Monday، February 13، 2012
کار گروهی در فضای شبکه ای
مدت هاست می خواهم یک مطلبی در مورد تجربه در فیس بوک بنویسم، اما موفق نشده ام. مرتبا کار پیش می آید و درگیر می شوم. یک نکته را اما بسیار ضروری می دانم و نمی توانم تا نوشتن مقاله منتظر بمانم و آن هم این است که :
ما شبکه گران هم باید مثل وبلاگ نویس ها تجمع های واقعی خود را بیرون از فضای مجازی بوجود آوریم و با تکیه به آن کارگروهی را در کنار کار فردی خود رواج دهیم، و برایش راهکارهایی بیابیم و آن را مانند یک طرحواره در شبکه گسترش دهیم. چپ اساسا در مفهوم گروهی و خرد جمعی شکل می گیرد و نضج می یابد. باید بدانیم و متوجه شده باشیم که فیس بوک بر اساس نظمی ایندویدوالیستی پی ریزی شده و سازمان یافته است. پدیده ای بعنوان «کار گروهی شبکه ای» می تواند وجود داشته باشد که قطعا با کارهای گروهی در مفهوم سنتی و رئال خود متفاوت است. اما من یک مورد هم در شبکه فیس بوک ندیده ام و صفحه های مشترک نیز فاقد ساختارهای کارگروهی و دانش مدون شده برای آن است.
این کار یک سنگ پایهٔ اصلی و مهمترین اقدام ما بعنوان نیروهای جامعه گراست و در صورت موفقیت می تواند به تحول بزرگی در ساختارهای سازماندهی موجود دامن زند. من همه را به هم اندیشی در بارهٔ آن و اقدام عملی پیرامون آن فرا می خوانم.
Friday، February 10، 2012
بدهیات
هر آدمی برای خودش یک سری بدهیات داره. یعنی یک چیزایی رو بدیهی می دونه و فکر می کنه برای همه هم روشنه. اتفاقی که میوفته اینکه یکی از راه می رسه و این بدهیات رو نقض می کنه. یعنی کاری رو که قطعی یه باید بکنه، نمی کنه. یا کاری رو که مسلمه نباید بکنه انجام می ده ... و آدم رو بهم می ریزه...
می دونین؟ مشکل آدم این نیست که چرا این بابا این کار رو کرده یا اینکه چرا تا حالا فکر کرده چنین چیزی بدهی یه و دیگران حتما می دونن و رعایت می کنن... نه مشکل اینه که آدم شک می کنه اصلا چیزی هم بعنوان بدیهیات وجود داره و باقی مونده و اگه نه به چه چیزی بعنوان اصول مشترک و یا توافق عمومی باید تکیه کنه...
Tuesday، February 07، 2012
کری
گاهی آدم حتی وقتی با دقت برخی از انتقادات رو به اون چیزی که باور داره شنیده، و اعلام کرده که با دقت گوش داده، و حتی می تونه عینا بگه و بنویسه طرف چه گفته و چه می خواسته بگه، و حتی درصدد نبوده جوابی رو بالفور جایگزین گزندگی او نقد بکنه، باز ممکنه برای لحظه ای تو «فضای» مورد بحث دوست منتقدش قرار نگرفته و نقطه نظر طرح شده رو واقعا نشنیده باشه ... و بعد تازه پس از مدتی ... و گرفتن درس های لازم از تجربه و رنگ کردن دیوار با پیشانی خونین اش فریاد بزنه ... وای ... چقدر درست گفته بود...
می دونین؟ داشتم فکر می کردم اگر توانایی نوشتن رمانی رو داشتم، با الهام ضمنی از نویسندهٔ پرتغالی نازنین، خوزه ساراماگو، اسمش رو می گذاشتم «کری» ...
Tuesday، January 31، 2012
Monday، January 30، 2012
من می نویسم پس هستم
علیرغم دقت زیاد در اینکه لینکی رو بی خودی وارد نشوم، باز هم فریب خوردم و با فشار یک لینک و وارد شدن یک ویروس بلایی بر سر کامپیوترم اومد که دو روز تحت تعمیر بود.
تا روشنش کردم گفتم یک چیزی تو وبلاگم بنویسم، من می نویسم پس هستم!
Sunday، January 29، 2012
اشتراک در:
پیامها (Atom)




