Friday، March 02، 2012
بازهم از فیس بوک
داشتم فکر می کردم که کاش می شد شبکه فیس بوک مانند دیگری با تعاریف دیگر داشت. یادتان می آید بی بی سی چند وقت پیش نوشت که یکی از شرکای بنیانگذار فیس بوک سایت جدیدی را طراحی کرده که می توان در آن شبکه هایی مثل فیس بوک و با ویژگی های دیگر ساخت و بکار گرفت؟ من در همین وبلاگ به آن اشاره داشتم. راستی این خبر چه شد و چرا این نوآوری وارد «بازار» نشده است.
اما فکر کنیم برای مثال بشود تعریف دیگری از share کردن داد. مثلا اینکه هیچکس هیچ موضوعی را در صفحه خودش نتواند share کند و این کار تنها در صفحه دوستان ممکن باشد، آن هم به شرط اینکه آن دوستان بعدا like بزنند. یا مثلا اگر link ی بیش از ۵ تا like خورد، دوستان دوستان هم می بینند و اگر ۱۰ نفر یا بیشتر ... public می شود و همهٔ اطرافیان می بینند.
یا برای مثال، تنها کسانی می توانند friend بشوند که یک status ده خطی را با یکدیگر تنظیم و ویرایش کنند و ... و صد ها مدل دیگر و رشد یافته تر و فکر شده تر از این ها...و خلاصه اینکه که آدم ها مجبور باشند کار مشترکی بکنند تا در شبکه شان حضور یابند...
مسلما کوچکترین تغییری در مبانی کار شکل و نوع ارتباط ها و فرهنگ حاصل از آن را تغییر خواهد داد.
در زندگی اجتماعی ما هنوز هیچ زیرساخت و «فضا» یی وجود ندارد که به اندازهٔ فیس بوک فردگرایانه باشد (نه در شرکت ها، نه در صنعت، نه در کشاورزی... حتی در بازار هم اتحادیه ها و سندیکاهای کارفرمایی واحدهای صنفی را به هم پیوند می دهند). در فیس بوک یک مدیریت بسیار متمرکز (یک درصدی هم نیست، صد درصدی است) نه تنها اختیار مدیریت همهٔ سیستم را بلکه مالکیت همهٔ دارایی های اطلاعاتی به اشتراک گرفتهٔ همهٔ اعضا را در اختیار دارد. این ساختار به اصطلاح افقی flat در واقع به شدت عمودی است و همهٔ ما را تبدیل به مهره هایی برای ثروت اندوزی خود کرده است. ما صدها میلیون انسان در اینجا اطلاعاتی را می آفرینیم و با اشتراک گذاشتن آن در واقع از خود سلب مالکیت می کنیم، که مبنای اصلی سودسازی های میلیارد دلاری فیس بوک است و این در حالی است که نه تنها سهامدار آن نیستیم، مزدی هم نمی گیریم و مدیران این ساختار در حال گسترش مسئولیتی هم در برابر منافع فردی تک تک ما قائل نیستند. حتی نظری هم از ما نمی پرسند، و پاسخگوی هیچکدام از ما نیستند.
چرا؟ اینجا نه یک «فضای عمومی» بلکه یک شرکت خصوصی است. حتی شدید تر از خود اینترنت. در این ساختارهای تازه که می رود تا فردای ما را رقم بزند نه تنها انتخاب و انتخاباتی در کار نیست، حتی روزنامه و مجله ای هم خوانده نمی شود. رادیو و تلویزیون هم ندارد. هیچ گزارشی هم وجود ندارد. ما به «سپهر» ی نقل مکان کرده ایم که چیز زیادی از آن نمی دانیم و اختیاری هم بر آن نداریم و جالب اینکه من حتی علاقه ای هم برای شناخت از آن در بین اطرافیانم نمی بینم.
چرا؟ اینجا نه یک «فضای عمومی» بلکه یک شرکت خصوصی است. حتی شدید تر از خود اینترنت. در این ساختارهای تازه که می رود تا فردای ما را رقم بزند نه تنها انتخاب و انتخاباتی در کار نیست، حتی روزنامه و مجله ای هم خوانده نمی شود. رادیو و تلویزیون هم ندارد. هیچ گزارشی هم وجود ندارد. ما به «سپهر» ی نقل مکان کرده ایم که چیز زیادی از آن نمی دانیم و اختیاری هم بر آن نداریم و جالب اینکه من حتی علاقه ای هم برای شناخت از آن در بین اطرافیانم نمی بینم.
و بدین گونه است که فیس بوک بعنوان تبلور عالی ترین شکل از individualism ، زیر ساختی را بوجود آورده که این فردگرایی جهانی شود. و این همان موج سوم جهانی سازی است که توماس فریدمن یکی از نظریه پردازان زنده و فعال نولیبرالیسم واقعا موجود جهانی، برنامه ریزی آن را اعلام داشته است.
شبکه و ارتباط شبکه ای قطعا یک دستاورد عظیم بشری است. «فضا» ی شبکه ای قطعا پیوند عظیمی را بین ما بوجود آورده و در این شکی نیست. اما این ماییم که به هم پیوسته ایم و این اشتیاق وافر ما به همپیوندی است که این شبکهٔ عظیم را بوجود آورده است. بدون ما فیس بوک یک نرم افزار نه چندان پیچیده ای است که قیمت چندانی هم ندارد و آنقدر کم ارزش بوده که سهامش را به جای مزد به اولین نیروهای کاریش داده است.
شبکه و ارتباط شبکه ای قطعا یک دستاورد عظیم بشری است. «فضا» ی شبکه ای قطعا پیوند عظیمی را بین ما بوجود آورده و در این شکی نیست. اما این ماییم که به هم پیوسته ایم و این اشتیاق وافر ما به همپیوندی است که این شبکهٔ عظیم را بوجود آورده است. بدون ما فیس بوک یک نرم افزار نه چندان پیچیده ای است که قیمت چندانی هم ندارد و آنقدر کم ارزش بوده که سهامش را به جای مزد به اولین نیروهای کاریش داده است.
بیایید این بازی را به هم بزنیم و با راهکارهای خلاقانهٔ خود این فضا را به فضای کار جمعی تبدیل کنیم، والبته این کار وقتی جمعی به معنای درست کلمه است که نه تنها هویت و ارزش های فردی ما را نفی نکند، بلکه با برقراری ارتباط منطقی بین آن ارزش های فردی با منافع اجتماعی هر چه بیشتر بارور سازد.
اصلا بیایید بیشتر در بارهٔ فیس بوک فکر کنیم و در بارهٔ آن بنویسیم و جستجوگر باشیم، مگر ما انسان های اندیشمندی نیستیم؟
اصلا بیایید بیشتر در بارهٔ فیس بوک فکر کنیم و در بارهٔ آن بنویسیم و جستجوگر باشیم، مگر ما انسان های اندیشمندی نیستیم؟
رقیب ۲
دو نظر در مورد یادداشت رقیب دریافت کردم، یکی با ایمیل و یکی به صورت کامنت زیر نوشتهٔ قبلی. دوست عزیزی با ایمیل برام نوشته (به اختصار) :
«این فردگرایی به نظرم پدیدهٔ تازهیی نیست و بیتردید هم حاصل و هم ترویج شدهٔ نظام سرمایهداری فردگراساز و فردگرامنش است. البته دوران تنگنای مبارزه هم در این امر بیاثر نیست، بهویژه در کشورهایی مثل مال خودمان. اما وقتی جانها به لب میرسد، دیگری کسی به فکر «خود»ش نیست. حتی حاضر است جلوی گلوله هم برود، نان مجانی و دوزاری مجانی (برای تلفن) هم به همه بدهد (چیزهایی که من و تو شاهد آن بودهایم). تلاش برای کار جمعی کار دشوار و ظریفی است، حق داری، و نیاز به صبر و حوصله و پشتکار هم دارد...همهٔ اینها باعث میشود که فکر تلاش جمعی در خاطرها جای نگیرد و تبلیغ نشود، همهٔ حواسها به فردها و نامهاست. نه اینکه این دو موضوع ارتباط مستقیم داشته باشند، اما هر دو به نوعی در نظامی که کابوسش فعالیت حزبی و تشکیلاتی است، به هم بیربط هم نیستند. به نظرم میآید که نظام مسلط غرب، با هزاران تکهپارهٔ دو، سه نفری مشکلی ندارد، به شرطی که در همین قد و قواره بمانند. البته نمیخواهم عینی و واقعی بودن خواستهای بسیاری از اینها را زیر سؤال ببرم، اصلاً؛ بالاخره اینها بخشی از جنبش اجتماعی مردم برای صلح، محیط زیست، تجارت عادلانه، حقوق بشر و غیرهاند. اما نظام حاکم کاری میکند که اینها مثلاً از چسباندن خود به احزاب مترقی (و برعکس) پرهیز کنند.»
می دونین؟ فکر کردم بهترین کار این است که مستقیما بازتابش بدهم.
من در این باره باز هم خواهم نوشت. ذهن و روحم را متوجه خود کرده است.
Wednesday، February 29، 2012
رقیب
چپ ها در همه جا و همیشه از ایدهٔ زندگی اجتماعی جایگزین نظام سرمایه داری دفاع کرده و در رسای آن سخن گفته اند. تاکید آن ها بر روشنگری پیرامون نقائص جدی نظام اجتماعی موجود و پیامدهای ادامهٔ حیات آن بوده است.
اما گاه تصور می کنم که ما متوجه یک رقیب اصلی که ذهن بسیاری از مردم را به خود مشغول داشته و اتفاقا از آن بالا هم پشتیبانی می شود نیستیم: «نجات فردی»
در برخورد با بسیاری از مردم و بویژه جوانان می بینم که اتفاقا از قضایای این نظم جهانی حاکم بی اطلاع نیستند. آن ها به راه مبارزهٔ اجتماعی بی اعتنا می مانند، چون شرایط را به گونه ای می بینند که باید در آن، با تمام توان و توجه، به فکر بیرون کشیدن گلیم فردی و یا حد اکثر خانوادگی خود از آب بود.
و جالب اینکه، وجود مشکلات و عدم موفقیت های زندگی فردی بسیاری از مبارزان و پیروان اندیشهٔ اجتماعی این باور آن ها را تشدید می کند.
انتقادی
دیدین بعضی آدم ها چقدر بی رحمانه و بی گذشت انتقاد می کنند و این در حالی ست که کوچک ترین انتقاد نسبت به خود را بویژه در برخی زمینه ها بر نمی تابند؟ آدم از خودش می پرسد چگونه چنین چیزی ممکن است؟
شاید در منطق ارسطویی توضیحات دیگری داشته باشد، نمی دانم، ولی من تا قبل از آشنایی با منطق فازی هیچگاه از این چرایی درست سر در نیاوردم و همیشه زجر کشیده ام.
اما اکنون تناقض چندانی نمی بینم. ذهن آدمیزاد ممکن است با همان مکانیزمی وارد فرایند انتقاد کردن نشود که در مقام شنوندهٔ انتقاد می شود.
Monday، February 20، 2012
ارزیابی
بزرگ ترین شاخص رفتار علمی و غیر علمی، یا واقعبینانه و ذهنگرایانه در ارزیابی نتایج عملی اقدام ماست. اگر نقد می کنیم و اثر آنرا نمی سنجیم یا پیرامون آن کاووشی نمی کنیم، اگر کاری را می کنیم که به آن باور داریم، و چون از قبل می دانیم باورمان «درست» است، به نتیجه بخشی آن اطمینان داریم .... هنوز دچار ذهن گرایی و رفتارهای غیر علمی و خلاصه ایده آلیسم ناب محمدی هستیم... اینکه چه اسم با مسمایی برخودمان می گذاریم، چیزی را تغییر نمی دهد.
Saturday، February 18، 2012
آن سوی سکهٔ ماجرا
آدمی که تلاش می کنه بازتابی از زندگی و جهان روبروش، حالا چه به صورت فیلم، چه به صورت شعر و چه به صورت نوشته و ... ارائه کنه، همیشه درگیر این نقد هست که براستی کدام بخش از واقعیت را مد نظر قرار داده.
آیا کلان را فدای جزئیاتی نکرده که برایش مهم تر شده اند؟
آیا به کلی گویی هایی دچار نشده که هیچ استنادات دقیق و مستندی تاییدشان نکرده است؟
همهٔ این حرف ها درست! آخه راه حلش کجاست؟
اصلا تو که هستی که بگویی چه باید کرد یا نکرد و ...
آدمی تا زمانی که سکوت کرده و کاری نکرده، طبعا با کنش و واکنش دیگرانی هم روبرو نیست. ارائهٔ هر کار تازه ای انسان را درگیر برخورد و مشارکت مخاطبانش می کند و آن ها هم واکنش های خود را با همهٔ واقعیت هایشان بروز می دهند و این عکس العمل ها بسته به واقعیت های متنوع مخاطبان یک اثر، تنوع و ویژگی های خود را خواهد داشت. آن ها قضاوت می کنند و با قضاوتشان قضاوت می شوند و در نهایت قضاوت می شویم.
این هم بخشی از همان واقعیتی است که به تصویرش کشیده ایم. شاید بشود گفت «آنسوی سکهٔ ماجرا»
Monday، February 13، 2012
کار گروهی در فضای شبکه ای
مدت هاست می خواهم یک مطلبی در مورد تجربه در فیس بوک بنویسم، اما موفق نشده ام. مرتبا کار پیش می آید و درگیر می شوم. یک نکته را اما بسیار ضروری می دانم و نمی توانم تا نوشتن مقاله منتظر بمانم و آن هم این است که :
ما شبکه گران هم باید مثل وبلاگ نویس ها تجمع های واقعی خود را بیرون از فضای مجازی بوجود آوریم و با تکیه به آن کارگروهی را در کنار کار فردی خود رواج دهیم، و برایش راهکارهایی بیابیم و آن را مانند یک طرحواره در شبکه گسترش دهیم. چپ اساسا در مفهوم گروهی و خرد جمعی شکل می گیرد و نضج می یابد. باید بدانیم و متوجه شده باشیم که فیس بوک بر اساس نظمی ایندویدوالیستی پی ریزی شده و سازمان یافته است. پدیده ای بعنوان «کار گروهی شبکه ای» می تواند وجود داشته باشد که قطعا با کارهای گروهی در مفهوم سنتی و رئال خود متفاوت است. اما من یک مورد هم در شبکه فیس بوک ندیده ام و صفحه های مشترک نیز فاقد ساختارهای کارگروهی و دانش مدون شده برای آن است.
این کار یک سنگ پایهٔ اصلی و مهمترین اقدام ما بعنوان نیروهای جامعه گراست و در صورت موفقیت می تواند به تحول بزرگی در ساختارهای سازماندهی موجود دامن زند. من همه را به هم اندیشی در بارهٔ آن و اقدام عملی پیرامون آن فرا می خوانم.
Friday، February 10، 2012
بدهیات
هر آدمی برای خودش یک سری بدهیات داره. یعنی یک چیزایی رو بدیهی می دونه و فکر می کنه برای همه هم روشنه. اتفاقی که میوفته اینکه یکی از راه می رسه و این بدهیات رو نقض می کنه. یعنی کاری رو که قطعی یه باید بکنه، نمی کنه. یا کاری رو که مسلمه نباید بکنه انجام می ده ... و آدم رو بهم می ریزه...
می دونین؟ مشکل آدم این نیست که چرا این بابا این کار رو کرده یا اینکه چرا تا حالا فکر کرده چنین چیزی بدهی یه و دیگران حتما می دونن و رعایت می کنن... نه مشکل اینه که آدم شک می کنه اصلا چیزی هم بعنوان بدیهیات وجود داره و باقی مونده و اگه نه به چه چیزی بعنوان اصول مشترک و یا توافق عمومی باید تکیه کنه...
Tuesday، February 07، 2012
کری
گاهی آدم حتی وقتی با دقت برخی از انتقادات رو به اون چیزی که باور داره شنیده، و اعلام کرده که با دقت گوش داده، و حتی می تونه عینا بگه و بنویسه طرف چه گفته و چه می خواسته بگه، و حتی درصدد نبوده جوابی رو بالفور جایگزین گزندگی او نقد بکنه، باز ممکنه برای لحظه ای تو «فضای» مورد بحث دوست منتقدش قرار نگرفته و نقطه نظر طرح شده رو واقعا نشنیده باشه ... و بعد تازه پس از مدتی ... و گرفتن درس های لازم از تجربه و رنگ کردن دیوار با پیشانی خونین اش فریاد بزنه ... وای ... چقدر درست گفته بود...
می دونین؟ داشتم فکر می کردم اگر توانایی نوشتن رمانی رو داشتم، با الهام ضمنی از نویسندهٔ پرتغالی نازنین، خوزه ساراماگو، اسمش رو می گذاشتم «کری» ...
اشتراک در:
پیامها (Atom)




