آسمون خیای قشنگ بود. منم ازش عکس گرفتم

Saturday, August 20, 2005

مست و هشيار

نه
خودت نيستي
آرام و رها
...شيدا و پر شور
در حسرت چيستي؟
بايدي كه نيست
نبايدي كه هست؟
يا اين افق دور كه هيچ پاياني ندارد؟

ليوان هامان پر از موج ست و
... دريا نيز مانند ما مست
باد بازي مي كند و
.ماه از ما موجود ديگري مي سازد

نه
انگار خودت نيستي
جستجوگر هشيار و
ستايشگر پر شور
تلاش بزرگي كه در جريان است0

بازهم در باره ي سياست

امروز به پيشنهاد يكي از دوستان رفتم تو يه سايت سياسي و چند تا مقاله اش را خواندم. يكي از مقالات در باره كودتاي 28 مرداد و قهرماني هاي مصدق بود. نويسنده براي نشان دادن صحت سياست ها و عملكرد هاي زنده ياد دكتر مصدق فحش را كشيده بود به همه رقباي سياسي آن زمانش و همه را كارشكن، ضربه زننده و مقابله كننده با او خوانده بود و علت شكست جنبش را به گردن آن ها انداخته بود. اين شيوه ي غلط ولي مرسوم در فرهنگ سياسي ما بار ديگر مرا به فكر واداشت0
اصلاح طلبان و در راس آن ها خاتمي هم عدم موفقيت خود را در اجراي سياست هايش به همين صورت به گردن ديگران مي اندازند. ولي آيا اساسا اين ديد صحيح است. آيا بايد زمين و دروازه اي خالي را به آقايان تحويل داد تا بتوانند روياهاي مردم ما را گلباران كنند؟ آيا نيرو هاي مختلف ديگر بايد كنار بنشينند و از پيگيري سياست هاي خود خود داري كنند تا آقايان بتوانند بازي سياسي خود را پيش ببرندَ؟ مطمئنا نه0
در بازي سياسي مسئوليت اصلي راهبري هر جنبشي بر سازمان يا افراد رهبري كننده ي آن است. اين رهبري ست كه مسئوليت دارد در ميان نيروهاي مختلف سياسي مخالف، منتقد ولي همراه، موافق ولي متفاوت جبهه آرايي كند، اتحاد هاي لازم را بوجود آورد، نيروهاي بازدارنده را منزوي كند، مردم را به دفاع فعال از سياست های خود جلب کند و جنبش را به پيش ببرد. همه را دشمن ديدن يا همه را موافق خود خواستن نشان از كم سوادي سياسي ست. به نظر مي رسد به نگاه تازه اي در اين زمينه نيازمنديم. جنبش هاي سياسي مدرن امروز جهان بويژه جنبش اجتماعي جهان در اين زمينه بسيار آموختني ها دارند0

دوست

خيلی دلم تنگ شده بود امشب خيلی. يکی از آشنايان شعری رو خوند که زبان حال بود
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

بارون

امروز اينجا بارون محشری باريد. دو ساعت رگبار سيل آسا همه چيز و شست. من تو خيابون گير افتادم. زير يه سقف مختصر و کنار يک ديوار بلند هر چی صبر کردم بند نيومد. اونقدر خيس شدم که ديدم انتظارم بی معنی ست0
راه افتادم. چتر رو هم که به خاطر باد شديد بیهوده بود بستم و تا زانو رفتم وسط سيلاب. به آب که زدم ترسم از همه چی ريخت . . . خيلی عالی بود. يک بارون حسابی ای خوردم0 . . .

Thursday, August 18, 2005

مهمونی

هيچ شده ميون يه جمعی باشی که احساس می کنن خيلی خوشحالند و داره بهشون حسابی خوش می گذره و حس کنی کاش می شد يه کار بدرد بخوری کرد و اينطوری بيهوده وقت رو نگذروند 000
مدتی پيش شب يه جا رفته بوديم مهمونی. همين وضع پيش اومد. به همه خيلی خوش می گذشت. ولی من همش حس می کردم بايد بزنم بيرون. سعی کردم چشم هامو ببندمو تو دنيای شاعرانه ی خودم سير کنم. مهماندار نگرانم شده بود که حتما بهم خوش نمی گذره و داره خوابم می گيره. بهمين علت رفت فيلم عروسی شونو به احترام من اوورد و گذاشت که من تماشا کنم. بعد هم مرتبا با هام حرف می زد که من حوصله ام سر نره . . . به هر بدبختی ای بود از زير اين کار يه جوری در رفتم و يکی رو يه گوشه ی خونه گير اووردم و نشستيم راجع به هنر و ادبيات که اونم علاقه داشت صحبت کرديم . . . اما امونمون نمی دادن و هی ميومدن عقبم و سعی می کردن منو يه جوری مثل خودشون خوشحال کنن0
می دونی؟ نمی دونم. شايد بهتره ديگه مهمونی نرم . . . با اين رفتار افتضاح ممکنه ديگران را آزرده کنم 0 0 0

غروب آبي رنگ

ابرها باريدند و
آسمان دلش باز شد
آبچاله ها
هنوز خرمني غروب
در دامن خود دارند

تا غازهاي مهاجر
به آبي ابعاد فضا
مفهومي تازه بخشند
با لالايي موج
همه چيز
به خواب مي رود و
باز مي گردد0

صلح و نه جنگ

به دعوت < سیدني شي هان > مادر يك سرباز كشته شده در عراق، و در اعتراض به ادامه ي جنگ، مراسم شمع روشن كردن شبانه در طي اجتماعات اعتراضی در سراسر آمريكا برقرار شده است0
در طی شب های گذشته 1625 مراسم در نقاط مختلف کشور برگزار شده كه در آن ده ها هزار نفر با خواست خروج سربازان آمريكايي از عراق گرد آمده اند0

Tuesday, August 16, 2005

رويشي بيدريغ

اين شعر هم مال همون موقع هاست. برا بازنويسيش از ذهنم كمك گرفتم. بازرويش رو اينجا ندارم. اگه يه كمي خطا داره و با متن كتاب نمي خونه منو ببخشيد

بي غريو دريغ
بي شتاب حضور
با شبنم براده ي خورشيد
بر صلابت پر انعطاف شاخه هاي نحيف
حصار رازناك خاك را شكافتيم

سپيده دم سرودي را مي خواند
كه نتش را سارها با سكوت
بر سيم هاي موازي
نگاشته بودند
و نسيمی شور انگيز
پرچين هاي پيچك پوش راه را
به آهي آميخته بود

قد كشيديم
سر كشيديم
خشخش خوشه ها را شنيديم

تيغ در كف مي رسند باز
درو مي شويم بي كم و كاست
رويش و داس
خلاصه ي ماست

نيلو فر ها


از خاطرات بند
پرورش نيلوفرا ديگه يه سنت شده بود. هر سال از اوايل بهار بچه ها تخم نيلوفرای سال قبل رو تو باغچه مي كاشتن يا نيلوفرهاي خود روي باغچه كوچیك بندمون رو تحت مراغبت مي گرفتن. اونا دور باغچه رو با تخته هاي جعبه ي ميوه حصار مي بستن و بهش آب مفصلي مي دادن. به شاخه هاي ظريف بوته ها نخ مي بستن و او نو تا بالاي پنجره ها مي كشيدن و پخش مي كردن. خاك دور بوته ها رو تميز مي كردن و شخم مي زدن . مدتي نميگذش كه يه وره حياط پر از گل مي شد. صبح ها كه در حياطو باز مي كردن و هنوز آفتاب بالا نيومده بود، اون طرف واميساديمو غرق در تماشاي گل هاي كبودشون مي شديم. روزا زير سايه شون قدم مي زديم و شب ها صحبت راجه به اونا گل گفتگوهامون بود. هر کی سعی داشت يه خبری رو بگه - اون شاخه هه كه گلاي صورتي يا سفيد داشت . . . اون يكي گله كه روزام بسته نمي شد
يكهو يه روز صبح وقتي با ذوق و شوق تو حياط مي يومديم، باغچه خالي خالي بود. نگهبانا شبونه اومده بودن و همه رو كنده بودن . . . يخ مي كرديم. بغض گلومونو مي گرفت. هيشكي با هيشكي حرف نمي زد. اما هر بار از يه جا با يه صدايی باز كار شروع مي شد. دوباره مي كاريم . . . و شور و نشاطي چند برابر دفعه ی اول اطاقو پر می کرد . . . نيلوفرا هيچ وقت از رويا های ما پاک نمی شد